فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت هشتاد و یکم ادب ابنک فی الصغر کیما تقر عینک فی الکبر

تادیب کن فرزندت را در کوچکی تا روشن کند چشمت را در بزرگی
هیزم شکنی را گویند تیشه اش بی دسته مانده بود و بدین واسطه دستش از کار بسته؛ مدتی او از بی آلتی افسرده و از بی اسبابی پژمرده بود تا عاقبت الامر به جنگلی رفته، در طرف درخت بلوط طواف می نمود که دسته ای به دست آرد و بنای کار گذارد. درخت بلوط با خود گفت: بهتر است که در این روز درماندگی به دسته ای از او دستگیری نمایم تا ریشه ام سالم بماند و کمرم از تبرش محفوظ، پس شاخه راست و صافی از خود جدا و به آن ناراست بی انصاف عطا کرد. فورا تیشه را تیار نمود و مشغول کار شد و آن شجر از ضرب تبر فریاد می زد که چقدر خون خوردم و زحمت بردم تا جوانی پروردم و آن را قوی کردم، اکنون آلت دست دشمن است و اسباب قطع من.
نتیجه
ما از این قصه دو فایده می نماییم: اول آن که ما نباید هیچ وقت اسرار خود بر دشمن اظهار بداریم و بهانه ای به دست او بدهیم که بر ما غالب بشود. دوم آن که دوستان و بستگان خود را نباید از خود برنجانیم که یار دشمنان ما شده و همدست آنان گردیده ما را از پای در آورند.

حکایت هشتاد و دوم ضاع الشیی من الاستعجال به

فاسد می شود چیزی که می خواهی آن را به عجله تمام کنی
گویند شخصی غازی داشت که هر روزه تخمی می گذاشت و او آن را می فروخت و کم کم سرمایه می اندوخت. روزی با خود تصور نمود که این فایده تدریجی الوصول را بهتر آن که انی الحصول نماید؛ یعنی غاز را مقتول و ما فی الغاز را موصول کند! غاز را کشت و شکمش را شکافت و تمام اندرونش را کاوید چیزی نیافت؛ البته پشیمان شد و البته پشیمانی سودی نداشت.
نتیجه
تعجیل در بعضی امور جایز نیست و همچنین تاخیر نیز در تمام مهمات روا نباشد، لیکن عقل حکم عادل است، اگر شهوت و غضب او را از اعتدال خارج نکند. از این سبب ما باید در امورات خود با شخص دانایی مشورت نماییم که عقل او بی غرضانه امورات ما را می تواند ملاحظه کند.

حکایت هشتاد و سوم الانسان عبد و الحیوان حر

مردم بنده اند و جانوران آزاد
شبی مهتاب در بیابان بی آب، گرگی گرسنه و لاغر، پر خوف و مضطرب هر سویی می گشت و به هر کویی می گذشت که قوت مقدر و رزق مقرر به دست آورد و شبی را به پایان برد؛ از دور سگی سمین با طوق زرین دید که با کمال تمکین در راه می گذرد و از وقار بر کسی نمی نگرد. او با نهایت مکنت و حقارت نزدیک آمد، با کمال ادب احوال پرسید: که ای دوست قدیم من! چگونه است که شما به این خوبی زندگانی می نمایید و حال آن که هنر و شجاعت و قوه و فراست من از شما با ضعاف مضاعف است؟ سگ جواب داد: مطلب معلوم است شما هم اگر بهتر از این زندگانی خواهید، مثل من به خدمت قیام و بر بندگی اقدام نمایید. گرگ آزاد پرسید: خدمت کدام و بندگی چیست؟ سگ جواب داد: شب باید پاسبان خانه و روز سر بر آستانه باشید و بس! پس رزقت مهیا است و عیشت مهنا، جانت محفوظ است و بچگانت محفوظ، مقامت معین است و منزلت مزین، شخصت محترم است و وجودت مغتنم، گرگ گفت: چون به این خدمت اندک نعمت بسیار می گیرم، الان اقرار بندگی نمایم و دعوی چاکری کنم تا فقرم به غنا و خوفم به رجا تبدیل شود و اضطرابم به اطمینان و اضطرارم به امان تغییر یابد! و همراه سگ می آمد که به وظایف خود عمل نماید؛ چشمش بر طوق زرین افتاد و پرسید: این برای چیست و به حکم کیست؟ گفت: به جهت آن است که منع آزار و اذیت و دفع درندگی و سبعیت از ما کنند تا دامن کسی ندریم ومال دیگری نخوریم، هرزه گردی نکنیم و نامردی ننماییم، دافع فجور است و مانع شرور، فخر نجبا است و عز شفا، هر که این طوق در گردن ندارد کسان او را به کسی نشمارند و به او اطمینان ندارند و او را در خانه خود نگذراند، خونش هدر است و عرضش در خطر، بر این طوق شعری مرقوم است و مقام صاحب طوق معلوم است:

گرچه تو شیری، سگ من نیستی - من سگ یارم، تو سگ کیستی؟

گرگ در تحیر افتاد و با تفکر بایستاد که ای برادر من! بالطبع آزادم و به آزادی دلشاد، طبع شرورم بندگی نمی خواهد و سرشت زشتم فرمانبری نمی طلبد، به اطاعت تن در ندهم و به اتفاق پهلو ننهم، تفریق جماعت کنم و کوس شناعت زنم، وفا ندانم، صفا نشناسم، حیا نکنم و از خدا نهراسم، قبله ام شکم است و محرابم درم، مقصدم حظوظ نفسانی و مقصودم تخریب بنیان انسانی، عرض را مباح و فسق را صلاح می شمارم، ظلم را نجاح و ظلالت را فلاح می انگارم، چگونه طوق انقیاد بر گردن گذارم و همت بر ترک رذایل و درک فضایل گمارم؟ این چه خیال محال است و این چه ورز و بال؟ پس با کمال استعجال به صحرای ضلال گریخت و گرگ مجروهی یافت و خونش بریخت.
نتیجه
انسان، مدنی بالطبع است و به تنهایی زندگانی نتواند نمود و به جهت اجتماع و تمدن، اتفاق لازم است و آن حاصل نشود و به جز به دین و تدین، زیرا که عقول در جزئیات توفق ندارند بلکه در کلیات نیز گاهی مخالفت نمایند؛ پس اشخاصی که از دین مبین آزادی طلبند، ارذل مخلوقات و اخس موجوداتند. به لفظ تمدن، مردم را به توحش دلالت نمایند و به صحرای ضلالت سرگردان کنند. به اسم وطن پرستی، خود پرستی و عاجز کشی و بد مستی فرمایند و هرگز دلی را شاد و خانه خیری را آباد و کسی را از غم آزاد نخواهند. رحم را سفاهت و خیر را بلاهت، کرم را ضرر مال، و حیا را ضعف حال شمارند. عزت ناموس را مرض و حفظ نام را عرض دانند. خود را از جنس خر و از نسل میمون ابتر خواهند، ولقد کرمنا بنی آدم را توهم پندارند. پس ما باید از این جماعت پست احتراز سخت نماییم و از این جزام مسری سرسام مزمن اجتناب شدید کنیم؛ تا از حظوظ روحانی و لذایذ ایمانی که اشرف و اعز و الطف و الذ مراتب انسانی است متلذذ گردیم تا دنیا و آخرت ما هر دو سالم ماند که خداوند فرموده: ومن اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا یعنی هر که از یاد کردن من روگرداند حقیقت عیش و زندگانی او تنگ خواهد بود، چه از نعم و الا روحانی هر دو جهانی محروم است.