فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت صد و نهم العاقل یتقظ بالادب و البهائم بالخشب

دانا به تادیب و جانور با چوب مؤدب می شود
خری را حکایت کنند که پوست شیری یافت، هر شب می پوشید و به صحرا به چرا می شتافت؛ هر حیوانی که او را می دید می ترسید و می رمید. وقتی خواست که اگر بتواند صاحب خود را نیز بترساند، روبه سوی او آورد و به جانب او نیز حمله کرد. صاحب تیز نظر، او را بشناخت، چوب تربیت برداشت و به طبل شکمش می نواخت و می گفت که ای احمق نادان خر و نمک ناشناس از سگ کمتر، ولی نعمت خود را از صاحب نقمت فرق ندهی و مؤالف را مخالف، تفاوت ننهی؟ حقا که حماری نه اسد، و خری به روح و جسد، که جز به چوب تربیت نشوی و به غیر رجز موعظت نپذیری.

خواهی که نیفتی به پستی - خود را بنما چنان که هستی

نتیجه
هر شخص باید خود را چنان که هست بنماید تا هیچ شرمنده نشود؛ چه بسیار ملاحظه شده اشخاصی که خود را به صورت فضلا و علما به قلم آورده، وقت امتحان اسباب خجلت و خواری پیش آمده.
پس ما نباید هیچ گاه دعوی مرتبه فوق خود بنماییم، بلکه باید به همانطوری که هستیم از حیثیت مال و منصب و علم و نسب و حسب، بی کم و زیاد اظهار بداریم، که راستی همیشه برقرار و دروغ ناپایدار است.

حکایت صد و دهم لا یعلم الانسان خیره

انسان نمی داند خیر و خوبی خود را
گویند چوپانی در صحرا گوساله ای گم کرد؛ هر سو می شتافت نمی یافت، عاقبت دستش از هر چاره کوتاه شد، به خداوند بلند نمود که: ای کریم کار ساز و ای رحیم بنده نواز، نذر کردم که اگر دزد گوساله را پیدا کنم بزغاله ای قربان نمایم! ندایی به گوش هوشش رسید که: دزد گوساله مفقود در فلان محل موجود است؛ زود بشتاب و او را دریاب! چوپان دوید به آنجا رسید، دید شتری آشفته در شکاف کوه خفته، زهره خود را باخت و به راه گریز تاخت که: ای چاره بیچارگان عهد نمودم که اگر این دزد خفته بیدار و این عاجز آشفته گرفتار نشود گاوی به جای گوساله و بزی در ازای بزغاله در راهت قربان و صد سید موسوی را مهمان کنم.
نتیجه
بعضی مردم، حاجاتی از خداوند مسئلت می نمایند که اگر مستجاب فرماید، نهایت مضرت به جهت ایشان خواهد داشت، دیگر آن که شخص نباید به جهت امور دنیوی نزد کریم علی الاطلاق عجز و نیاز آرد زیرا که:

حاجت موری به علم غیب بداند - در ته دریا به زیر صخره صماء

بلکه همیشه در خواست مقامات اخروی بنماید تا در دنیا و آخرت هر دو کامیاب بشود.

حکایت صد و یازدهم وعد الکریم نقد ووعد اللئیم تسویف

وعده کریم نقد است و موجود و وعده لئیم نسیه است و مفقود
لاک پشتی را گویند که از باغ و گردش بوستان سیر، و آرزوی پرواز در هوا و تماشای جو سما در دلش جا گیر شده بود؛ وعده داد که هر که مرا در فلک پرواز با ملک همساز کند، یک قطعه لعل رمانی و بیست دانه در عمانی که در دهان دارم بر او واگذارم. عقاب متعهد شد که او را بی عذاب در میدان هوا سیران و در فضای بی منتهی طیران دهد و اجرش را بی زجر و تعطیل در همان جا تحویل گیرد. خلاصه آن حمال کودن آن بار سنگین را به گردن گرفته، به هوا اوج گرفت و به امید اجر و مزد گزاف آن کم پول پر لاف را به موج سحاب رسانید و مطالبه وجه موعود را به موعد معین نمود. آن مفلس کذاب از ادای وجه عاجز و مهلت را در شرع انور جایز دانست. عقاب بی تاب، لاک پشت درشت را مثل بار دین از گردن انداخته معلق زنان بر زمینش فرستاد و عقاب طلبکار نیز برای اخذ حق از عقبش پایین آمده، از اعضای پاره پاره در هم شکسته خورد شده او می خورد، باز مطالبه لعل و مروارید می کرد، بالاخره دهانش را کاوید و به جز زبان و دندان او لعل رمانی و در عمانی ندید، هنوز او را زیر دین خود می داند و دروغگوی لاف زنش می خواند.
نتیجه
شخص عاقل، باید قبل از دادن وعده، ملاحظه ادای آن را بنماید؛ اگر وفا نمی تواند نمود، وعده ندهد و خود را بد نام و منفعل و او را دشمن و سرگردان نکند. چقدر این فقره امروز در متمولین شیوع دارد؛ به این واسطه در انظار مساکین خوارند و به افواه عموم گرفتار؛ لهذا ما قبل از ملاحظه ایفا، وعده ندهیم و خلف ننماییم.