فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت نودم سلطان غشوم خیر من فتنه تدوم

سلطان ستمکار بهتر از فتنه و فساد پایدار است
خیل طیور برای خود در تجسس سلطانی بودند، طاووس خوش منظر بال و پر بیاراست و خود را جلوه داد که من لایق مقام سروری و مرتبه برتری می باشم. تمام اقرار و مطاوعت نمودند و تبریک و تهنیت گفتند؛ در این اثنا بوقلمون متلون المزاج به قدم اخلال و اعوجاج پیش آمد: که هرگاه سلطان صاحب تاج، اذن اجتحاج فرماید، این بنده محتاج، سؤالی من باب احتیاج، نه از روی عناد و لجوج بنماید. طاووس خود نما با قامت زیبا و اندام رعنا، بال و پر از هم باز کرد و جلوه ای از نو آغاز و با کمال مناعت سر تاجدار را حرکت داد که هر چه می خواهد دل تنگت بگو! بوقلمون گفت: در صورتی که عقاب سرافراز و شهباز بلند پرواز و قوش بی هوش حمله کنند و جمع ما را بر هم زنند، دفع ستم ایشان چگونه می فرمایید و رفع شر ایشان چسان می نمایید؟ طاووس ساکت و مرغان ملتفت شدند که بزم آرایی طاووس لایق مقام سلطنت نیست، رزم آزمایی شهباز لازم است، پس پادشاهی دانا و مقتدر و توانا برای خودشان انتخاب نمودند.
نتیجه
سلطان باید دفع شر مفسدین و سارقین را اهم امور داند، زیرا:

ترحم بر پلنگ تیز دندان - ستمکاری بود بر گوسفندان

و گفته اند: نیکویی با بدان مثل بدی است با نیکویان. دیگری گفته:
نیکویی بر بدان بدی است بر نیکویان.

حکایت نود و یکم یبلغ المرء بالامانه والصدق منازل الکبار

مرد می رسد بواسطه درستی و راستی به مقامات بزرگان
گویند دزدی در شب تاریک به خانه ای رفت. سگ پاسبان شروع به پارس کردن و حمله بردن نمود. دزد را به خاطر رسید که او را بنوازد و دوست خود نماید؛ لقمه نانی سوی او انداخت، آن نمک شناس آن را رد کرد و حمله آورد که به رشوه یک روزه تو قطع وظیفه همه ساله خود نمودن و به لقمه موقتی، رزق مقرری از دست دادن، کار عقل نبوده و نام نیک حق شناسی را به ناسپاسی تبدیل نمودن و وفاداری را به غداری.

عوض کردن جز عمل جاهل نخواهد بود - من لاف عقل می زنم این کار کی کنم

او را از خانه بیرون کرد
نتیجه
ما باید بدانیم هیچ تدبیری بهتر از امانت و دیانت نیست و هیچ وقت خباثت و خیانت بر کسی منفعت نداده است؛ لهذا ما باید در همه جا و همه وقت راستی و درستی را پیشه خود نموده، عاقبت را اندیشه نماییم، زیرا که گفته اند:

آن نام که زشت شد نکو نتوان کرد

حکایت نود و دوم قوله تعالی: کل حزب بمالدیهم فرحون

هر طایفه به آنچه نزد ایشان است خشنودند
روزی مردی بیابانی و شیری نیستانی، دوستانه صحبت می داشتند و رایت افتخار می افراشتند و گردش کنان لاف شجاعت می زدند و گزاف از اجداد قدیم خود می گفتند و به دلایل و براهین اثبات مدعا می کردند. از حسن اتفاق گذارشان به تخت جمشید و چشمشان به نقش داریوش و ابوالهول افتاد که شیری مغلوب انسان است و زیر دست او هراسان! آن مرد گفت: ای رفیق! طریق ملاحظه کن، شاهد از غیب با شهادت بی ریب رسید!شجاعت انسان و مغلوبی این حیوان نقش بر ایوان است! شیر جواب داد که این برهان را قاطع نتوان دانست که نقاش آن انسان و قلم در کف ایشان بوده است، اگر من نیز نقشی نگارم هزار مرد دلیر را زیر پنجه شیر گلو بفشارم! هر کسی در مملکت خود شاهنامه خود را می خواند، یعنی خود را از دیگران برتر می داند.
نتیجه
چقدر مشکل است که شخص در حق خود به انصاف شهادت بدهد و میان خوبی و بدی، آنچه به عادت به آن انس گرفته و آنچه که به آن مانوس نیست تمیز دهد؛ چنان که بعضی کذب و سرقت را هنر و فسق را شرف و کثافت را قدس و تنبلی را عبادت و زهد فرض نموده اند. پس ما باید در جمیع مسائل چشم از حب و بغض بپوشم و آن را به میزان عقل بسنجیم تا صحیح و سقیم هر مسئله را درک کنیم.