فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت نود و یکم یبلغ المرء بالامانه والصدق منازل الکبار

مرد می رسد بواسطه درستی و راستی به مقامات بزرگان
گویند دزدی در شب تاریک به خانه ای رفت. سگ پاسبان شروع به پارس کردن و حمله بردن نمود. دزد را به خاطر رسید که او را بنوازد و دوست خود نماید؛ لقمه نانی سوی او انداخت، آن نمک شناس آن را رد کرد و حمله آورد که به رشوه یک روزه تو قطع وظیفه همه ساله خود نمودن و به لقمه موقتی، رزق مقرری از دست دادن، کار عقل نبوده و نام نیک حق شناسی را به ناسپاسی تبدیل نمودن و وفاداری را به غداری.

عوض کردن جز عمل جاهل نخواهد بود - من لاف عقل می زنم این کار کی کنم

او را از خانه بیرون کرد
نتیجه
ما باید بدانیم هیچ تدبیری بهتر از امانت و دیانت نیست و هیچ وقت خباثت و خیانت بر کسی منفعت نداده است؛ لهذا ما باید در همه جا و همه وقت راستی و درستی را پیشه خود نموده، عاقبت را اندیشه نماییم، زیرا که گفته اند:

آن نام که زشت شد نکو نتوان کرد

حکایت نود و دوم قوله تعالی: کل حزب بمالدیهم فرحون

هر طایفه به آنچه نزد ایشان است خشنودند
روزی مردی بیابانی و شیری نیستانی، دوستانه صحبت می داشتند و رایت افتخار می افراشتند و گردش کنان لاف شجاعت می زدند و گزاف از اجداد قدیم خود می گفتند و به دلایل و براهین اثبات مدعا می کردند. از حسن اتفاق گذارشان به تخت جمشید و چشمشان به نقش داریوش و ابوالهول افتاد که شیری مغلوب انسان است و زیر دست او هراسان! آن مرد گفت: ای رفیق! طریق ملاحظه کن، شاهد از غیب با شهادت بی ریب رسید!شجاعت انسان و مغلوبی این حیوان نقش بر ایوان است! شیر جواب داد که این برهان را قاطع نتوان دانست که نقاش آن انسان و قلم در کف ایشان بوده است، اگر من نیز نقشی نگارم هزار مرد دلیر را زیر پنجه شیر گلو بفشارم! هر کسی در مملکت خود شاهنامه خود را می خواند، یعنی خود را از دیگران برتر می داند.
نتیجه
چقدر مشکل است که شخص در حق خود به انصاف شهادت بدهد و میان خوبی و بدی، آنچه به عادت به آن انس گرفته و آنچه که به آن مانوس نیست تمیز دهد؛ چنان که بعضی کذب و سرقت را هنر و فسق را شرف و کثافت را قدس و تنبلی را عبادت و زهد فرض نموده اند. پس ما باید در جمیع مسائل چشم از حب و بغض بپوشم و آن را به میزان عقل بسنجیم تا صحیح و سقیم هر مسئله را درک کنیم.

حکایت نود و سوم العشق دآء بلا دواء

عاشقی درد بی درمان است
آن مرد بیابانی و شیر نیستانی بعد از مفاخرت و مشاجرت به خانه رفتند و چشم شیر به دختر آن مرد افتاد و دل از دست بداد؛ آغاز عجز و نیاز نهاد و انجام کبر و ناز شیری و دلیری تبدیل به فقیری و حقیری گردید؛ سر به پای آن مرد گذاشت که تو را بنده ام تا زنده ام، اگر بر من منت گذاری و دخترت را به حباله عقد من در آری! آن مرد گفت: قبول کنم اگر آنچه بگویم قبول نمایی! آن گرفتار جهول پذیرفت، پس به حکم آن محیل، دندان و چنگال خود که آلت دفاع و جدال بود مقطوع ساخت و شیر بی چنگال در چنگ آن محتال به بدترین احوال مقتول گشت.
نتیجه
عشق بدبختی می آورد، بعضی گفته اند: بدبختی عشق می آورد و هر چند این مرضی است که به جهت پیر و جوان و توانا و ناتوان گاهی رخ می دهد، لکن باید ما هشیار باشیم و در دام و هوس گرفتار نشویم و به پای خود به جانب این دام نرویم.

عشق به هر سینه که کاوش کند - خون دل از دیده تراوش کند
چه لازم یکی شادمان و من غمگین - یکی به خواب و من اندر خیال او بیدار