فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت صد و سیزدهم لیس کل مسموع مطبوع

هر شنیده قابل قبول نیست
روزی روباهی در تله افتاده، هر قدر در استخلاص خود سعی نمود فایده نبخشید، بالاخره خود را کم کم به بالا کشاند، لیکن دمش در تله ماند. عاقبت دم را فدای جان کرد؛ دم را در دام گذاشت و خود را بیرون آورد. چون پا به صحرای سلامت نهاد، به یاد دم گمشده افتاد که ای وای دم کنده شدم، در میان دم درازان سر به زیر افکنده گشتم؛ پس بهتر آن است که رنگی بریزم و مکری برانگیزیم، تا جماعت همرنگ من و مبتلا به ننگ من گردند، والا مرگ از زندگانی به رسوایی بهتر است. پس نزد رفقای خود رفته و گفت: ای برادران! از وقتی که دم کنده شده ام به غایت چالاک و سبکبارم و با جست و خیز و خوش رفتار، بر حیله ام افزوده و از ترس و خوفم کاسته، جانم فارغ و تنم آراسته، خاطرم خیال خطر نکند و دام کید بر من اثر ننماید و روباه دم کنده در هیچ دام و تله افکنده نشود و آزاد و دلشاد است و هیچ وقت گرفتار بند نگردد؛ دشمنان اسیر او شوند و گردن کشان حقیر او، روباهان آگاه در جواب آن خود خواه گفتند: همه آنچه فرمودید، اگر مقبول و مسلم دانیم و بی خلاف و گزاف خوانیم، لیکن تا دم خود را در دام بلاگرفتار ببینیم به ننگ دم کندگی تن در ندهیم و تا مجبور نشویم دل به رسوایی و شرمندگی ننهیم.
نتیجه
این حکایت در افواه عام شهرت تام دارد که مردم وقتی خود را در بلایی مبتلا بینند، میل دارند که دیگران را هم در این بلیه شریک خود سازند. پس ما باید چشم خود را باز کنیم و نصیحت ناصح مغرض را گوش ندهیم و به طناب چاه نرویم.

حکایت صد و چهاردهم انک لا تجنی من الشوک العنب

به درستی که تو نخواهی چید از خار انگور
روباهی از شر دشمن فرار کرده، خود را در توده خار انداخته بود. آن بیچاره به هر طرف می غلطید، خارها در چشمش می خلید. اگر می نشست، خار در پایش می شکست. و اگر می ایستاد، خار در چشمش می افتاد. واگر می خوابید، در پهلویش می خلید. نه راه گریز بود و نه جای ستیز؛ عاجز و ناتوان و درمانده و نالان، چون چاره نداشت بنای لابه گذاشت: که ای خار، برای خدا این قدر مرا میازار! خار بر آشفت و در جواب او گفت: ای خود را از هر حیوانی داناتر و فیلسوف و حکیم میدانی! امید محبت و شفقت مدار، از آن که جز اذیت، کسی چیزی از او ندیده و به غیر از آزار، شخصی از او چیزی نشنیده است.
نتیجه
هر گاه به شخصی صدمه ای وارد آید، واسطه معاشرت با شریر معروف، ملامت بر آن شخص، بیشتر از شریر وارد می آید؛ زیرا که بر او اعتماد نموده، لهذا ما نباید خیال کنیم که ممکن است شریر به ما اذیت نکند. البته هر که نزدیک آتش رود اگر لباسش نسوزد دود به چشمش بدود.

به عنبر فروشان اگر بگذری - شود جامه ات سر بسر عنبری
اگر در روی نزد انگشتگر - از او جز سیاهی نیابی دگر

پس ما نباید که با اشرار معاشرت نماییم.

حکایت صد و پانزدهم کل شی ء یرجع الی اصله

هر چیزی عاقبت بر می گردد به اصل خودش
در امثال آمده که در ایام سلف، جوانی عاشق گربه ای شده، نزد ساحری رفت که او را دختری سازد تا با او بتواند نرد عشق ببازد. ساحر او را دختری ماهرو و مشگموی نیکو کرد. پسر، آن دختر را به حباله ازدواج خود در آورد؛ شب زفاف که ساحر در آنجا بود و تماشای جمال صنعت خود می نمود، خواست بداند که از تغیر صورت، تغیر معنی حاصل می شود یا آن که هر چیز آخر به جنس خود واصل گردد! موشی از آستین خود بیرون آورده و در حضور داماد و عروس را کرد. آن عروس آدمی صورت و گربه طبیعت، بی شرم و شگفت بر جست و موش را بگرفت. ساحر ماحر که آن بدید، فورا وردی خواند و بدمید، آدمیت او گم شد و حیوانیت او پدید گشت؛ به شوهر گفت که هر طبعی را شکلی لایق و هر صورتی را حالتی موافق است، ظلم است که او به حالت حیوان و به صورت انسان گردد.
نتیجه
باید دانست که هر حیوانی به صفتی موصوف و به خاصیتی معروف است؛ و انسان، جامع جمیع صفات حیوانات و در رد قبول آن به خلاف جمیع آن صفات، مختار است؛ اگر به طبیعت و خلق و خوی حیوانی نماید، اخس جمیع حیوانات گردد و اسم انسانی بر او لایق نیست؛ چنانکه گفته اند:

آدمی زاده طرفه معجونی است - از فرشته سرشته وز حیوان
گرکند میل این، شود پس از این - ورکند میل آن، بود به از آن