فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت صد و پنجم الوفاء من شیم الکرام

حسن وفا را اخلاق کریمان است
سگ شکاری را حکایت کنند که در ایام جوانی چنان چابک و با هنر بود که هیچ گاه از شکارگاه بی صید مراجعت نمی نمود؛ همواره با صاحب مصاحب و به کار خود مواظب و مراقب بود. دیر زمانی بدین منوال در مساعی ساعی و در مشاغل مشغول، تا آن که پیری و ناتوانی او را از عمل هنر نمایی معزول نمود؛ دندانش از کار افتاد و پایش از رفتار بایستاد. روزی با صاحب به شکار رفته، ناگاه آهویی پدیدار شد و هنگام شکار، سگ کمافی السابق در جست و خیز و آهو در گریز بود. بالاخره با نهایت جد و جهد دوید تا به شکار رسید، لیکن از پیری پنجه اش از شکارگیری عاجز و دندانش از دریدن در ماند. آهوی جوان خود را از دست ناتوان خلاص کرد و سگ را گرفتار دست صاحب بی رحم نمود.
آن صاحب قدیم و آن مصاحب ندیم را با تازیانه و چوب می آزرد و لگد بر پهلو و گلویش می افشرد که ای پر خوار و کم هنر و ای شیر صولت و کمتر از گربه! بره شکاری را رهاندی و مرا به حسرتش نشاندی؟ سگ با فریاد و ناله و گریه و ندبه جواب می داد: ای یار بی وفا! در جوانی چه خدمتها که نکرده ام و چه شکارها که نیاورده ام؟ حالا در پیری نیز خادم خانه ام و سر در آستانه، تصور و تعقل فرمایید که دویدن را تکلیف خود دانستم اما در نگاه داشتن معذورم زیرا که نتوانستم.
نتیجه
وفاداری و حقوق شناسی از لوازم عالم انسانیت است. حکما گفته اند: نیکان آنانند که نیکی خود را در حق دیگران فراموش کنند، اما نیکی دیگران را در حق خود همیشه در نظر داشته باشند.

حکایت صد و ششم من یحمد الناس یحمدوه ومن عابهم فقد عابوه

هر که نیکویی مردم گوید، نیکویی او گویند و هر که عیب ایشان گوید، عیبش را گویند
میان گرگ و روباه کدورتی بود که همیشه نزد سلطان الوحوش از یکدیگر شکایت بلکه سعادت می نمودند. روزی سلطان مریض شد و اعیان و ارکان به عیادت می رفتند و روباه به واسطه عذری متعذر بود.
گرگ او را به طغیان منسوب و سلطان را بر او متغیر نمود و در حضور امنا و وزرا، غیاب روباه را علامت عصیان و امارت نشان طغیان اعلان می کرد؛ که ناگاه روباه در حضرت شاه حاضر شده، سلام داد و در مقام خود با ادب بایستاد. سلطان به عتاب بر او خطاب نموده سبب غیاب پرسید؛ پس از تکریم و تعظیم عرض کرد که از آغاز نقاهت وجود مسعود، در صدد اسباب شفا و تحصیل دوا بوده و به تجویز اطبای حاذق و حکمای صادق مداوا طلب نموده ام تا آنکه بالاتفاق دستور العمل کافی و معالجه وافی به جهت مرض سلطان تعیین کرده ام.
فورا قهر شیر به مهر و وفا و غضبش به رضا تبدیل و به سؤال تعجیل نمود که آن دوا چیست و نزد کیست؟ گفت: آن است که گرگ را زنده زنده پوست برکنده، سلطان شتابان در پوست گرم آن بخوابد که دوای کامل است و شفای عاجل! گرگ بیچاره ذلیل، چشم بر دهان و گوش بر بیان آن محیل داشت و بهت زده یارای جواب نداشت؛ خرگوشی آهسته در گوش روباه گفت: ای بدخواه! سعدی می گوید:

هر که شاه آن کند که او گوید - حیف باشد که جز نکو گوید

روباه گفت که ملای رومی فرماید:

با بدان بد باش و با نیکان نکو - جای گل گل باش و جای خار خار

این بود سزای او چه که او در غیبت من حکایتی گفت و من در حضرت او روایتی، عوض گله ندارد.
نتیجه
باید دانست که غیبت و سعایت دو خصلت ذمیمه است؛ چه بسیار مردم را خسته و به زنجیر بسته و چه فتنه ها انگیخته و بسی خون ها ریخته و چه بسیار دشمن ها ساخته و چه بسیار را به حبس هلاک انداخته! پس ما در مجالس و مجامع هیچ وقت نباید به ذکر کسی به زشتی زبان گشاییم ولو صدق باشد و در سر و خفا نباید عیب کسی را اظهار نماییم؛ زیرا که در این عمل، اول قائل عیب نمامی و مفتنی خود را بر مستمعان ثابت نموده، که بعد از آن هیچ وقت مستمع بر قول چنان کسی اعتماد نکند بلکه اگر عاقل باشد او را دیگر به خود راه ندهد که مبادا از او نیز بر دیگران سخن چینی کند.

لاف یکرنگی مزن آئینه با صاحبدلان - می نمایی عیب مردم را، همین عیب بس است

حکایت صد و هفتم تری عین المالک ما لاتری عین غیره

می بیند چشم صاحب مال چیزی را که چشم غیر او نمی بیند
گوزنی را گویند، به واسطه تعاقب صیادان و سگان از جنگل فراری و به صحرا متواری، و از آنجا بر دهی افتاده، در طویله گاوان رفته، در پس توده ای کاه خود را پنهان نمود. گاوی از او سؤال نمود که به کدام جرات به محل هلاک خود آمدی؟ جواب داد که مردم در راه اضطرار، راه را از چاه نشناسند و حین اضطراب از عاقبت کار نهراسند؛ حال که از دست صیاد، خود را به خانه جلاد انداخته و از حمله تازی به طرف جانبازی تاخته ام، خواهشمندم که سر مرا فاش و آشکار نفرمایید و پناهنده را شکار تصور نمایید! گفت: ما گاوان یار موافقیم نه موذی و منافق، دوست صادقیم نه دشمن سارق، خیر خواهیم نه شر طلب، و سر نگهداریم و بسته لب، از من ایمن باش و مطمئن، لیکن از آدمیان محترز باش و بر حذر، که ایشان پناهنده را شکار پندارند و شکار خانگی را هم روا دارند. پس گوزن در گوشه ای خزید و جماعتی از گله بانان و گوسفند چرانان از مباشرین و معاشرین را دید که آمدند و رفتند و به چیزی ملتفت نشدند. گوزن، اظهار شادی نمود و خیال آزادی. گاو گفت: مطمئن نباش که صد نوکر، چشم یک مهتر ندارد و یک صاحب چشم هزار چاکر دارد. و آن شکار بدبخت ترسید و زیر کاه خوابید، ناگاه صاحب گاوان برسید و به اطراف نظر کرد و سر شاخ گوزن را که از زیر کاه بیرون آمده بود بدید؛ پیش دوید و آن بیچاره را گرفتار نموده، سرش راببرید.
نتیجه
در مثل آورده اند که از سواره ای پرسیدند که چرا خود شما چنین فربه اید و اسب شما چنین لاغر؛ جواب داد: چون من خودم را غذا می دهم و اسب مرا شخص دیگر! لهذا ما باید بدانیم که اگر مال خود را به دست دیگری بسپاریم هر چند او متدین و درستکار باشد لکن توجه مالکانه ومراقبت صاحبانه که ندارد؛ پس اگر مجبور شویم که کار خود به دیگری بسپاریم نباید از مواظبت و محافظت خود دست برداریم و به کلی کار را به او واگذاریم؛ گفته اند: مالت نگاهدار و همسایه ات را دزد مشمار.