فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت هفتاد و چهارم ومن یعمل مثقال ذره شرا یره

هر که به اندازه ذره بدی کند البته همان را خواهد دید
روزی شیری شریر کره اسبی را دیده و دندان طمع بر آن تیز کرد و در صدد آن بر آمد حیله ای بر آن گیرد و وسیله ای بسازد تا آن را در دام اندازد. آخر الامر، آوازه طبابت میان انداخت و خود را به اسم طبیب معروف ساخت که هر گونه مزاج دانم و هر مرض را معالجه توانم! اسب اصیل، قصد آن محیل را دانست و اغماض از مجازات او نتوانست، لهذا تمارض نموده نزد او رفت که خاری در پایم رفته که دمار از روزگارم در آورده است، اگر آن را به متقاش بر آری و به آب دهان مرهم گذاری جان شیرین در راهت نهم و تن سیمین را حق القدم دهم.
خلاصه آن طبیب حاذق، چشم را نزدیک پای آن مریض صادق آورد که ملاحظه خار نماید، که به یکبار، شش میخ نعل آن مریض بدلگد چهار دندان طبیب بد چشم را خورد و به ضرب دوم چانه و بینی اش را نرم کرد. آن حیوان بیچاره به بیشه گریخته با خود می گفت: اگر حیله روباهی نکرده و طبابت پیشه نساخته بودم و کسب قصابی که ارث حدادی است از دست نداده هر آینه شجاعت ذاتی من برقرار و سلامت من پایدار می ماند.
نتیجه
اولا باید بدانیم که فریبنده، خود فریب می خورد و موذی اذیت می برد. ثانیا بعضی گرگان خود را به لباس میش در آورده به زبان چرب و نرم و شیرین می خواهند ما را فریب بدهند و فایده ای ببرند. ما باید ملتفت باشیم ولی نباید مثل آن اسب لگد بر دهان ایشان بزنیم؛ خدا از جای دیگر سزای آن ها را خواهد داد؛ زیرا که اگر ما هم بخواهیم در عوض بدی بکنیم یکی از بدکاران محسوب خواهیم شد.

حکایت هفتاد و پنجم کفی للظالم معذره

کافی است برای ظالم عذری
گویند روزی گربه ای عابد، خروس موذن را گریبان گرفت که تو عاصی و مقصری؛ چون که عبادتی و طاعتی از تو نمی بینم. خروس جواب داد که من به نوع بشر خدمت می کنم، یعنی هر صبحگاه و سحرگاه ایشان را بیدار می نمایم که به نماز و طاعت برای خدا و کسب و صنعت به جهت خود مشغول گردند. گربه گفت: به همین سبب با تو مخالفت دارم که بیچارگان را از شکر خواب صبحدم محروم می سازی و با وجود این طبل تقدس می نوازی.

عبادت بجز خدمت خلق نیست - به تسبیح و سجاده و دلق نیست

بیت

پس با دهان خویش گلویش فشار داد - دانی که آن فشار برای چه کار داد

نتیجه
بعضی اشخاص هستند که مال مردم را با هزار حیله و دلیل شرعی به جهت خود مباح می کنند و اگر به جهت ایشان دلیل حقی گفته شود رد می نمایند؛ پس ما باید ملتفت باشیم که فریب آن ها را نخوریم.

حکایت هفتاد و ششم المؤمن کیس

مرد مؤمن زیرک و هوشیار است
آورده اند که روزی شیر خونخوار، گاوی علفخوار را دعوت نمود که گوسفندی شکار و برای صرف نهار حاضر کرده ام، تشریف آورده از آن تناول فرمایید! گاو قبول نمود، به وقت معین به طرف منزل شیر حرکت کرد؛ چون نزدیک شد چشمش به دیگ بسیار بزرگی افتاده که از اندازه گوسفند زیاده بود، دم علم کرده به سرعت هر چه تمام تر بگریخت! شیر فریاد زد که ای مهمان محترم من! کجا می گریزید و از چه می پرهیزید؟ گاو جواب داد: ای میزبان مهمان نواز! این دیگ جای گاو است نه گوسفند و ماندن در اینجا کار شخص کودن است نه مرد خردمند.
نتیجه
اشخاصی که از قراین و علامات به عواقب امور مطلع نمی شوند از آن گاو بی وقوف تر به نظر می آیند؛ پس ما باشد همواره به ملاحظه علامتی پی به امور آتیه ببریم و فریب خائنان مکار را نخوریم.