فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت صدم الا حاد الوف اذا ئتلفت و الالوف احاد اذاقترقت

افراد اعداد هزاران به شمار آید چون مجتمع باشند؛ و هزاران یگان یگان انند چون متفرق گردند
آورده اند: پیر مردی جهان دیده، چند جوان نو رسیده داشت که با یکدیگر همیشه علم نفاق و افتراق می افراشتند و با وجود نصایح و مواعظ پدر پیر تخم اتفاق و ائتلاف نمی کاشتند و او به هر وسیله در اصلاح و تبعیت صلاح می کوشید و چشم از این امر خطیر نمی پوشید؛ تا روزی تدبیری کرده بسته زری و دسته تیری فراهم آورد که هر کدام از شما این دسته تیر را بکشند آن بسته زر را ببرد.
هر یک از جوانان با هنر به جهت بردن زر، به غرور نیرو و زور بازو پیش آمدند و پس نشستند؛ یعنی نفس هر یک بگسست و دسته تیر نشکست. پدر هوشمند در روی پسران زورمند بخندید، که این کاری است سهل و آسان به جهت هر ضعیف ناتوان؛ رشته محبت را از میان دسته تیر برگشایید و اجتماع را بر افتراق مبدل نمایید، پس هر یک را بشکنید و دور افکنید! چون شما این مطلب نمی دانستید شکستن نمی توانستید. ای فرزندان من! تا با یکدیگر متفق و متحد باشید، مظفرید و منصور؛ و چون متفرق و متفرد گردید، مغلوبید و مقهور. بعد از این موعظه، برادران موافقت و مراقبت را پیشه نمودند و از مخالفت و مزاجرت و منادمت محترز بودند تا از جهان برفتند.
نتیجه
نفاق و اختلاف، سیلی است بنیان کن که خانه های سلاطین و خواقین را ویران ساخته؛ و تیشه ای است ریشه کن که اصول و فروع دودمان های قدیم را از بیخ بر انداخته؛ و آتشی است عالم سوز و دشمنی است خانه برانداز؛ تا می توانیم باید از این بلای عظیم اجتناب نماییم.

حکایت صد و یکم طاب وقت من رضی بقضاء الله

خوشوقت و خوشبخت است شخصی که راضی است به قضای الهی
شتران از خداوندان مسئلت شاخ نمودند؛ زیرا که از بی شاخی قادر بر دفع دشمن نبودند. و در سؤال این مسئله بی جا به حدی پای ثبات افشردند و اصرار و مبالغه را زیاده از حد به کار بردند، که به سزای پررویی و زبان درازی، حکم گوش بری آنان صادر و کوتاه گوشی آن گردن درازان بر عالمیان ظاهر شد.
نتیجه
هیچ کس نمی داند خیر و مصلحت خود را، تا آن را از خدا بخواهد.
پس باید به مقدورات الهی که حکم نامتناهی برای ما خواسته است خرسند باشیم. مبادا از تشکی و بی صبری، خود را به مخاطرت و اشکالات سخت گرفتار سازیم.

حکایت صد و دوم ان لم تعض علی القذی لم ترض ابدا

هرگاه از اذیت خاری چشم نپوشی، هرگز خشنود نشوی
روزی طاووسی خوش جمال، زیبا پر و بال، به شخصی شکایت از زشتی آواز خود می نمود؛ که ای کاش صوت من مانند مرغ شب آهنگ خوش آهنگ و قشنگ بودی تا مردم از استماع مقال من مثل مشاهده جمال من محفوظ و مسرور می شدند و من مفاد آیه نور علی نور می بودم؛ و حال آن که آن مرغ، جغدی است مهیب و خیلی بد ترکیب، بینی هلیده، چشم دریده، رنگ پریده، با گردن کوتاه، خیلی زشت رفتار، و بد نگاه، لکن آوازش مفرح روح است و مایه فتوح، دلربا و غم زدا و دلگشا، و آواز من بد نما و دلگزا و غم افزا است. آن شخص گفت: چرا شکر منظر لطیف نمی کنی که حیرت افزای همه عالم و محل تماشای بنی آدم است؟ آیا نمی دانی که هر مرغی را به صفتی ممتاز و به افتخاری گردن فراز نموده اند؟ باز را به قوت و شجاعت. و طوطی را به نطق و فصاحت. و کبوتر را به رفق و فطانت. و تو را به جمال و ملاحت.
پس باید شاکر باشی که اسباب خشنودی و سرور است، نه شاکی که باعث دلتنگی و نفور.
نتیجه
هر یک از افراد موجودات، دارای خاصیتی مخصوص و هر کدام از آحاد کاینات، صاحب صفت محسوس است؛ یکی را علم دادند و دیگری را حلم. یکی را توانا نمودند و دیگری را دانا. یکی را جمال بخشیدند و دیگری را کمال. یکی مظهر غنا است و یکی مصدر عطا.

جهان را خط و خال و چشم و ابروست - که هر چیزی به جای خویش نیکوست

پس باید به مقدرات الهی راضی باشیم، لیکن در تحصیل اخلاق حمیده و اطوار پسندیده به قدر مقدور سعی نماییم، زیرا که خداوند غفور، ما را به تحصیل آن مامور فرموده و معلوم است که تکلیف به مالایطاق نفرموده است؛ والله اعلم.