فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت هفتاد و نهم حسن الباطن خیر من حسن الظاهر

نیکویی خوی بهتر است از نیکویی روی
پلنگی خود بین و خود پسند، بر اندام مخطط و منقط خود به چشم عجب و تکبر نگاه می کرد و مغرورانه به جهت خود دلیل می آورد که جهتی ندارد شیر بر من سلطنت نماید و خود را سلطان الوحش بنامد که پوست او دلپسندتر و همت من از همت او بلندتر است. روباه آگاه حاضر جواب، حاضر بود گفت: ای کوتاه نظر خود بین! عقلا و حکما قابلیت و بزرگواری به صوت ظاهر ندانند، بلکه به سیرت باطن شمارند. عقل و فراست، سخا و شجاعت و رحم و مروت و جوانمردی و فتوت در شیر گرد آمده تا سباع بر او جمع شده اند! و تو متحیر و متکبری و همه از تو متغیرند و متنفر، و او خاضع و خاشع است و همه برای او راکعند و متواضع.

دولت ندهد خدای کس را به غلط

نتیجه
حسن صورت خلق، نسبت به حسن سیرت و خلق، قابل ذکر نیست.

گر به صورت به آدمی انسان شدی - احمد و بوجهل هم یکسان بدی

به جهت حسن ظاهر، شاید کوتاه نظری دو روزی قید شود و کید کند، ولی برای حسن باطن، البته عالی همتان در تمام عمر صید شوند و شید ننمایند؛ ببین تفاوت ره از کجا است تا به کجا؟ پس ما باشد همیشه اخلاق حسنه تحصیل نماییم و از صفات رذیله اجتناب کنیم و با دست و زبان، خلق را فایده رسانیم و در قلب و روان فایده ایشان را از خدا بخواهیم.

حکایت هشتادم لا یصدق الکذاب و لوکان صادقا

باور نمی کنند سخن دروغگو را اگر چند راست بگوید
در حکایت آورده اند که شبانی نادان در مرتع و مزرعی گوسفند می چرانید و ایام می گذرانید و پاره ای اوقات فریاد می نمود و نعره می کشید که گرگ گوسفند را ربود و مرا درید! زارعین می دویدند و گرگی نمی دیدند، معلوم می کردند که دروغی گفته و جمیع را بر آشفته است و چون این عمل مکرر شد و کذب او ثابت و مقرر گردید؛ روزی گرگ حقیقی بر گله واقعی در آمد و به شبان دروغگو حمله برد، آن بیچاره آواره هر قدر فریاد راستی بر آورد و ناله صادقانه کرد و نعره عاجزانه زد همه شنیدند و باور نکردند تا آن که گرگ بی رحم شبان بی فهم را درید و گله بی شبان را متفرق ساخت.
نتیجه
دروغ از جمیع معاصی شوم تر و مذموم تر است؛ زیرا که رجحان انسان به حیوان، بواسطه نطق و فواید نطق است و کذب آن را باطل می سازد، بلکه اسباب مضرت می نماید، چنان که معصوم می فرماید که مؤمن محتمل است هر نوع گناهی بکند ولی دروغ نمی گویند. پس ما باید همیشه راستگو و امین باشیم تا همیشه سالم و ایمن گردیم که الکذاب عدو الله.

حکایت هشتاد و یکم ادب ابنک فی الصغر کیما تقر عینک فی الکبر

تادیب کن فرزندت را در کوچکی تا روشن کند چشمت را در بزرگی
هیزم شکنی را گویند تیشه اش بی دسته مانده بود و بدین واسطه دستش از کار بسته؛ مدتی او از بی آلتی افسرده و از بی اسبابی پژمرده بود تا عاقبت الامر به جنگلی رفته، در طرف درخت بلوط طواف می نمود که دسته ای به دست آرد و بنای کار گذارد. درخت بلوط با خود گفت: بهتر است که در این روز درماندگی به دسته ای از او دستگیری نمایم تا ریشه ام سالم بماند و کمرم از تبرش محفوظ، پس شاخه راست و صافی از خود جدا و به آن ناراست بی انصاف عطا کرد. فورا تیشه را تیار نمود و مشغول کار شد و آن شجر از ضرب تبر فریاد می زد که چقدر خون خوردم و زحمت بردم تا جوانی پروردم و آن را قوی کردم، اکنون آلت دست دشمن است و اسباب قطع من.
نتیجه
ما از این قصه دو فایده می نماییم: اول آن که ما نباید هیچ وقت اسرار خود بر دشمن اظهار بداریم و بهانه ای به دست او بدهیم که بر ما غالب بشود. دوم آن که دوستان و بستگان خود را نباید از خود برنجانیم که یار دشمنان ما شده و همدست آنان گردیده ما را از پای در آورند.