فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت صد و چهاردهم انک لا تجنی من الشوک العنب

به درستی که تو نخواهی چید از خار انگور
روباهی از شر دشمن فرار کرده، خود را در توده خار انداخته بود. آن بیچاره به هر طرف می غلطید، خارها در چشمش می خلید. اگر می نشست، خار در پایش می شکست. و اگر می ایستاد، خار در چشمش می افتاد. واگر می خوابید، در پهلویش می خلید. نه راه گریز بود و نه جای ستیز؛ عاجز و ناتوان و درمانده و نالان، چون چاره نداشت بنای لابه گذاشت: که ای خار، برای خدا این قدر مرا میازار! خار بر آشفت و در جواب او گفت: ای خود را از هر حیوانی داناتر و فیلسوف و حکیم میدانی! امید محبت و شفقت مدار، از آن که جز اذیت، کسی چیزی از او ندیده و به غیر از آزار، شخصی از او چیزی نشنیده است.
نتیجه
هر گاه به شخصی صدمه ای وارد آید، واسطه معاشرت با شریر معروف، ملامت بر آن شخص، بیشتر از شریر وارد می آید؛ زیرا که بر او اعتماد نموده، لهذا ما نباید خیال کنیم که ممکن است شریر به ما اذیت نکند. البته هر که نزدیک آتش رود اگر لباسش نسوزد دود به چشمش بدود.

به عنبر فروشان اگر بگذری - شود جامه ات سر بسر عنبری
اگر در روی نزد انگشتگر - از او جز سیاهی نیابی دگر

پس ما نباید که با اشرار معاشرت نماییم.

حکایت صد و پانزدهم کل شی ء یرجع الی اصله

هر چیزی عاقبت بر می گردد به اصل خودش
در امثال آمده که در ایام سلف، جوانی عاشق گربه ای شده، نزد ساحری رفت که او را دختری سازد تا با او بتواند نرد عشق ببازد. ساحر او را دختری ماهرو و مشگموی نیکو کرد. پسر، آن دختر را به حباله ازدواج خود در آورد؛ شب زفاف که ساحر در آنجا بود و تماشای جمال صنعت خود می نمود، خواست بداند که از تغیر صورت، تغیر معنی حاصل می شود یا آن که هر چیز آخر به جنس خود واصل گردد! موشی از آستین خود بیرون آورده و در حضور داماد و عروس را کرد. آن عروس آدمی صورت و گربه طبیعت، بی شرم و شگفت بر جست و موش را بگرفت. ساحر ماحر که آن بدید، فورا وردی خواند و بدمید، آدمیت او گم شد و حیوانیت او پدید گشت؛ به شوهر گفت که هر طبعی را شکلی لایق و هر صورتی را حالتی موافق است، ظلم است که او به حالت حیوان و به صورت انسان گردد.
نتیجه
باید دانست که هر حیوانی به صفتی موصوف و به خاصیتی معروف است؛ و انسان، جامع جمیع صفات حیوانات و در رد قبول آن به خلاف جمیع آن صفات، مختار است؛ اگر به طبیعت و خلق و خوی حیوانی نماید، اخس جمیع حیوانات گردد و اسم انسانی بر او لایق نیست؛ چنانکه گفته اند:

آدمی زاده طرفه معجونی است - از فرشته سرشته وز حیوان
گرکند میل این، شود پس از این - ورکند میل آن، بود به از آن

حکایت صد و شانزدهم کل علم عند غیر اهله ضایع

هر علمی نزد غیر اهلش بی قدر و قیمت است
ماهی گیری را گویند که در علم موسیقی بصارت و در نواختن نی مهارت داشت؛ ماهیان را نیز مثل خود مایل به استماع آواز و ساز می پنداشت. نزدیک رود به نواختن رود و ساختن عود و تغنی و سرود می پرداخت، و هر آهنگی را بلند آوازه می ساخت، تا ماهیان مجتمع و نغمات را مستمع شوند. لیکن نغماتش را بی اثر و زحماتش را هدر می دید. خیلی متحیر بلکه متغیر شده، دام را در آب انداخت و چند ماهی را صید ساخت، بر روی خاک ریخته و مجلس رقصی از آن بی هوشان برانگیخت و خود به تماشا ایستاده، نی و عود و رود را به کنار نهاده، می گفت: عجب مخلوق نادانی هستید که خواندم نشنیدید و نواختم نرقصیدید، حالا بی ساز و نواز و بی آهنگ و آواز، مستانه به رقص بر می جهید و مرا تماشا و خود را بازی می دهید.
نتیجه
بعضی مردم که دارای علمی و صنعتی هستند گمان می کنند که آن در هر جا به کار می آید؛ لهذا آن را در غیر محل ضایع و بی فایده می سازند، چنان که ماهی گیر گمان می کرد که در ماهی نغمه و آهنگ مثل در مرغان اثر دارد.