فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت نود و سوم العشق دآء بلا دواء

عاشقی درد بی درمان است
آن مرد بیابانی و شیر نیستانی بعد از مفاخرت و مشاجرت به خانه رفتند و چشم شیر به دختر آن مرد افتاد و دل از دست بداد؛ آغاز عجز و نیاز نهاد و انجام کبر و ناز شیری و دلیری تبدیل به فقیری و حقیری گردید؛ سر به پای آن مرد گذاشت که تو را بنده ام تا زنده ام، اگر بر من منت گذاری و دخترت را به حباله عقد من در آری! آن مرد گفت: قبول کنم اگر آنچه بگویم قبول نمایی! آن گرفتار جهول پذیرفت، پس به حکم آن محیل، دندان و چنگال خود که آلت دفاع و جدال بود مقطوع ساخت و شیر بی چنگال در چنگ آن محتال به بدترین احوال مقتول گشت.
نتیجه
عشق بدبختی می آورد، بعضی گفته اند: بدبختی عشق می آورد و هر چند این مرضی است که به جهت پیر و جوان و توانا و ناتوان گاهی رخ می دهد، لکن باید ما هشیار باشیم و در دام و هوس گرفتار نشویم و به پای خود به جانب این دام نرویم.

عشق به هر سینه که کاوش کند - خون دل از دیده تراوش کند
چه لازم یکی شادمان و من غمگین - یکی به خواب و من اندر خیال او بیدار

حکایت نود و چهارم قوله تعالی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم

بسا باشد که دوست می دارید چیزی را و آن برای شما بد است
گوزنی را گویند که از چشمه روشنی آب می آشامید و سرا پای خود را در آب می دید؛ از شاخ های بلندش مسرور، از پاهای باریکش منفور بود و در عالم هوس و آرزو می گفت: ای کاش ساق های و قیح من مثل شاخ های ملیح من بودی تا در زیبایی و رعنایی دعوی یکتایی می نمودم. سرگرم این خیالات واهیه بود که غفله صیادی شیاد با تازی از بند آزاد، از دور نمایان شد که به جانب او شتابان می آمدند. گوزن از حول جان و صیاد به هوای نان و تازی به خدمت دیگران، در آن بیابان بی پایان می دویدند؛ گوزن به چالاکی دست و پا جان را رهانید و تازی خود را به او نرسانید. صیاد مایوس ماند. گوزن پس از طی مسافتی، ایمن از آفت و مخافتی، داخل اشجار انبوه درهم شد و شاخ های بلندش در شاخه سخت و محکم گردید! صیاد و تازی از عقب به او رسیدند و او را گرفتار نموده سرش را برید و معلوم شد که پاهای زشت نامرغوبش سبب نجات و حیات و شاخ های مطلوبش باعث هلاک و ممات او بود.
نتیجه
چه بسیار چیزها است که در طلب آن به جان می پوییم و حال آن که مضرت مال و جان است و خسران دین و ایمان. و چه بسیار امور است که از آن بیزاریم و در آزار، و حال آن که مفید است در ایام ثروت و مکنت، و نافع است در دنیا و آخرت. پس ما باید عقل خود را تابع شرع شریف نموده، در بلایا صابر و در رزایا شاکر باشیم، چه که عاقبت امور را به جز خدای تعالی نمی داند.

حکایت نود و پنجم دائک منک و دوائک منک

درد تو از تو است و دوای تو از تو
گویند روزی عقابی از سر سنگ به هوا برخاست و به طمع شکار بال و پری بیاراست؛ دنیا را زیر پر خود می دید و طیور را زیر دست خود می اندیشید. ناگاه صیادی سخت کمان مثل رستم دستان، دست به ترکش برد و یک چوبه تیر که چهار پر عقاب بر او نشانده، در چله کمان گذاشت، هنوز از شست کماندار بر نجسته بود که بر سینه صاحب پر نشست؛ عقاب بیچاره جون نیک نظر کرد و پر خویش در آن تیر دید، با کمال افسوس با خود می گفت: اگر پر من همراه چوب و آهن نبودی و یاری ننمودی اینان صدمه نتوانستند وارد آورد.
نتیجه
خیلی مؤثر است زخمی که از خود وارد می آید و اکثر اوقات دشمنان به واسطه اقارب و بستگان شخص، بر او غلبه می نمایند؛ پس ما باید این مسئله را ملتفت باشیم و کاری نکنیم که نزدیکان ما یار دشمنان ما بشوند، چنان که امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: صل رحمک تزد حشمک.باید همیشه نوازش اقربا نماییم و نگاهداری از احبا کنیم.