فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت صد و سوم الفضل بالعقل و الادب لابالاصل و النسب

برتری به عقل و ادب است نه به اصل و نسب
استری متکبر و زورمند، کم کار و خود پسند، پیوسته لاف می زد و گزاف می گفت که مادرم رئیس الدواب و رفیع الجناب بود، ابو نواس مدحش می نمود و ابو فراس قصاید در مدحش می سرود، برادر رخش رستم، و شبدیز را پرویز را پسر، الوالد الحلال یشبه بالخال لهذا من نیز باید بر شما ریاست نمایم و امارت داشته باشم. همه گفتند: آوازه او را شنیده ایم، شیهه ای بزن و رفع شبهه بکن! وقتی که آواز بر آورد، اثبات مقام پدر کرد که الولد سرابیه و به غایت مماثل و شبیه دیدند که بانگش نهیق است و نه صهیل، و صدایش عرعر خر است نه شیهه اسب بی بدیل، و معلوم شد که نام مادر را نمایان و پدر بد نام را پنهان نموده است.
نتیجه
هر که لاف می زند، دیگران او را تخفیف و تحقیر می نمایند، شیخ می فرماید: مشگ آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید.
و هر که از نسب خود فخر می نماید، معلوم است که از خود چیزی ندارد. فخر باید به ادب باشد نه به نسب. پس ما باید همیشه هنر و قابلیت خود را در عمل آشکار نماییم نه آن که به لاف و گزاف خود را رسوا سازیم.

حکایت صد و چهارم من رفع فوق قدرک فاتقه

هر که تو را زیاده از مرتبه ات بلند کند از او بپرهیز
کلاغی را گویند پاره پنیری به دست آورده بر شاخه درختی نشسته بود که آن را تناول کند؛ روباهی عیار، چشم بر آن لقمه دوخته که به حیله ای از او برباید، از پای درخت سر بالا کرد و سلامی گرم بداد و کلامی نرم فرستاد و تملقی با کمال تعلق گفت و چابلوسی با خاک بوسی بجا آورد؛ که ای طایر فرخ فال خوش پر و بال، و ای مرغ خوش مقال نیکو خصال، ای طوطی شیرین زبان، ای بلبل هزار دستان، فدای نوایت شوم، قربان صدایت گردم! به شیوه شهناز، به جهت این مشتاق، آهنگی بساز، تا روحم را تازه کنی و دلم را فرح بی اندازه بخشی. کلاغ خوش آواز، منقار از هم باز کرد که نغمه ای ساز کند، پنیر از دهانش بیرون پرید، روباه منتظر پیش آمد و آن را برداشته و در دهان بگذاشت؛ حذاقت خود را پسندید و بر حماقت او خندید و گفت: ریشخند دردمندان فیل را خر می کند.
نتیجه
اغلب مردم به واسطه تمجید و تحسین متملقان، اخلاق حسنه خود را از دست می دهند و ملتفت نیستند. بعضی نیز به واسطه چابلوسی دیگران، فریب های فاحش می خورند؛ لهذا ما باید به مدح و ذم مردم ناظر نباشیم، ملاحظه حسن و قبح اعمال خود را بنماییم که زنگی به نام کافور سفید نشود و بید به لقب مجنون از مقام خود نرود.

حکایت صد و پنجم الوفاء من شیم الکرام

حسن وفا را اخلاق کریمان است
سگ شکاری را حکایت کنند که در ایام جوانی چنان چابک و با هنر بود که هیچ گاه از شکارگاه بی صید مراجعت نمی نمود؛ همواره با صاحب مصاحب و به کار خود مواظب و مراقب بود. دیر زمانی بدین منوال در مساعی ساعی و در مشاغل مشغول، تا آن که پیری و ناتوانی او را از عمل هنر نمایی معزول نمود؛ دندانش از کار افتاد و پایش از رفتار بایستاد. روزی با صاحب به شکار رفته، ناگاه آهویی پدیدار شد و هنگام شکار، سگ کمافی السابق در جست و خیز و آهو در گریز بود. بالاخره با نهایت جد و جهد دوید تا به شکار رسید، لیکن از پیری پنجه اش از شکارگیری عاجز و دندانش از دریدن در ماند. آهوی جوان خود را از دست ناتوان خلاص کرد و سگ را گرفتار دست صاحب بی رحم نمود.
آن صاحب قدیم و آن مصاحب ندیم را با تازیانه و چوب می آزرد و لگد بر پهلو و گلویش می افشرد که ای پر خوار و کم هنر و ای شیر صولت و کمتر از گربه! بره شکاری را رهاندی و مرا به حسرتش نشاندی؟ سگ با فریاد و ناله و گریه و ندبه جواب می داد: ای یار بی وفا! در جوانی چه خدمتها که نکرده ام و چه شکارها که نیاورده ام؟ حالا در پیری نیز خادم خانه ام و سر در آستانه، تصور و تعقل فرمایید که دویدن را تکلیف خود دانستم اما در نگاه داشتن معذورم زیرا که نتوانستم.
نتیجه
وفاداری و حقوق شناسی از لوازم عالم انسانیت است. حکما گفته اند: نیکان آنانند که نیکی خود را در حق دیگران فراموش کنند، اما نیکی دیگران را در حق خود همیشه در نظر داشته باشند.