فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت نود و پنجم دائک منک و دوائک منک

درد تو از تو است و دوای تو از تو
گویند روزی عقابی از سر سنگ به هوا برخاست و به طمع شکار بال و پری بیاراست؛ دنیا را زیر پر خود می دید و طیور را زیر دست خود می اندیشید. ناگاه صیادی سخت کمان مثل رستم دستان، دست به ترکش برد و یک چوبه تیر که چهار پر عقاب بر او نشانده، در چله کمان گذاشت، هنوز از شست کماندار بر نجسته بود که بر سینه صاحب پر نشست؛ عقاب بیچاره جون نیک نظر کرد و پر خویش در آن تیر دید، با کمال افسوس با خود می گفت: اگر پر من همراه چوب و آهن نبودی و یاری ننمودی اینان صدمه نتوانستند وارد آورد.
نتیجه
خیلی مؤثر است زخمی که از خود وارد می آید و اکثر اوقات دشمنان به واسطه اقارب و بستگان شخص، بر او غلبه می نمایند؛ پس ما باید این مسئله را ملتفت باشیم و کاری نکنیم که نزدیکان ما یار دشمنان ما بشوند، چنان که امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: صل رحمک تزد حشمک.باید همیشه نوازش اقربا نماییم و نگاهداری از احبا کنیم.

حکایت نود و ششم ضعف الطالب و المطلوب

هندویی را گفته اند که بتی زرین مزین به جواهر داشت؛ هر روز پرستش آن می کرد و هدیه برای او می آورد و خواهش می نمود که دعای او را مستجاب و جناب او را مستطاب سازد و هر روز کارش را در تنزل و هبوط و امورش را در تعلل و سقوط می دید. روزی آن برهمن بی عقل، بر آن جماد بی جان، بر آشوفت و سنگی بر مغزش کوفت که: تا کی عجز و لابه سازم و گریه و ناله آغازم، تو به چشم عنایت ننگری و به گوش التفات نشنوی؟ فی الحین دید جواهر آن گوش و گردن آن جیب و دامن این را پر، و زرهای بر و دوش آن دست و آغوش این را مملو نموده است، خندید که الان دانستم که درستی کار من در شکست تو بود و گمان داشتم که درستی آن در دست تو بود.
نتیجه
در امور فاسده، شخص هر قدر سعی نماید فاسدتر می شود؛ لهذا ما باید با هر کس که معاشر شدیم و از او فایده دنیا و آخرت برای خود ندیدیم، چشم از او بپوشیم و بیهوده در آن کار نکوشیم.

حکایت نود و هفتم مدرا کل شی ء علی طبعه

مدار و قرار هر چیز به طبیعت خود اوست
گوزنی قوی شاخ در گله آهوان بی شاخ، خود نمایی می کرد و زور آزمایی می نمود؛ آن بیچارگان را از باس و هراس او یارای دم زدن نبود.
روزی آهو بره ای جوان نزد او آمده پرسید که چگونه است که زمانی که در میان رمه شکار گردش و چرا می نمایی، بر هر یک تفاخر و تشاجر می فرمایی، اما وقتی که آواز تازی می شنوی از ترس می خواهی از پوست خود بیرون بروی؟ گفت: تصور شما را تصدیق می نمایم، این مطلب صحیح است و بر خود من هم معلوم و صریح، مادامی که در میان گله آهو می خرامم خود را شیر پلنگ افکن می نامم: هنگامی که روی سگ شکاری را دور می بینم خود را از روباه و خرگوش زهره کمتر شمارم؛ مکرر با خود شرط و معاهده نموده ام که در بین قوم فخر و تکبر و نزد حضم خوف و جبن نداشته باشم، هنوز به جهت من ممکن نشده است و البته نخواهد شد.
نتیجه
امورات طبیعیه قوی تر است از امورات صناعیه، چنان که گویند، وزیری به سلطان می گفت: طبیعت تغیرپذیر نیست، سلطان گفت: گربه من تعلیم گرفته که شمع را بر دست گرفته ایستد، امشب بیا و مشاهده نما! وزیر، موشی همراه برده و در برابر گربه رها کرد؛ فی الفور گربه شمع را انداخته موش را گرفت و معلوم شد امورات طبیعیه تغیرپذیر نیست.