فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت صد و ششم من یحمد الناس یحمدوه ومن عابهم فقد عابوه

هر که نیکویی مردم گوید، نیکویی او گویند و هر که عیب ایشان گوید، عیبش را گویند
میان گرگ و روباه کدورتی بود که همیشه نزد سلطان الوحوش از یکدیگر شکایت بلکه سعادت می نمودند. روزی سلطان مریض شد و اعیان و ارکان به عیادت می رفتند و روباه به واسطه عذری متعذر بود.
گرگ او را به طغیان منسوب و سلطان را بر او متغیر نمود و در حضور امنا و وزرا، غیاب روباه را علامت عصیان و امارت نشان طغیان اعلان می کرد؛ که ناگاه روباه در حضرت شاه حاضر شده، سلام داد و در مقام خود با ادب بایستاد. سلطان به عتاب بر او خطاب نموده سبب غیاب پرسید؛ پس از تکریم و تعظیم عرض کرد که از آغاز نقاهت وجود مسعود، در صدد اسباب شفا و تحصیل دوا بوده و به تجویز اطبای حاذق و حکمای صادق مداوا طلب نموده ام تا آنکه بالاتفاق دستور العمل کافی و معالجه وافی به جهت مرض سلطان تعیین کرده ام.
فورا قهر شیر به مهر و وفا و غضبش به رضا تبدیل و به سؤال تعجیل نمود که آن دوا چیست و نزد کیست؟ گفت: آن است که گرگ را زنده زنده پوست برکنده، سلطان شتابان در پوست گرم آن بخوابد که دوای کامل است و شفای عاجل! گرگ بیچاره ذلیل، چشم بر دهان و گوش بر بیان آن محیل داشت و بهت زده یارای جواب نداشت؛ خرگوشی آهسته در گوش روباه گفت: ای بدخواه! سعدی می گوید:

هر که شاه آن کند که او گوید - حیف باشد که جز نکو گوید

روباه گفت که ملای رومی فرماید:

با بدان بد باش و با نیکان نکو - جای گل گل باش و جای خار خار

این بود سزای او چه که او در غیبت من حکایتی گفت و من در حضرت او روایتی، عوض گله ندارد.
نتیجه
باید دانست که غیبت و سعایت دو خصلت ذمیمه است؛ چه بسیار مردم را خسته و به زنجیر بسته و چه فتنه ها انگیخته و بسی خون ها ریخته و چه بسیار دشمن ها ساخته و چه بسیار را به حبس هلاک انداخته! پس ما در مجالس و مجامع هیچ وقت نباید به ذکر کسی به زشتی زبان گشاییم ولو صدق باشد و در سر و خفا نباید عیب کسی را اظهار نماییم؛ زیرا که در این عمل، اول قائل عیب نمامی و مفتنی خود را بر مستمعان ثابت نموده، که بعد از آن هیچ وقت مستمع بر قول چنان کسی اعتماد نکند بلکه اگر عاقل باشد او را دیگر به خود راه ندهد که مبادا از او نیز بر دیگران سخن چینی کند.

لاف یکرنگی مزن آئینه با صاحبدلان - می نمایی عیب مردم را، همین عیب بس است

حکایت صد و هفتم تری عین المالک ما لاتری عین غیره

می بیند چشم صاحب مال چیزی را که چشم غیر او نمی بیند
گوزنی را گویند، به واسطه تعاقب صیادان و سگان از جنگل فراری و به صحرا متواری، و از آنجا بر دهی افتاده، در طویله گاوان رفته، در پس توده ای کاه خود را پنهان نمود. گاوی از او سؤال نمود که به کدام جرات به محل هلاک خود آمدی؟ جواب داد که مردم در راه اضطرار، راه را از چاه نشناسند و حین اضطراب از عاقبت کار نهراسند؛ حال که از دست صیاد، خود را به خانه جلاد انداخته و از حمله تازی به طرف جانبازی تاخته ام، خواهشمندم که سر مرا فاش و آشکار نفرمایید و پناهنده را شکار تصور نمایید! گفت: ما گاوان یار موافقیم نه موذی و منافق، دوست صادقیم نه دشمن سارق، خیر خواهیم نه شر طلب، و سر نگهداریم و بسته لب، از من ایمن باش و مطمئن، لیکن از آدمیان محترز باش و بر حذر، که ایشان پناهنده را شکار پندارند و شکار خانگی را هم روا دارند. پس گوزن در گوشه ای خزید و جماعتی از گله بانان و گوسفند چرانان از مباشرین و معاشرین را دید که آمدند و رفتند و به چیزی ملتفت نشدند. گوزن، اظهار شادی نمود و خیال آزادی. گاو گفت: مطمئن نباش که صد نوکر، چشم یک مهتر ندارد و یک صاحب چشم هزار چاکر دارد. و آن شکار بدبخت ترسید و زیر کاه خوابید، ناگاه صاحب گاوان برسید و به اطراف نظر کرد و سر شاخ گوزن را که از زیر کاه بیرون آمده بود بدید؛ پیش دوید و آن بیچاره را گرفتار نموده، سرش راببرید.
نتیجه
در مثل آورده اند که از سواره ای پرسیدند که چرا خود شما چنین فربه اید و اسب شما چنین لاغر؛ جواب داد: چون من خودم را غذا می دهم و اسب مرا شخص دیگر! لهذا ما باید بدانیم که اگر مال خود را به دست دیگری بسپاریم هر چند او متدین و درستکار باشد لکن توجه مالکانه ومراقبت صاحبانه که ندارد؛ پس اگر مجبور شویم که کار خود به دیگری بسپاریم نباید از مواظبت و محافظت خود دست برداریم و به کلی کار را به او واگذاریم؛ گفته اند: مالت نگاهدار و همسایه ات را دزد مشمار.

حکایت صد و هشتم انت تئق وانا مئق فکیف نتفق

تو بد خویی و من گریان پس چگونه می شود اتفاقمان
طفلی بد خو بود و هیچ به جز گریه و زاری نمی دانست و دایه کم حوصله ای که آرامی او را هیچ حیله ای نمی توانست. شبی از گریه او سخت بر آشفت و برای اسکات و تسلیت او، دروغی گفت که اگر رام و از فریاد آرام نشوی، نزد گرگت اندازم و طعمه آن سترگت سازم! اتفاقا در پس دیوار گرگی طماع بود، آن مقال را استماع می نمود، در طمع افتاد و در انتظار ایستاد که البته طفل رام نشود و دایه آرام، تا مهمان بنوازد و آن لقمه نظیف را طعمه من سازد. آن شب در انتظار تا به صبح ماند و از وعده او اثری ندید. هنگام طلوع آفتاب، صدای نوازش و بوسیدن طفل به گوشش رسیده ناامید شده گرسنه و نالان سر در بیابان گذاشت و دانست که اعتماد بر قول آشفتگان نمودن نادانی است.
نتیجه
چه بسیار بد عادتی است که اطفال را از ابتدای طفولیت به امثال آن کلمات دروغ بترسانند و یا افسانه های جعلی را در نظر ایشان تجسم نموده، عقل و فکر ایشان را مشوب و مشوش سازند، که نتیجه آن کج فهمی و دروغ گویی و گول خوری و بد دلی طفل خواهد بود. لهذا ما باید با اطفال خود مودب و معقول گفت و گو کنیم، مثل آن که با مرد موقر دانش طلب صحبت می داریم، تا با آن روش عادت گیرند و تربیت پذیرند.