فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت صد و یکم طاب وقت من رضی بقضاء الله

خوشوقت و خوشبخت است شخصی که راضی است به قضای الهی
شتران از خداوندان مسئلت شاخ نمودند؛ زیرا که از بی شاخی قادر بر دفع دشمن نبودند. و در سؤال این مسئله بی جا به حدی پای ثبات افشردند و اصرار و مبالغه را زیاده از حد به کار بردند، که به سزای پررویی و زبان درازی، حکم گوش بری آنان صادر و کوتاه گوشی آن گردن درازان بر عالمیان ظاهر شد.
نتیجه
هیچ کس نمی داند خیر و مصلحت خود را، تا آن را از خدا بخواهد.
پس باید به مقدورات الهی که حکم نامتناهی برای ما خواسته است خرسند باشیم. مبادا از تشکی و بی صبری، خود را به مخاطرت و اشکالات سخت گرفتار سازیم.

حکایت صد و دوم ان لم تعض علی القذی لم ترض ابدا

هرگاه از اذیت خاری چشم نپوشی، هرگز خشنود نشوی
روزی طاووسی خوش جمال، زیبا پر و بال، به شخصی شکایت از زشتی آواز خود می نمود؛ که ای کاش صوت من مانند مرغ شب آهنگ خوش آهنگ و قشنگ بودی تا مردم از استماع مقال من مثل مشاهده جمال من محفوظ و مسرور می شدند و من مفاد آیه نور علی نور می بودم؛ و حال آن که آن مرغ، جغدی است مهیب و خیلی بد ترکیب، بینی هلیده، چشم دریده، رنگ پریده، با گردن کوتاه، خیلی زشت رفتار، و بد نگاه، لکن آوازش مفرح روح است و مایه فتوح، دلربا و غم زدا و دلگشا، و آواز من بد نما و دلگزا و غم افزا است. آن شخص گفت: چرا شکر منظر لطیف نمی کنی که حیرت افزای همه عالم و محل تماشای بنی آدم است؟ آیا نمی دانی که هر مرغی را به صفتی ممتاز و به افتخاری گردن فراز نموده اند؟ باز را به قوت و شجاعت. و طوطی را به نطق و فصاحت. و کبوتر را به رفق و فطانت. و تو را به جمال و ملاحت.
پس باید شاکر باشی که اسباب خشنودی و سرور است، نه شاکی که باعث دلتنگی و نفور.
نتیجه
هر یک از افراد موجودات، دارای خاصیتی مخصوص و هر کدام از آحاد کاینات، صاحب صفت محسوس است؛ یکی را علم دادند و دیگری را حلم. یکی را توانا نمودند و دیگری را دانا. یکی را جمال بخشیدند و دیگری را کمال. یکی مظهر غنا است و یکی مصدر عطا.

جهان را خط و خال و چشم و ابروست - که هر چیزی به جای خویش نیکوست

پس باید به مقدرات الهی راضی باشیم، لیکن در تحصیل اخلاق حمیده و اطوار پسندیده به قدر مقدور سعی نماییم، زیرا که خداوند غفور، ما را به تحصیل آن مامور فرموده و معلوم است که تکلیف به مالایطاق نفرموده است؛ والله اعلم.

حکایت صد و سوم الفضل بالعقل و الادب لابالاصل و النسب

برتری به عقل و ادب است نه به اصل و نسب
استری متکبر و زورمند، کم کار و خود پسند، پیوسته لاف می زد و گزاف می گفت که مادرم رئیس الدواب و رفیع الجناب بود، ابو نواس مدحش می نمود و ابو فراس قصاید در مدحش می سرود، برادر رخش رستم، و شبدیز را پرویز را پسر، الوالد الحلال یشبه بالخال لهذا من نیز باید بر شما ریاست نمایم و امارت داشته باشم. همه گفتند: آوازه او را شنیده ایم، شیهه ای بزن و رفع شبهه بکن! وقتی که آواز بر آورد، اثبات مقام پدر کرد که الولد سرابیه و به غایت مماثل و شبیه دیدند که بانگش نهیق است و نه صهیل، و صدایش عرعر خر است نه شیهه اسب بی بدیل، و معلوم شد که نام مادر را نمایان و پدر بد نام را پنهان نموده است.
نتیجه
هر که لاف می زند، دیگران او را تخفیف و تحقیر می نمایند، شیخ می فرماید: مشگ آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید.
و هر که از نسب خود فخر می نماید، معلوم است که از خود چیزی ندارد. فخر باید به ادب باشد نه به نسب. پس ما باید همیشه هنر و قابلیت خود را در عمل آشکار نماییم نه آن که به لاف و گزاف خود را رسوا سازیم.