فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت نود و دوم قوله تعالی: کل حزب بمالدیهم فرحون

هر طایفه به آنچه نزد ایشان است خشنودند
روزی مردی بیابانی و شیری نیستانی، دوستانه صحبت می داشتند و رایت افتخار می افراشتند و گردش کنان لاف شجاعت می زدند و گزاف از اجداد قدیم خود می گفتند و به دلایل و براهین اثبات مدعا می کردند. از حسن اتفاق گذارشان به تخت جمشید و چشمشان به نقش داریوش و ابوالهول افتاد که شیری مغلوب انسان است و زیر دست او هراسان! آن مرد گفت: ای رفیق! طریق ملاحظه کن، شاهد از غیب با شهادت بی ریب رسید!شجاعت انسان و مغلوبی این حیوان نقش بر ایوان است! شیر جواب داد که این برهان را قاطع نتوان دانست که نقاش آن انسان و قلم در کف ایشان بوده است، اگر من نیز نقشی نگارم هزار مرد دلیر را زیر پنجه شیر گلو بفشارم! هر کسی در مملکت خود شاهنامه خود را می خواند، یعنی خود را از دیگران برتر می داند.
نتیجه
چقدر مشکل است که شخص در حق خود به انصاف شهادت بدهد و میان خوبی و بدی، آنچه به عادت به آن انس گرفته و آنچه که به آن مانوس نیست تمیز دهد؛ چنان که بعضی کذب و سرقت را هنر و فسق را شرف و کثافت را قدس و تنبلی را عبادت و زهد فرض نموده اند. پس ما باید در جمیع مسائل چشم از حب و بغض بپوشم و آن را به میزان عقل بسنجیم تا صحیح و سقیم هر مسئله را درک کنیم.

حکایت نود و سوم العشق دآء بلا دواء

عاشقی درد بی درمان است
آن مرد بیابانی و شیر نیستانی بعد از مفاخرت و مشاجرت به خانه رفتند و چشم شیر به دختر آن مرد افتاد و دل از دست بداد؛ آغاز عجز و نیاز نهاد و انجام کبر و ناز شیری و دلیری تبدیل به فقیری و حقیری گردید؛ سر به پای آن مرد گذاشت که تو را بنده ام تا زنده ام، اگر بر من منت گذاری و دخترت را به حباله عقد من در آری! آن مرد گفت: قبول کنم اگر آنچه بگویم قبول نمایی! آن گرفتار جهول پذیرفت، پس به حکم آن محیل، دندان و چنگال خود که آلت دفاع و جدال بود مقطوع ساخت و شیر بی چنگال در چنگ آن محتال به بدترین احوال مقتول گشت.
نتیجه
عشق بدبختی می آورد، بعضی گفته اند: بدبختی عشق می آورد و هر چند این مرضی است که به جهت پیر و جوان و توانا و ناتوان گاهی رخ می دهد، لکن باید ما هشیار باشیم و در دام و هوس گرفتار نشویم و به پای خود به جانب این دام نرویم.

عشق به هر سینه که کاوش کند - خون دل از دیده تراوش کند
چه لازم یکی شادمان و من غمگین - یکی به خواب و من اندر خیال او بیدار

حکایت نود و چهارم قوله تعالی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم

بسا باشد که دوست می دارید چیزی را و آن برای شما بد است
گوزنی را گویند که از چشمه روشنی آب می آشامید و سرا پای خود را در آب می دید؛ از شاخ های بلندش مسرور، از پاهای باریکش منفور بود و در عالم هوس و آرزو می گفت: ای کاش ساق های و قیح من مثل شاخ های ملیح من بودی تا در زیبایی و رعنایی دعوی یکتایی می نمودم. سرگرم این خیالات واهیه بود که غفله صیادی شیاد با تازی از بند آزاد، از دور نمایان شد که به جانب او شتابان می آمدند. گوزن از حول جان و صیاد به هوای نان و تازی به خدمت دیگران، در آن بیابان بی پایان می دویدند؛ گوزن به چالاکی دست و پا جان را رهانید و تازی خود را به او نرسانید. صیاد مایوس ماند. گوزن پس از طی مسافتی، ایمن از آفت و مخافتی، داخل اشجار انبوه درهم شد و شاخ های بلندش در شاخه سخت و محکم گردید! صیاد و تازی از عقب به او رسیدند و او را گرفتار نموده سرش را برید و معلوم شد که پاهای زشت نامرغوبش سبب نجات و حیات و شاخ های مطلوبش باعث هلاک و ممات او بود.
نتیجه
چه بسیار چیزها است که در طلب آن به جان می پوییم و حال آن که مضرت مال و جان است و خسران دین و ایمان. و چه بسیار امور است که از آن بیزاریم و در آزار، و حال آن که مفید است در ایام ثروت و مکنت، و نافع است در دنیا و آخرت. پس ما باید عقل خود را تابع شرع شریف نموده، در بلایا صابر و در رزایا شاکر باشیم، چه که عاقبت امور را به جز خدای تعالی نمی داند.