فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت صد و دوم ان لم تعض علی القذی لم ترض ابدا

هرگاه از اذیت خاری چشم نپوشی، هرگز خشنود نشوی
روزی طاووسی خوش جمال، زیبا پر و بال، به شخصی شکایت از زشتی آواز خود می نمود؛ که ای کاش صوت من مانند مرغ شب آهنگ خوش آهنگ و قشنگ بودی تا مردم از استماع مقال من مثل مشاهده جمال من محفوظ و مسرور می شدند و من مفاد آیه نور علی نور می بودم؛ و حال آن که آن مرغ، جغدی است مهیب و خیلی بد ترکیب، بینی هلیده، چشم دریده، رنگ پریده، با گردن کوتاه، خیلی زشت رفتار، و بد نگاه، لکن آوازش مفرح روح است و مایه فتوح، دلربا و غم زدا و دلگشا، و آواز من بد نما و دلگزا و غم افزا است. آن شخص گفت: چرا شکر منظر لطیف نمی کنی که حیرت افزای همه عالم و محل تماشای بنی آدم است؟ آیا نمی دانی که هر مرغی را به صفتی ممتاز و به افتخاری گردن فراز نموده اند؟ باز را به قوت و شجاعت. و طوطی را به نطق و فصاحت. و کبوتر را به رفق و فطانت. و تو را به جمال و ملاحت.
پس باید شاکر باشی که اسباب خشنودی و سرور است، نه شاکی که باعث دلتنگی و نفور.
نتیجه
هر یک از افراد موجودات، دارای خاصیتی مخصوص و هر کدام از آحاد کاینات، صاحب صفت محسوس است؛ یکی را علم دادند و دیگری را حلم. یکی را توانا نمودند و دیگری را دانا. یکی را جمال بخشیدند و دیگری را کمال. یکی مظهر غنا است و یکی مصدر عطا.

جهان را خط و خال و چشم و ابروست - که هر چیزی به جای خویش نیکوست

پس باید به مقدرات الهی راضی باشیم، لیکن در تحصیل اخلاق حمیده و اطوار پسندیده به قدر مقدور سعی نماییم، زیرا که خداوند غفور، ما را به تحصیل آن مامور فرموده و معلوم است که تکلیف به مالایطاق نفرموده است؛ والله اعلم.

حکایت صد و سوم الفضل بالعقل و الادب لابالاصل و النسب

برتری به عقل و ادب است نه به اصل و نسب
استری متکبر و زورمند، کم کار و خود پسند، پیوسته لاف می زد و گزاف می گفت که مادرم رئیس الدواب و رفیع الجناب بود، ابو نواس مدحش می نمود و ابو فراس قصاید در مدحش می سرود، برادر رخش رستم، و شبدیز را پرویز را پسر، الوالد الحلال یشبه بالخال لهذا من نیز باید بر شما ریاست نمایم و امارت داشته باشم. همه گفتند: آوازه او را شنیده ایم، شیهه ای بزن و رفع شبهه بکن! وقتی که آواز بر آورد، اثبات مقام پدر کرد که الولد سرابیه و به غایت مماثل و شبیه دیدند که بانگش نهیق است و نه صهیل، و صدایش عرعر خر است نه شیهه اسب بی بدیل، و معلوم شد که نام مادر را نمایان و پدر بد نام را پنهان نموده است.
نتیجه
هر که لاف می زند، دیگران او را تخفیف و تحقیر می نمایند، شیخ می فرماید: مشگ آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید.
و هر که از نسب خود فخر می نماید، معلوم است که از خود چیزی ندارد. فخر باید به ادب باشد نه به نسب. پس ما باید همیشه هنر و قابلیت خود را در عمل آشکار نماییم نه آن که به لاف و گزاف خود را رسوا سازیم.

حکایت صد و چهارم من رفع فوق قدرک فاتقه

هر که تو را زیاده از مرتبه ات بلند کند از او بپرهیز
کلاغی را گویند پاره پنیری به دست آورده بر شاخه درختی نشسته بود که آن را تناول کند؛ روباهی عیار، چشم بر آن لقمه دوخته که به حیله ای از او برباید، از پای درخت سر بالا کرد و سلامی گرم بداد و کلامی نرم فرستاد و تملقی با کمال تعلق گفت و چابلوسی با خاک بوسی بجا آورد؛ که ای طایر فرخ فال خوش پر و بال، و ای مرغ خوش مقال نیکو خصال، ای طوطی شیرین زبان، ای بلبل هزار دستان، فدای نوایت شوم، قربان صدایت گردم! به شیوه شهناز، به جهت این مشتاق، آهنگی بساز، تا روحم را تازه کنی و دلم را فرح بی اندازه بخشی. کلاغ خوش آواز، منقار از هم باز کرد که نغمه ای ساز کند، پنیر از دهانش بیرون پرید، روباه منتظر پیش آمد و آن را برداشته و در دهان بگذاشت؛ حذاقت خود را پسندید و بر حماقت او خندید و گفت: ریشخند دردمندان فیل را خر می کند.
نتیجه
اغلب مردم به واسطه تمجید و تحسین متملقان، اخلاق حسنه خود را از دست می دهند و ملتفت نیستند. بعضی نیز به واسطه چابلوسی دیگران، فریب های فاحش می خورند؛ لهذا ما باید به مدح و ذم مردم ناظر نباشیم، ملاحظه حسن و قبح اعمال خود را بنماییم که زنگی به نام کافور سفید نشود و بید به لقب مجنون از مقام خود نرود.