فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت نود و ششم ضعف الطالب و المطلوب

هندویی را گفته اند که بتی زرین مزین به جواهر داشت؛ هر روز پرستش آن می کرد و هدیه برای او می آورد و خواهش می نمود که دعای او را مستجاب و جناب او را مستطاب سازد و هر روز کارش را در تنزل و هبوط و امورش را در تعلل و سقوط می دید. روزی آن برهمن بی عقل، بر آن جماد بی جان، بر آشوفت و سنگی بر مغزش کوفت که: تا کی عجز و لابه سازم و گریه و ناله آغازم، تو به چشم عنایت ننگری و به گوش التفات نشنوی؟ فی الحین دید جواهر آن گوش و گردن آن جیب و دامن این را پر، و زرهای بر و دوش آن دست و آغوش این را مملو نموده است، خندید که الان دانستم که درستی کار من در شکست تو بود و گمان داشتم که درستی آن در دست تو بود.
نتیجه
در امور فاسده، شخص هر قدر سعی نماید فاسدتر می شود؛ لهذا ما باید با هر کس که معاشر شدیم و از او فایده دنیا و آخرت برای خود ندیدیم، چشم از او بپوشیم و بیهوده در آن کار نکوشیم.

حکایت نود و هفتم مدرا کل شی ء علی طبعه

مدار و قرار هر چیز به طبیعت خود اوست
گوزنی قوی شاخ در گله آهوان بی شاخ، خود نمایی می کرد و زور آزمایی می نمود؛ آن بیچارگان را از باس و هراس او یارای دم زدن نبود.
روزی آهو بره ای جوان نزد او آمده پرسید که چگونه است که زمانی که در میان رمه شکار گردش و چرا می نمایی، بر هر یک تفاخر و تشاجر می فرمایی، اما وقتی که آواز تازی می شنوی از ترس می خواهی از پوست خود بیرون بروی؟ گفت: تصور شما را تصدیق می نمایم، این مطلب صحیح است و بر خود من هم معلوم و صریح، مادامی که در میان گله آهو می خرامم خود را شیر پلنگ افکن می نامم: هنگامی که روی سگ شکاری را دور می بینم خود را از روباه و خرگوش زهره کمتر شمارم؛ مکرر با خود شرط و معاهده نموده ام که در بین قوم فخر و تکبر و نزد حضم خوف و جبن نداشته باشم، هنوز به جهت من ممکن نشده است و البته نخواهد شد.
نتیجه
امورات طبیعیه قوی تر است از امورات صناعیه، چنان که گویند، وزیری به سلطان می گفت: طبیعت تغیرپذیر نیست، سلطان گفت: گربه من تعلیم گرفته که شمع را بر دست گرفته ایستد، امشب بیا و مشاهده نما! وزیر، موشی همراه برده و در برابر گربه رها کرد؛ فی الفور گربه شمع را انداخته موش را گرفت و معلوم شد امورات طبیعیه تغیرپذیر نیست.

حکایت نود و هشتم لا تعتمد علی من لا تمتحنه

اعتماد منما به شخصی که او را نیازموده ای
گویند روباهی شیاد در چاهی افتاد؛ هر حیله که می دانست و هر وسیله که می توانست به کار انداخت و چاره ای نساخت، بالاخره بزی عطشان، ساده لوح، نادان، به سر چاه دوید و آن مکار را در ته چاه بدید و از سردی و گوارایی آب پرسید؛ از خوبی و صافی آن جواب شنید! از کیفیت ورود سؤال نمود؛ گفت پا بر سر من نهید و میان آب بجهید! آن احمق دراز ریش به پای خویش در چاه فرو جست و گرفتار شد، ولی آن حیله باز گستاخ پای بر سر شاخ او گذاشته از چاه بالا جست و رستگار شد.
نتیجه
تمام این امثال و قصص از بنی نوع انسان شده است، که بعضی به جهت منافع خود دیگران را در خسارت می اندازند؛ پس ما باید در تمام امور ملاحظه عواقب و مراقب خیال مشاور و مصاحب را نموده، بدون تدبر و تفکر اقدام به کاری ننماییم و به فریب مزور و متقلب در چاه نرویم که بعد از دریافت، تاسف و افسوس فایده نبخشد.