فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت نود و هفتم مدرا کل شی ء علی طبعه

مدار و قرار هر چیز به طبیعت خود اوست
گوزنی قوی شاخ در گله آهوان بی شاخ، خود نمایی می کرد و زور آزمایی می نمود؛ آن بیچارگان را از باس و هراس او یارای دم زدن نبود.
روزی آهو بره ای جوان نزد او آمده پرسید که چگونه است که زمانی که در میان رمه شکار گردش و چرا می نمایی، بر هر یک تفاخر و تشاجر می فرمایی، اما وقتی که آواز تازی می شنوی از ترس می خواهی از پوست خود بیرون بروی؟ گفت: تصور شما را تصدیق می نمایم، این مطلب صحیح است و بر خود من هم معلوم و صریح، مادامی که در میان گله آهو می خرامم خود را شیر پلنگ افکن می نامم: هنگامی که روی سگ شکاری را دور می بینم خود را از روباه و خرگوش زهره کمتر شمارم؛ مکرر با خود شرط و معاهده نموده ام که در بین قوم فخر و تکبر و نزد حضم خوف و جبن نداشته باشم، هنوز به جهت من ممکن نشده است و البته نخواهد شد.
نتیجه
امورات طبیعیه قوی تر است از امورات صناعیه، چنان که گویند، وزیری به سلطان می گفت: طبیعت تغیرپذیر نیست، سلطان گفت: گربه من تعلیم گرفته که شمع را بر دست گرفته ایستد، امشب بیا و مشاهده نما! وزیر، موشی همراه برده و در برابر گربه رها کرد؛ فی الفور گربه شمع را انداخته موش را گرفت و معلوم شد امورات طبیعیه تغیرپذیر نیست.

حکایت نود و هشتم لا تعتمد علی من لا تمتحنه

اعتماد منما به شخصی که او را نیازموده ای
گویند روباهی شیاد در چاهی افتاد؛ هر حیله که می دانست و هر وسیله که می توانست به کار انداخت و چاره ای نساخت، بالاخره بزی عطشان، ساده لوح، نادان، به سر چاه دوید و آن مکار را در ته چاه بدید و از سردی و گوارایی آب پرسید؛ از خوبی و صافی آن جواب شنید! از کیفیت ورود سؤال نمود؛ گفت پا بر سر من نهید و میان آب بجهید! آن احمق دراز ریش به پای خویش در چاه فرو جست و گرفتار شد، ولی آن حیله باز گستاخ پای بر سر شاخ او گذاشته از چاه بالا جست و رستگار شد.
نتیجه
تمام این امثال و قصص از بنی نوع انسان شده است، که بعضی به جهت منافع خود دیگران را در خسارت می اندازند؛ پس ما باید در تمام امور ملاحظه عواقب و مراقب خیال مشاور و مصاحب را نموده، بدون تدبر و تفکر اقدام به کاری ننماییم و به فریب مزور و متقلب در چاه نرویم که بعد از دریافت، تاسف و افسوس فایده نبخشد.

حکایت نود و نهم العضب اوله جنون واخره ندم

خشم اولش نادانی است و آخرش پشیمانی
روزی دزدی کندوی عسل که لانه زنبوران بود، در غیاب صاحب بوستان به سرقت برد. وقتی که صاحب آن اطلاع یافت و در جست و جوی دزد به هر طرف باغ می شتافت، زنبوران رسیدند و خود را بی خانه دیدند، گمان به صاحب خود بردند، بر سر او ریخته او را آزردند. آن بی گناه فریاد می نمود: ای خانه خرابان! من خانه ساز شمایم نه خانه بر انداز شما، اگر مزدم نمی دهید دزدم نخوانید، اگر نوشم نمی بخشید نیشم نزنید، و لیکن معذورید و به جوش و خروش مجبورید، که بی خانه اید و دیوانه، هر که در غضب است بی ادب است، دوست از دشمن نشناسد، بلکه از جان خود نهراسد، من چشم از دوستی شما نپوشم و به اصلاح کار بکوشم.
نتیجه
گاهی اتفاق می افتد که شخص بدون تحقیق، دوست را دشمن می انگارد و نیک را بد شمارد و چیزی که نباید می گوید و به راهی که نشاید می پوید و بعد از کشف، پشیمان و خجل و شرمنده و منفعل می شود؛ چنان که می گویند: شاهزاده ای سگی با وفا داشته، روزی آن را نزد گهواره طفل خود داشته، از خانه بیرون رفته، در مراجعت به خانه، لاشه ای کشته می بیند! آن را طفل خود گمان می نماید و بدونم تحقیق سگ را می کشد. بعد از آن ظاهر می شود که آن کشته به خون آغشته، گرگ خونخوار بوده است نه طفل گاهواره! پشیمان می شود و تاسف می خورد. پس ما باید ملتفت باشیم که قبل از تحقیق، به هیچ امری اقدام نکنیم مبادا به خطایی گرفتار گردیم.