فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت هشتاد و سوم الانسان عبد و الحیوان حر

مردم بنده اند و جانوران آزاد
شبی مهتاب در بیابان بی آب، گرگی گرسنه و لاغر، پر خوف و مضطرب هر سویی می گشت و به هر کویی می گذشت که قوت مقدر و رزق مقرر به دست آورد و شبی را به پایان برد؛ از دور سگی سمین با طوق زرین دید که با کمال تمکین در راه می گذرد و از وقار بر کسی نمی نگرد. او با نهایت مکنت و حقارت نزدیک آمد، با کمال ادب احوال پرسید: که ای دوست قدیم من! چگونه است که شما به این خوبی زندگانی می نمایید و حال آن که هنر و شجاعت و قوه و فراست من از شما با ضعاف مضاعف است؟ سگ جواب داد: مطلب معلوم است شما هم اگر بهتر از این زندگانی خواهید، مثل من به خدمت قیام و بر بندگی اقدام نمایید. گرگ آزاد پرسید: خدمت کدام و بندگی چیست؟ سگ جواب داد: شب باید پاسبان خانه و روز سر بر آستانه باشید و بس! پس رزقت مهیا است و عیشت مهنا، جانت محفوظ است و بچگانت محفوظ، مقامت معین است و منزلت مزین، شخصت محترم است و وجودت مغتنم، گرگ گفت: چون به این خدمت اندک نعمت بسیار می گیرم، الان اقرار بندگی نمایم و دعوی چاکری کنم تا فقرم به غنا و خوفم به رجا تبدیل شود و اضطرابم به اطمینان و اضطرارم به امان تغییر یابد! و همراه سگ می آمد که به وظایف خود عمل نماید؛ چشمش بر طوق زرین افتاد و پرسید: این برای چیست و به حکم کیست؟ گفت: به جهت آن است که منع آزار و اذیت و دفع درندگی و سبعیت از ما کنند تا دامن کسی ندریم ومال دیگری نخوریم، هرزه گردی نکنیم و نامردی ننماییم، دافع فجور است و مانع شرور، فخر نجبا است و عز شفا، هر که این طوق در گردن ندارد کسان او را به کسی نشمارند و به او اطمینان ندارند و او را در خانه خود نگذراند، خونش هدر است و عرضش در خطر، بر این طوق شعری مرقوم است و مقام صاحب طوق معلوم است:

گرچه تو شیری، سگ من نیستی - من سگ یارم، تو سگ کیستی؟

گرگ در تحیر افتاد و با تفکر بایستاد که ای برادر من! بالطبع آزادم و به آزادی دلشاد، طبع شرورم بندگی نمی خواهد و سرشت زشتم فرمانبری نمی طلبد، به اطاعت تن در ندهم و به اتفاق پهلو ننهم، تفریق جماعت کنم و کوس شناعت زنم، وفا ندانم، صفا نشناسم، حیا نکنم و از خدا نهراسم، قبله ام شکم است و محرابم درم، مقصدم حظوظ نفسانی و مقصودم تخریب بنیان انسانی، عرض را مباح و فسق را صلاح می شمارم، ظلم را نجاح و ظلالت را فلاح می انگارم، چگونه طوق انقیاد بر گردن گذارم و همت بر ترک رذایل و درک فضایل گمارم؟ این چه خیال محال است و این چه ورز و بال؟ پس با کمال استعجال به صحرای ضلال گریخت و گرگ مجروهی یافت و خونش بریخت.
نتیجه
انسان، مدنی بالطبع است و به تنهایی زندگانی نتواند نمود و به جهت اجتماع و تمدن، اتفاق لازم است و آن حاصل نشود و به جز به دین و تدین، زیرا که عقول در جزئیات توفق ندارند بلکه در کلیات نیز گاهی مخالفت نمایند؛ پس اشخاصی که از دین مبین آزادی طلبند، ارذل مخلوقات و اخس موجوداتند. به لفظ تمدن، مردم را به توحش دلالت نمایند و به صحرای ضلالت سرگردان کنند. به اسم وطن پرستی، خود پرستی و عاجز کشی و بد مستی فرمایند و هرگز دلی را شاد و خانه خیری را آباد و کسی را از غم آزاد نخواهند. رحم را سفاهت و خیر را بلاهت، کرم را ضرر مال، و حیا را ضعف حال شمارند. عزت ناموس را مرض و حفظ نام را عرض دانند. خود را از جنس خر و از نسل میمون ابتر خواهند، ولقد کرمنا بنی آدم را توهم پندارند. پس ما باید از این جماعت پست احتراز سخت نماییم و از این جزام مسری سرسام مزمن اجتناب شدید کنیم؛ تا از حظوظ روحانی و لذایذ ایمانی که اشرف و اعز و الطف و الذ مراتب انسانی است متلذذ گردیم تا دنیا و آخرت ما هر دو سالم ماند که خداوند فرموده: ومن اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا یعنی هر که از یاد کردن من روگرداند حقیقت عیش و زندگانی او تنگ خواهد بود، چه از نعم و الا روحانی هر دو جهانی محروم است.

حکایت هشتاد و چهارم سیبلی الظالم باظلم

زود است که مبتلا شود ظالم به ظالم تری از خود
گویند شیر شریری که همواره سباع و بهایم را می آزرد و حق هر یک را به نوعی می خورد، وقتی مریض شد و ضعیف و ناتوان و نحیف، به نوعی که قوت حرکت نداشت تحصیل قوت لایموت نماید و لقمه حرامی از پنجه ناتوانی برباید، حیوانات از ضعفش اطلاع یافتند و برای انتقام سوی او شتافتند. خرس کینه جو دندان قهر بر او فرو می برد و گاو زشت خو شاخ انتقام به شکمش می افشرد. پلنگ تیز چنگ چهره اش می خراشید و یوز بدآموز نمک بر زخمش می پاشید! و شیر مقهور نزد ایشان می نالید و صورت بر خاک می مالید، که ناگاه خری ضعیف و لاغر و کثیف، حمله کنان نعره زنان خود را به رسانید، چنان جفته لگدی بر دهان او انداخت که دهانش را از دندان خالی ساخت. آن ظالم پیر و حیوان شریر فریاد می نمود که مردن کار مردان است و سهل و آسان، لیکن درد آن است که شیر خود پرست باید بمیرد زیر دست چنین جانور پست! و الحق چنین مرگ و جان سپردن وطابق هزار مردن است.
نتیجه
ما باید از این قصه ملتفت باشیم که هر کس در ایام کامگاری، بر مردم بدخویی و ستمکاری نماید، همه منتظر ایام نکبت و خذلان او گردند که تلافی کنند. پس می بایست که ما همیشه با مردم سازگاری و مهربانی نماییم که در ایام بدبختی یار و مددکار ما باشند و مردم را محترم بداریم تا ما را محترم بدارند، غم ایشان بخوریم تا غم ما بخورند، هر چه می دهیم البته همان می گیریم.

حکایت هشتاد و پنجم من لم یرحم یرحم

کسی که ترحم نمی کند او را ترحم نمی نمایند
اسبی سبکبار، با الاغی گرانبار همراه و هم قطار، سفر می کردند.
رفیق ضعیف با آن شفیق شریف شکایت سنگینی بار و سختی کار می نمود که بارم گران و کارم به جان است، امدادی کنید و التفاتی بفرمایید، اندکی از رنج من کم و بر زحمت خود بیفزایید ان الله لا یضیع اجر المحسنین: به راستی خدا اجر نیکوکار آن را ضایع نمی کند.
آن خود خواه کوتاه نظر التفاتی نکرد و ترحمی ننمود بلکه به تعرض سرباری افزود؛ قدمی چند نرفته بودند که آن بیچاره از بارکشی و خار خوری آسود، یعنی جان بداد و بارش را بر زمین بنهاد؛ ناچار با این را برداشتند و بر دوش آن بگذاشتند، بلکه پوست آن را کندند و بر پشت این افکندند و آن اسب نازنین بار خر مسکین را در تمام سفر دراز کشید و به جزای عمل خود رسید.
نتیجه
باید پیوسته در نظر داشته باشیم که نامهربانی کوچک و بی رحمی اندک، گناه عظیم و خطای بزرگ است؛ لهذا از این مسئله خطیر نباید صرف نظر کنیم و به جمیع مخلوقات باید به چشم ترحم و انصاف ملاحظه کنیم تا به خیر دنیا و آخرت فایز گردیم.