فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت هشتاد و هشتم الانسان یحب الدنیا و انما یمل من الضعف والشقاء

آدمی دوست می دارد زندگانی را هر چند سختی و بدبختی او را ملول سازد
پیر مردی را شنیده ام که از پیری ناتوان و از فقیری سرگردان بود و برای تحصیل قوت لایموت ناچار از ریزه های چوب و خار و خاشاک و جاروب از کوچه و بازار جمع می نمود و پشته باری می اندوخت و آن را به فقرا به قیمت کم می فروخت و با آن نان جوین می خرید و سد جوع می کرد، روزی آن پیر خمیده، قامت را خم تر کرده تا ریزه چوبی بردارد و در جوال بگذارد، از ناتوانی بیفتاد و تن بر هلاک نهاد، از سوز دل بنالید که ای عزرائیل کجایی تا جانم بستانی و ای ملک الموت در چه جایی که فارغم نمایی؟ فی الحین آن پیک جلیل لبیک اجابت گفت که اینک حاضر و به اطاعت ناظر، به هر چه فرمایی مطیع و به هر چه گویی سمیع، جان بده تا بگیرم، فرمان بفرما بپذیرم. آن فرتوت مات و مبهوت شد که عرضم آن که بار را از زمین بردارید و بر دوشم بگذارید، چون در این حوالی کسی و برای مدد فریاد رسی نبود شما را ندا کردم و تضرع آوردم، زحمت کشیدید و عنایت فرمودید، اجر شما با خدا و زجر من بر من!
نتیجه
جان عزیز است، به نوعی که اغلب پیران فقیر به ذلت و علت زندگانی می کنند ولی به مرگ و فنا راضی نیستند؛ لهذا باید ما در ایام جوانی فکر ایام پیری و ناتوانی خود را نموده و ذخیره ای بگذاریم که گفته اند:
مصیبت بود پیری و نیستی

حکایت هشتاد و نهم سلاح اللئام قبح الکلام

گویند الاغی با ساز و یراق، با طنطنه و طمطراق، از راه عبور و به هر طرف نظر غرور می کرد، خوکی را دید از وسط راه می گذرد و بر جلال او نمی نگرد. آن خر متکبر از بی اعتنایی او متغیر شد و به طعنه گفت: منم نوکر تو و کمین چاکر تو، آخر سلامی بگو و کلامی بفرما! خوک گفت:
سخریه می کنی و استهزا می نمایی؟ هر چند می توانم که شکمت را سفره سگان و حفره جانوران نمایم، لیکن حیف است که دندان خود را آلوده به خون خر و خود را با او برابر سازم! در خری خود بمان که از این دردی بدتر امکان ندارد.
نتیجه
اغلب مردم زبان خود را به ساده گویی و هرزه درایی عادت داده و خود را در انظار خوار و خفیف و خجل نموده اند؛ ما باید موقر و سنگین باشیم و با بیگانه و آشنا به طور ادب رفتار و به معقولی و وقار گفتار نماییم و هر گاه اتفاقا به آن اشخاص گرفتار شدیم، به بی اعتنایی و خاموشی خود را نجات دهیم، چنان که وقتی گفته ام:

گر نگویی جوای خصم جهول - چون به تو ناصواب می گوید
گویم از کوه با وقارتری - کو به دشمن جواب می گوید

حکایت نودم سلطان غشوم خیر من فتنه تدوم

سلطان ستمکار بهتر از فتنه و فساد پایدار است
خیل طیور برای خود در تجسس سلطانی بودند، طاووس خوش منظر بال و پر بیاراست و خود را جلوه داد که من لایق مقام سروری و مرتبه برتری می باشم. تمام اقرار و مطاوعت نمودند و تبریک و تهنیت گفتند؛ در این اثنا بوقلمون متلون المزاج به قدم اخلال و اعوجاج پیش آمد: که هرگاه سلطان صاحب تاج، اذن اجتحاج فرماید، این بنده محتاج، سؤالی من باب احتیاج، نه از روی عناد و لجوج بنماید. طاووس خود نما با قامت زیبا و اندام رعنا، بال و پر از هم باز کرد و جلوه ای از نو آغاز و با کمال مناعت سر تاجدار را حرکت داد که هر چه می خواهد دل تنگت بگو! بوقلمون گفت: در صورتی که عقاب سرافراز و شهباز بلند پرواز و قوش بی هوش حمله کنند و جمع ما را بر هم زنند، دفع ستم ایشان چگونه می فرمایید و رفع شر ایشان چسان می نمایید؟ طاووس ساکت و مرغان ملتفت شدند که بزم آرایی طاووس لایق مقام سلطنت نیست، رزم آزمایی شهباز لازم است، پس پادشاهی دانا و مقتدر و توانا برای خودشان انتخاب نمودند.
نتیجه
سلطان باید دفع شر مفسدین و سارقین را اهم امور داند، زیرا:

ترحم بر پلنگ تیز دندان - ستمکاری بود بر گوسفندان

و گفته اند: نیکویی با بدان مثل بدی است با نیکویان. دیگری گفته:
نیکویی بر بدان بدی است بر نیکویان.