فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت هشتاد و پنجم من لم یرحم یرحم

کسی که ترحم نمی کند او را ترحم نمی نمایند
اسبی سبکبار، با الاغی گرانبار همراه و هم قطار، سفر می کردند.
رفیق ضعیف با آن شفیق شریف شکایت سنگینی بار و سختی کار می نمود که بارم گران و کارم به جان است، امدادی کنید و التفاتی بفرمایید، اندکی از رنج من کم و بر زحمت خود بیفزایید ان الله لا یضیع اجر المحسنین: به راستی خدا اجر نیکوکار آن را ضایع نمی کند.
آن خود خواه کوتاه نظر التفاتی نکرد و ترحمی ننمود بلکه به تعرض سرباری افزود؛ قدمی چند نرفته بودند که آن بیچاره از بارکشی و خار خوری آسود، یعنی جان بداد و بارش را بر زمین بنهاد؛ ناچار با این را برداشتند و بر دوش آن بگذاشتند، بلکه پوست آن را کندند و بر پشت این افکندند و آن اسب نازنین بار خر مسکین را در تمام سفر دراز کشید و به جزای عمل خود رسید.
نتیجه
باید پیوسته در نظر داشته باشیم که نامهربانی کوچک و بی رحمی اندک، گناه عظیم و خطای بزرگ است؛ لهذا از این مسئله خطیر نباید صرف نظر کنیم و به جمیع مخلوقات باید به چشم ترحم و انصاف ملاحظه کنیم تا به خیر دنیا و آخرت فایز گردیم.

حکایت هشتاد و ششم من ظن ان تسالمه الایام فهو مجنون

هر که گمان کند که او را روزگار سلامت می گذارد مجنون است
گویند دو خروس غیور به جهت ریاست به چند ماکیان، با یکدیگر آویختند و خون یکدیگر ریختند؛ عاقبت یکی غالب و دیگری مغلوب و مقهور شده، در بیغوله ای مستور گشت و آن غالب مغرور به محل منیع و مقام رفیع بر آمد تا فتح نامه خود را به آواز جلی گوشزد اعالی و ادانی نماید. ناگاه عقاب گرسنه که بالای سرش در پرواز بود آوازش شنید و در محل بلندش دید، فی الفور مثل تیر شهاب از بالا پایین آمد و مانند موج او را به اوج برد. خروس متواری از آن بیغوله خاری بیرون خرامید و تاج سلطنت بر سر نهاد و بر تخت عزت بیارمید.
نتیجه
غرور و نخوت مثل اسب وحشی صاحب خود را به خاک هلاک می اندازد و حوادث ایام مانند طوفان هوا است که به ناگاه خود را ظاهر می سازد. پس ما نباید به خوشبختی خود مغرور و به عزت موجوده مسرور شویم، مبادا سیل فتن و محن به منزلگاه ما در کار عبور باشد و ما در خواب غرور باشیم.

حکایت هشتاد و هفتم جمع الموته فی الصیف یسیر المعونه فی الشتاء

جمع کردن تدارک در تابستان، فراخی عیش است در زمستان
گویند جوانی در هوای گرم تابستان، پرستویی را دید بر لب جویی از خود شست و شویی می نماید و بال و پری می گشاید، با خود گفت: زمستان رفته و تابستان آمده، هنگام شبستان رفت و ایام بوستان آمد.
خلاصه پوشش زمستانی را صرف عیش تابستانی کرد، طولی نکشید که آمده رفت و رفته آمد، یعنی هنگام گرم تموز گذشت و ایام برد عجوز وارد گشت، جوان قامت راستش از بار برد گوژ و خم شد و حالت خوشش از باد سرد آشفته و در هم گشت، دندانهایش بر هم می خورد و خود را در هم می برد و از زور سرما به هر طرف می دوید و جای گرم می طلبید؛ چشمش به دهان پرستو افتاد که او را در ایام تابستان فریب داده بود، دید که در کنار جویی مرده است و منجمد و افسرده. با خود گفت: تا جوان مجرب نشود مؤدب نگردد. تعلیم گرفتن از معلمی که خود را از دست داده و به چنین روزی افتاده است ومن عهد کردم که اگر نمردم و از سرما جان بدر بردم علاج هر واقعه را قبل از وقوع بنمایم و در ایام خوشی تصور هنگام ناخوشی را بکنم نذرت لله علی هکذا.
نتیجه
شخص عاقل همواره باید مراعات ملاحظات ایام آتیه خود را بکند، زیرا در هنگام سختی فرصت رفع بدبختی خود را ندارد و چنان که گفته اند: لایحرم المبادر الا فی النادر: محروم نمی شود کسی که پیشگیری می کند مگر به ندرت. پس ما باید در امورات تاخیر جایز ندانیم تا به خیر خود فایز شویم، مبادا فرصت از دست برود و دیگر به دست نیاید.