فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت هشتاد و چهارم سیبلی الظالم باظلم

زود است که مبتلا شود ظالم به ظالم تری از خود
گویند شیر شریری که همواره سباع و بهایم را می آزرد و حق هر یک را به نوعی می خورد، وقتی مریض شد و ضعیف و ناتوان و نحیف، به نوعی که قوت حرکت نداشت تحصیل قوت لایموت نماید و لقمه حرامی از پنجه ناتوانی برباید، حیوانات از ضعفش اطلاع یافتند و برای انتقام سوی او شتافتند. خرس کینه جو دندان قهر بر او فرو می برد و گاو زشت خو شاخ انتقام به شکمش می افشرد. پلنگ تیز چنگ چهره اش می خراشید و یوز بدآموز نمک بر زخمش می پاشید! و شیر مقهور نزد ایشان می نالید و صورت بر خاک می مالید، که ناگاه خری ضعیف و لاغر و کثیف، حمله کنان نعره زنان خود را به رسانید، چنان جفته لگدی بر دهان او انداخت که دهانش را از دندان خالی ساخت. آن ظالم پیر و حیوان شریر فریاد می نمود که مردن کار مردان است و سهل و آسان، لیکن درد آن است که شیر خود پرست باید بمیرد زیر دست چنین جانور پست! و الحق چنین مرگ و جان سپردن وطابق هزار مردن است.
نتیجه
ما باید از این قصه ملتفت باشیم که هر کس در ایام کامگاری، بر مردم بدخویی و ستمکاری نماید، همه منتظر ایام نکبت و خذلان او گردند که تلافی کنند. پس می بایست که ما همیشه با مردم سازگاری و مهربانی نماییم که در ایام بدبختی یار و مددکار ما باشند و مردم را محترم بداریم تا ما را محترم بدارند، غم ایشان بخوریم تا غم ما بخورند، هر چه می دهیم البته همان می گیریم.

حکایت هشتاد و پنجم من لم یرحم یرحم

کسی که ترحم نمی کند او را ترحم نمی نمایند
اسبی سبکبار، با الاغی گرانبار همراه و هم قطار، سفر می کردند.
رفیق ضعیف با آن شفیق شریف شکایت سنگینی بار و سختی کار می نمود که بارم گران و کارم به جان است، امدادی کنید و التفاتی بفرمایید، اندکی از رنج من کم و بر زحمت خود بیفزایید ان الله لا یضیع اجر المحسنین: به راستی خدا اجر نیکوکار آن را ضایع نمی کند.
آن خود خواه کوتاه نظر التفاتی نکرد و ترحمی ننمود بلکه به تعرض سرباری افزود؛ قدمی چند نرفته بودند که آن بیچاره از بارکشی و خار خوری آسود، یعنی جان بداد و بارش را بر زمین بنهاد؛ ناچار با این را برداشتند و بر دوش آن بگذاشتند، بلکه پوست آن را کندند و بر پشت این افکندند و آن اسب نازنین بار خر مسکین را در تمام سفر دراز کشید و به جزای عمل خود رسید.
نتیجه
باید پیوسته در نظر داشته باشیم که نامهربانی کوچک و بی رحمی اندک، گناه عظیم و خطای بزرگ است؛ لهذا از این مسئله خطیر نباید صرف نظر کنیم و به جمیع مخلوقات باید به چشم ترحم و انصاف ملاحظه کنیم تا به خیر دنیا و آخرت فایز گردیم.

حکایت هشتاد و ششم من ظن ان تسالمه الایام فهو مجنون

هر که گمان کند که او را روزگار سلامت می گذارد مجنون است
گویند دو خروس غیور به جهت ریاست به چند ماکیان، با یکدیگر آویختند و خون یکدیگر ریختند؛ عاقبت یکی غالب و دیگری مغلوب و مقهور شده، در بیغوله ای مستور گشت و آن غالب مغرور به محل منیع و مقام رفیع بر آمد تا فتح نامه خود را به آواز جلی گوشزد اعالی و ادانی نماید. ناگاه عقاب گرسنه که بالای سرش در پرواز بود آوازش شنید و در محل بلندش دید، فی الفور مثل تیر شهاب از بالا پایین آمد و مانند موج او را به اوج برد. خروس متواری از آن بیغوله خاری بیرون خرامید و تاج سلطنت بر سر نهاد و بر تخت عزت بیارمید.
نتیجه
غرور و نخوت مثل اسب وحشی صاحب خود را به خاک هلاک می اندازد و حوادث ایام مانند طوفان هوا است که به ناگاه خود را ظاهر می سازد. پس ما نباید به خوشبختی خود مغرور و به عزت موجوده مسرور شویم، مبادا سیل فتن و محن به منزلگاه ما در کار عبور باشد و ما در خواب غرور باشیم.