فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت صد و چهارم من رفع فوق قدرک فاتقه

هر که تو را زیاده از مرتبه ات بلند کند از او بپرهیز
کلاغی را گویند پاره پنیری به دست آورده بر شاخه درختی نشسته بود که آن را تناول کند؛ روباهی عیار، چشم بر آن لقمه دوخته که به حیله ای از او برباید، از پای درخت سر بالا کرد و سلامی گرم بداد و کلامی نرم فرستاد و تملقی با کمال تعلق گفت و چابلوسی با خاک بوسی بجا آورد؛ که ای طایر فرخ فال خوش پر و بال، و ای مرغ خوش مقال نیکو خصال، ای طوطی شیرین زبان، ای بلبل هزار دستان، فدای نوایت شوم، قربان صدایت گردم! به شیوه شهناز، به جهت این مشتاق، آهنگی بساز، تا روحم را تازه کنی و دلم را فرح بی اندازه بخشی. کلاغ خوش آواز، منقار از هم باز کرد که نغمه ای ساز کند، پنیر از دهانش بیرون پرید، روباه منتظر پیش آمد و آن را برداشته و در دهان بگذاشت؛ حذاقت خود را پسندید و بر حماقت او خندید و گفت: ریشخند دردمندان فیل را خر می کند.
نتیجه
اغلب مردم به واسطه تمجید و تحسین متملقان، اخلاق حسنه خود را از دست می دهند و ملتفت نیستند. بعضی نیز به واسطه چابلوسی دیگران، فریب های فاحش می خورند؛ لهذا ما باید به مدح و ذم مردم ناظر نباشیم، ملاحظه حسن و قبح اعمال خود را بنماییم که زنگی به نام کافور سفید نشود و بید به لقب مجنون از مقام خود نرود.

حکایت صد و پنجم الوفاء من شیم الکرام

حسن وفا را اخلاق کریمان است
سگ شکاری را حکایت کنند که در ایام جوانی چنان چابک و با هنر بود که هیچ گاه از شکارگاه بی صید مراجعت نمی نمود؛ همواره با صاحب مصاحب و به کار خود مواظب و مراقب بود. دیر زمانی بدین منوال در مساعی ساعی و در مشاغل مشغول، تا آن که پیری و ناتوانی او را از عمل هنر نمایی معزول نمود؛ دندانش از کار افتاد و پایش از رفتار بایستاد. روزی با صاحب به شکار رفته، ناگاه آهویی پدیدار شد و هنگام شکار، سگ کمافی السابق در جست و خیز و آهو در گریز بود. بالاخره با نهایت جد و جهد دوید تا به شکار رسید، لیکن از پیری پنجه اش از شکارگیری عاجز و دندانش از دریدن در ماند. آهوی جوان خود را از دست ناتوان خلاص کرد و سگ را گرفتار دست صاحب بی رحم نمود.
آن صاحب قدیم و آن مصاحب ندیم را با تازیانه و چوب می آزرد و لگد بر پهلو و گلویش می افشرد که ای پر خوار و کم هنر و ای شیر صولت و کمتر از گربه! بره شکاری را رهاندی و مرا به حسرتش نشاندی؟ سگ با فریاد و ناله و گریه و ندبه جواب می داد: ای یار بی وفا! در جوانی چه خدمتها که نکرده ام و چه شکارها که نیاورده ام؟ حالا در پیری نیز خادم خانه ام و سر در آستانه، تصور و تعقل فرمایید که دویدن را تکلیف خود دانستم اما در نگاه داشتن معذورم زیرا که نتوانستم.
نتیجه
وفاداری و حقوق شناسی از لوازم عالم انسانیت است. حکما گفته اند: نیکان آنانند که نیکی خود را در حق دیگران فراموش کنند، اما نیکی دیگران را در حق خود همیشه در نظر داشته باشند.

حکایت صد و ششم من یحمد الناس یحمدوه ومن عابهم فقد عابوه

هر که نیکویی مردم گوید، نیکویی او گویند و هر که عیب ایشان گوید، عیبش را گویند
میان گرگ و روباه کدورتی بود که همیشه نزد سلطان الوحوش از یکدیگر شکایت بلکه سعادت می نمودند. روزی سلطان مریض شد و اعیان و ارکان به عیادت می رفتند و روباه به واسطه عذری متعذر بود.
گرگ او را به طغیان منسوب و سلطان را بر او متغیر نمود و در حضور امنا و وزرا، غیاب روباه را علامت عصیان و امارت نشان طغیان اعلان می کرد؛ که ناگاه روباه در حضرت شاه حاضر شده، سلام داد و در مقام خود با ادب بایستاد. سلطان به عتاب بر او خطاب نموده سبب غیاب پرسید؛ پس از تکریم و تعظیم عرض کرد که از آغاز نقاهت وجود مسعود، در صدد اسباب شفا و تحصیل دوا بوده و به تجویز اطبای حاذق و حکمای صادق مداوا طلب نموده ام تا آنکه بالاتفاق دستور العمل کافی و معالجه وافی به جهت مرض سلطان تعیین کرده ام.
فورا قهر شیر به مهر و وفا و غضبش به رضا تبدیل و به سؤال تعجیل نمود که آن دوا چیست و نزد کیست؟ گفت: آن است که گرگ را زنده زنده پوست برکنده، سلطان شتابان در پوست گرم آن بخوابد که دوای کامل است و شفای عاجل! گرگ بیچاره ذلیل، چشم بر دهان و گوش بر بیان آن محیل داشت و بهت زده یارای جواب نداشت؛ خرگوشی آهسته در گوش روباه گفت: ای بدخواه! سعدی می گوید:

هر که شاه آن کند که او گوید - حیف باشد که جز نکو گوید

روباه گفت که ملای رومی فرماید:

با بدان بد باش و با نیکان نکو - جای گل گل باش و جای خار خار

این بود سزای او چه که او در غیبت من حکایتی گفت و من در حضرت او روایتی، عوض گله ندارد.
نتیجه
باید دانست که غیبت و سعایت دو خصلت ذمیمه است؛ چه بسیار مردم را خسته و به زنجیر بسته و چه فتنه ها انگیخته و بسی خون ها ریخته و چه بسیار دشمن ها ساخته و چه بسیار را به حبس هلاک انداخته! پس ما در مجالس و مجامع هیچ وقت نباید به ذکر کسی به زشتی زبان گشاییم ولو صدق باشد و در سر و خفا نباید عیب کسی را اظهار نماییم؛ زیرا که در این عمل، اول قائل عیب نمامی و مفتنی خود را بر مستمعان ثابت نموده، که بعد از آن هیچ وقت مستمع بر قول چنان کسی اعتماد نکند بلکه اگر عاقل باشد او را دیگر به خود راه ندهد که مبادا از او نیز بر دیگران سخن چینی کند.

لاف یکرنگی مزن آئینه با صاحبدلان - می نمایی عیب مردم را، همین عیب بس است