فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت صد و هفتم تری عین المالک ما لاتری عین غیره

می بیند چشم صاحب مال چیزی را که چشم غیر او نمی بیند
گوزنی را گویند، به واسطه تعاقب صیادان و سگان از جنگل فراری و به صحرا متواری، و از آنجا بر دهی افتاده، در طویله گاوان رفته، در پس توده ای کاه خود را پنهان نمود. گاوی از او سؤال نمود که به کدام جرات به محل هلاک خود آمدی؟ جواب داد که مردم در راه اضطرار، راه را از چاه نشناسند و حین اضطراب از عاقبت کار نهراسند؛ حال که از دست صیاد، خود را به خانه جلاد انداخته و از حمله تازی به طرف جانبازی تاخته ام، خواهشمندم که سر مرا فاش و آشکار نفرمایید و پناهنده را شکار تصور نمایید! گفت: ما گاوان یار موافقیم نه موذی و منافق، دوست صادقیم نه دشمن سارق، خیر خواهیم نه شر طلب، و سر نگهداریم و بسته لب، از من ایمن باش و مطمئن، لیکن از آدمیان محترز باش و بر حذر، که ایشان پناهنده را شکار پندارند و شکار خانگی را هم روا دارند. پس گوزن در گوشه ای خزید و جماعتی از گله بانان و گوسفند چرانان از مباشرین و معاشرین را دید که آمدند و رفتند و به چیزی ملتفت نشدند. گوزن، اظهار شادی نمود و خیال آزادی. گاو گفت: مطمئن نباش که صد نوکر، چشم یک مهتر ندارد و یک صاحب چشم هزار چاکر دارد. و آن شکار بدبخت ترسید و زیر کاه خوابید، ناگاه صاحب گاوان برسید و به اطراف نظر کرد و سر شاخ گوزن را که از زیر کاه بیرون آمده بود بدید؛ پیش دوید و آن بیچاره را گرفتار نموده، سرش راببرید.
نتیجه
در مثل آورده اند که از سواره ای پرسیدند که چرا خود شما چنین فربه اید و اسب شما چنین لاغر؛ جواب داد: چون من خودم را غذا می دهم و اسب مرا شخص دیگر! لهذا ما باید بدانیم که اگر مال خود را به دست دیگری بسپاریم هر چند او متدین و درستکار باشد لکن توجه مالکانه ومراقبت صاحبانه که ندارد؛ پس اگر مجبور شویم که کار خود به دیگری بسپاریم نباید از مواظبت و محافظت خود دست برداریم و به کلی کار را به او واگذاریم؛ گفته اند: مالت نگاهدار و همسایه ات را دزد مشمار.

حکایت صد و هشتم انت تئق وانا مئق فکیف نتفق

تو بد خویی و من گریان پس چگونه می شود اتفاقمان
طفلی بد خو بود و هیچ به جز گریه و زاری نمی دانست و دایه کم حوصله ای که آرامی او را هیچ حیله ای نمی توانست. شبی از گریه او سخت بر آشفت و برای اسکات و تسلیت او، دروغی گفت که اگر رام و از فریاد آرام نشوی، نزد گرگت اندازم و طعمه آن سترگت سازم! اتفاقا در پس دیوار گرگی طماع بود، آن مقال را استماع می نمود، در طمع افتاد و در انتظار ایستاد که البته طفل رام نشود و دایه آرام، تا مهمان بنوازد و آن لقمه نظیف را طعمه من سازد. آن شب در انتظار تا به صبح ماند و از وعده او اثری ندید. هنگام طلوع آفتاب، صدای نوازش و بوسیدن طفل به گوشش رسیده ناامید شده گرسنه و نالان سر در بیابان گذاشت و دانست که اعتماد بر قول آشفتگان نمودن نادانی است.
نتیجه
چه بسیار بد عادتی است که اطفال را از ابتدای طفولیت به امثال آن کلمات دروغ بترسانند و یا افسانه های جعلی را در نظر ایشان تجسم نموده، عقل و فکر ایشان را مشوب و مشوش سازند، که نتیجه آن کج فهمی و دروغ گویی و گول خوری و بد دلی طفل خواهد بود. لهذا ما باید با اطفال خود مودب و معقول گفت و گو کنیم، مثل آن که با مرد موقر دانش طلب صحبت می داریم، تا با آن روش عادت گیرند و تربیت پذیرند.

حکایت صد و نهم العاقل یتقظ بالادب و البهائم بالخشب

دانا به تادیب و جانور با چوب مؤدب می شود
خری را حکایت کنند که پوست شیری یافت، هر شب می پوشید و به صحرا به چرا می شتافت؛ هر حیوانی که او را می دید می ترسید و می رمید. وقتی خواست که اگر بتواند صاحب خود را نیز بترساند، روبه سوی او آورد و به جانب او نیز حمله کرد. صاحب تیز نظر، او را بشناخت، چوب تربیت برداشت و به طبل شکمش می نواخت و می گفت که ای احمق نادان خر و نمک ناشناس از سگ کمتر، ولی نعمت خود را از صاحب نقمت فرق ندهی و مؤالف را مخالف، تفاوت ننهی؟ حقا که حماری نه اسد، و خری به روح و جسد، که جز به چوب تربیت نشوی و به غیر رجز موعظت نپذیری.

خواهی که نیفتی به پستی - خود را بنما چنان که هستی

نتیجه
هر شخص باید خود را چنان که هست بنماید تا هیچ شرمنده نشود؛ چه بسیار ملاحظه شده اشخاصی که خود را به صورت فضلا و علما به قلم آورده، وقت امتحان اسباب خجلت و خواری پیش آمده.
پس ما نباید هیچ گاه دعوی مرتبه فوق خود بنماییم، بلکه باید به همانطوری که هستیم از حیثیت مال و منصب و علم و نسب و حسب، بی کم و زیاد اظهار بداریم، که راستی همیشه برقرار و دروغ ناپایدار است.