فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت هفتاد و سوم مصاحبه الاشرار متصله بالذله و الصغار

همنشینی با بدان پیوسته است به خاری و خاکساری
گویند دهقانی در مزرعه خود، دام برای گرفتاری غاز و کلنگی که او را متضرر می ساختند گذاشت هر روز یک یک و دو دو از ایشان در دام افتاده کشته می شدند، اتفاقا لک لکی در مصاحبت آنان بود، صید و قید گردید، دهقان به سر وقت آن دراز گردن نادان آمد، لک لک به جزع و فزع شروع کرد: که والله من غاز بد آواز و کلنگ بی فرهنگ نیستم، من مرغی هستم بی آزار و اذیت و زاهد خوش باطن، و نیت بار طاعت والدین را بر گردن می نهم و هنگام پیری ایشان را بر دوش گرفته به هر جا سیر می دهم. دهقان جواب داد که آنچه گفتی صحیح است و صریح و راست است و درست، لکن در میان رفیقان بد بودن بزرگ ترین علامت بدی است و البته مثل دیگران کشته شوی.
نتیجه
برای همه اشخاص خصوصا اطفال، هیچ چیز بدتر از مصاحبت و معاشرت بدان نیست، همچنان چیزی بهتر از مؤانست و مؤالفت نیکان نخواهد بود، چنان که مولوی می فرماید:

تا توانی می گریز از یار بد - یار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند - یار بد بر جان و بر ایمان زند

و این معلوم است که اگر انسان بالطبع نیک باشد با بدان هرگز انس نگیرد، چنان که گفته اند:

کبوتر با کبوتر باز با باز - کند همجنس با همجنس پرواز

پس ما باید همنشینی اختیار کنیم که از ما داناتر و متدین تر باشد، سعدی گوید:

همنشین تو از تو به باید - که تو را عقل و دین بیفزاید

حکایت هفتاد و چهارم ومن یعمل مثقال ذره شرا یره

هر که به اندازه ذره بدی کند البته همان را خواهد دید
روزی شیری شریر کره اسبی را دیده و دندان طمع بر آن تیز کرد و در صدد آن بر آمد حیله ای بر آن گیرد و وسیله ای بسازد تا آن را در دام اندازد. آخر الامر، آوازه طبابت میان انداخت و خود را به اسم طبیب معروف ساخت که هر گونه مزاج دانم و هر مرض را معالجه توانم! اسب اصیل، قصد آن محیل را دانست و اغماض از مجازات او نتوانست، لهذا تمارض نموده نزد او رفت که خاری در پایم رفته که دمار از روزگارم در آورده است، اگر آن را به متقاش بر آری و به آب دهان مرهم گذاری جان شیرین در راهت نهم و تن سیمین را حق القدم دهم.
خلاصه آن طبیب حاذق، چشم را نزدیک پای آن مریض صادق آورد که ملاحظه خار نماید، که به یکبار، شش میخ نعل آن مریض بدلگد چهار دندان طبیب بد چشم را خورد و به ضرب دوم چانه و بینی اش را نرم کرد. آن حیوان بیچاره به بیشه گریخته با خود می گفت: اگر حیله روباهی نکرده و طبابت پیشه نساخته بودم و کسب قصابی که ارث حدادی است از دست نداده هر آینه شجاعت ذاتی من برقرار و سلامت من پایدار می ماند.
نتیجه
اولا باید بدانیم که فریبنده، خود فریب می خورد و موذی اذیت می برد. ثانیا بعضی گرگان خود را به لباس میش در آورده به زبان چرب و نرم و شیرین می خواهند ما را فریب بدهند و فایده ای ببرند. ما باید ملتفت باشیم ولی نباید مثل آن اسب لگد بر دهان ایشان بزنیم؛ خدا از جای دیگر سزای آن ها را خواهد داد؛ زیرا که اگر ما هم بخواهیم در عوض بدی بکنیم یکی از بدکاران محسوب خواهیم شد.

حکایت هفتاد و پنجم کفی للظالم معذره

کافی است برای ظالم عذری
گویند روزی گربه ای عابد، خروس موذن را گریبان گرفت که تو عاصی و مقصری؛ چون که عبادتی و طاعتی از تو نمی بینم. خروس جواب داد که من به نوع بشر خدمت می کنم، یعنی هر صبحگاه و سحرگاه ایشان را بیدار می نمایم که به نماز و طاعت برای خدا و کسب و صنعت به جهت خود مشغول گردند. گربه گفت: به همین سبب با تو مخالفت دارم که بیچارگان را از شکر خواب صبحدم محروم می سازی و با وجود این طبل تقدس می نوازی.

عبادت بجز خدمت خلق نیست - به تسبیح و سجاده و دلق نیست

بیت

پس با دهان خویش گلویش فشار داد - دانی که آن فشار برای چه کار داد

نتیجه
بعضی اشخاص هستند که مال مردم را با هزار حیله و دلیل شرعی به جهت خود مباح می کنند و اگر به جهت ایشان دلیل حقی گفته شود رد می نمایند؛ پس ما باید ملتفت باشیم که فریب آن ها را نخوریم.