فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت صد و بیست و یکم ملعون ذوالوجهین و ملعون ذواللسانین

منافق دو رو ملعون است و شخص دو زبان ملعون است
روزی مسافری تنها از شدت سرما در فلاکت بود و نزدیک به هلاکت؛ غولی به او رسیده و بیچارگی او بدید و به خانه اش آورد و مهربانی کرد. آن مرد به کنجی نشست و انگشتان خود به هم می پیوست و دم به دم نزدیک دهان می آورد و به قوت نفس گرم می کرد. غول از سر این کار استفسار نمود؛ جواب شنود که پنجه ام از سرما رنجه شده به گرمی نفس آن را گرم و به فشار نرم می کنم. میزبان دل آزرده برای مهمان سرما خورده غذای گرم حاضر کرده، آن گرسنه بی تحمل بلا تامل پنجه حرص در کاسه گرم فرو برده دستش بسوخت؛ چنان که چهره اش بر افروخت. ترک قوت نموده، شروع به فوت کرد. باز پرسید: چرا چنین می کنی؟ گفت: تا غذای گرم سرد و به جهت خوردن بی سوز و درد گردد. غول معقول، فورا او را از جای خود برداشت و بیرون گذاشت که عاقل مصلحت نمی داند که شخص دو رو در خانه اش بماند، و تو دهانی داری که گاهی سردی دهد گاهی گرمی و وقتی درشتی کند هنگامی نرمی!
شعر:

نفست، گاه گرم و گه سرد است - این چنین کار، کار نامرد است

نتیجه
هر که دو زبان و دو رو باشد، در هر جا خوار و شرمسار و بی دوست و یار خواهد بود. پس ما نباید هیچ وقت در حضور، مداح و در غیاب، قداح باشیم؛ که البته هیچ مذکور در عالم مستور نمی ماند و ما خوار و خجل و خایب و خاسر خواهیم گشت.

حکایت صد و بیست و دوم رب شهره لااصل لها

بسا آوازه شهرت که حقیقتی ندارد
گویند که از کوهی، صدای سهمناکی بر می خاست و در اطراف می پیچید، و هر که در آن نزدیکی بود می ترسید و بر خود می لرزید که آیا این حمله تیب دشمن است یا نعره توب خار شکن؟ عاقبت، جماعت مستمع، با یکدیگر مجتمع شده بر استفهام و استعلام همت گماشتند و قدم جرات و جلادت پیش گذاشتند. بعد از تحمل زحمات و اتلاف اوقات، معلوم شد که موشی ضعیف از سر کوه سنگ می ریزد و آن صدای مهیب و عجیب را بر می انگیزد.
نتیجه
بسیار واقع می شود که قضیه جزئیه، به وقایع مهمه کلیه، شهرت می یابد. پس در هر مسئله تا خود آن را درست تحقیق نکنیم، نباید تصدیق نماییم، و همچنین برای امور ناقابل نباید متحمل مشقات فوق العاده بشویم که کل شی ء سماعه اعظم من عیائه یعنی هر چیزی شنیدن آن از دیدن آن بزرگتر است.

حکایت صد و بیست و سوم لا تاسفن علی ما فاتک ابدا

البته تاسف مخور بر آنچه از تو فوت شده
در امثال آمده که درخت توت، ماهوت - و مرغابی، برنج - و شبپره، وجه نقد آوردند و با یکدیگر شراکت کردند و برای تجارت، سفر دریا نمودند. در وسط دریا بودند که بادی برخاست و آب را به موج آورد و کشتی شرکا را با تمامی مال التجاره غرق کرد تو هر سه تاجر با دست خالی جان از دریا به در برده در بیابان در بدر شدند. هنوز که هنوز است خفاش بر شکسته از ترس طلبکار، تا هوا تیره و تار نشود، بیرون نپرد؛ و مرغابی مفلس بیچاره، در کنار دریا آواره است که شاید مال خود را از دریا بیرون آورد؛ و درخت توت بینوا، ساز و برگی دور خود جمع کرده به امید آن که ماهوت از دست رفته را تحصل کند.
نتیجه
هر چه از دست رفت، نباید که شخص بر او غم بخورد؛ زیرا که غم فایده ای ندارد. پس قبل از فوت هر امر، اهمال نباید کرد و بعد از فوت او افسوس نشاید خورد ابدا.