فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت هشتاد و هفتم جمع الموته فی الصیف یسیر المعونه فی الشتاء

جمع کردن تدارک در تابستان، فراخی عیش است در زمستان
گویند جوانی در هوای گرم تابستان، پرستویی را دید بر لب جویی از خود شست و شویی می نماید و بال و پری می گشاید، با خود گفت: زمستان رفته و تابستان آمده، هنگام شبستان رفت و ایام بوستان آمد.
خلاصه پوشش زمستانی را صرف عیش تابستانی کرد، طولی نکشید که آمده رفت و رفته آمد، یعنی هنگام گرم تموز گذشت و ایام برد عجوز وارد گشت، جوان قامت راستش از بار برد گوژ و خم شد و حالت خوشش از باد سرد آشفته و در هم گشت، دندانهایش بر هم می خورد و خود را در هم می برد و از زور سرما به هر طرف می دوید و جای گرم می طلبید؛ چشمش به دهان پرستو افتاد که او را در ایام تابستان فریب داده بود، دید که در کنار جویی مرده است و منجمد و افسرده. با خود گفت: تا جوان مجرب نشود مؤدب نگردد. تعلیم گرفتن از معلمی که خود را از دست داده و به چنین روزی افتاده است ومن عهد کردم که اگر نمردم و از سرما جان بدر بردم علاج هر واقعه را قبل از وقوع بنمایم و در ایام خوشی تصور هنگام ناخوشی را بکنم نذرت لله علی هکذا.
نتیجه
شخص عاقل همواره باید مراعات ملاحظات ایام آتیه خود را بکند، زیرا در هنگام سختی فرصت رفع بدبختی خود را ندارد و چنان که گفته اند: لایحرم المبادر الا فی النادر: محروم نمی شود کسی که پیشگیری می کند مگر به ندرت. پس ما باید در امورات تاخیر جایز ندانیم تا به خیر خود فایز شویم، مبادا فرصت از دست برود و دیگر به دست نیاید.

حکایت هشتاد و هشتم الانسان یحب الدنیا و انما یمل من الضعف والشقاء

آدمی دوست می دارد زندگانی را هر چند سختی و بدبختی او را ملول سازد
پیر مردی را شنیده ام که از پیری ناتوان و از فقیری سرگردان بود و برای تحصیل قوت لایموت ناچار از ریزه های چوب و خار و خاشاک و جاروب از کوچه و بازار جمع می نمود و پشته باری می اندوخت و آن را به فقرا به قیمت کم می فروخت و با آن نان جوین می خرید و سد جوع می کرد، روزی آن پیر خمیده، قامت را خم تر کرده تا ریزه چوبی بردارد و در جوال بگذارد، از ناتوانی بیفتاد و تن بر هلاک نهاد، از سوز دل بنالید که ای عزرائیل کجایی تا جانم بستانی و ای ملک الموت در چه جایی که فارغم نمایی؟ فی الحین آن پیک جلیل لبیک اجابت گفت که اینک حاضر و به اطاعت ناظر، به هر چه فرمایی مطیع و به هر چه گویی سمیع، جان بده تا بگیرم، فرمان بفرما بپذیرم. آن فرتوت مات و مبهوت شد که عرضم آن که بار را از زمین بردارید و بر دوشم بگذارید، چون در این حوالی کسی و برای مدد فریاد رسی نبود شما را ندا کردم و تضرع آوردم، زحمت کشیدید و عنایت فرمودید، اجر شما با خدا و زجر من بر من!
نتیجه
جان عزیز است، به نوعی که اغلب پیران فقیر به ذلت و علت زندگانی می کنند ولی به مرگ و فنا راضی نیستند؛ لهذا باید ما در ایام جوانی فکر ایام پیری و ناتوانی خود را نموده و ذخیره ای بگذاریم که گفته اند:
مصیبت بود پیری و نیستی

حکایت هشتاد و نهم سلاح اللئام قبح الکلام

گویند الاغی با ساز و یراق، با طنطنه و طمطراق، از راه عبور و به هر طرف نظر غرور می کرد، خوکی را دید از وسط راه می گذرد و بر جلال او نمی نگرد. آن خر متکبر از بی اعتنایی او متغیر شد و به طعنه گفت: منم نوکر تو و کمین چاکر تو، آخر سلامی بگو و کلامی بفرما! خوک گفت:
سخریه می کنی و استهزا می نمایی؟ هر چند می توانم که شکمت را سفره سگان و حفره جانوران نمایم، لیکن حیف است که دندان خود را آلوده به خون خر و خود را با او برابر سازم! در خری خود بمان که از این دردی بدتر امکان ندارد.
نتیجه
اغلب مردم زبان خود را به ساده گویی و هرزه درایی عادت داده و خود را در انظار خوار و خفیف و خجل نموده اند؛ ما باید موقر و سنگین باشیم و با بیگانه و آشنا به طور ادب رفتار و به معقولی و وقار گفتار نماییم و هر گاه اتفاقا به آن اشخاص گرفتار شدیم، به بی اعتنایی و خاموشی خود را نجات دهیم، چنان که وقتی گفته ام:

گر نگویی جوای خصم جهول - چون به تو ناصواب می گوید
گویم از کوه با وقارتری - کو به دشمن جواب می گوید