فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت هفتاد و یکم

ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها
امتناع دارد خدا از این که جاری کند کارها را بدون اسباب
عرابه ای گویند که در راهی به گل فرو رفته و از ثقلت و سنگینی بیرون نمی آمد. صاحب آن در بیابان مانده و چاره ای نمی دانست.
دست نیاز به درگاه کار ساز بلند کرد که: الهی فرشته ای از فرشتگان را بفرست که این کار بسته را بگشاید و گاری به گل نشسته مرا برهاند! تیر دعوتش به هدف اجابت برخورده، ملکی ظاهر شد و سر مشق یک عمر به او تعلیم داد: این بود که اهمال مکن، چالاک باش پشت عرابه را بگیر و شلاق را به اسب زن و از خداوند مدد بخواه تا بر تو مدد فرماید، قوله تعالی لیس للانسان الا ما سعی.
نتیجه
هر گاه ما در کارها سعی و کوشش بجا نیاوریم و به دعا جمیع امور را بخواهیم اصلاح کنیم، بر آب جاری نقش نگاشتن و بر سنگ جدید تخم کاشتن را ماند.

گفت پیغمبر به آواز بلند - با توکل زانوی اشتر ببند

و هر گاه خداوند چنین دعاها را مستجاب نماید عالم را خراب نموده و دایره ای بر مرکز حقیقی خود حرکت نکند.

حکایت هفتاد و دوم قوله تعالی: لیس البر حتی تنفقوا مما تحبون

نیکویی نیست تا اینکه انفاق کنید از آنچه دوست می دارید
شخصی به جهت تجارت مسافرت نمود و نذر کرد که هر چه در این سفر از نعمت غیر متقربه به دستش آید نصف آن را فی سبیل الله انفاق نماید. در یکی از منازل بین راه، کیسه ای پر از خرما و بادام یافت و از ظاهر این و باطن آن، چرب و شیرین به هم بر آمیخته تا شکم را پر و کیسه را خالی ساخت! و بعد اتمام خرما و بادام، نذر را منظور کرد که به عهد وفا ننموده و با خدا صفا نکرده است. با خود گفت که نصف آن مانده هسته از خرما و پوست از بادام بر جااست؛ نذرم مقبول است و عملم مشکور، خیرم مبرور است و ذنبم مغفور.
نتیجه
ما همیشه باید بهترین چیزها را در راه خدا انفاق کنیم و در راه او در خفا به فقرا نفقه دهیم و منت بر آنها نگذاریم تا نزد خلاق و رزاق ما مقبول شود و این را هم باید بدانیم که روح و قلب ما مقامشان بالاتر است از بدن و شکم که برای او این قدر زحمت می کشیم.

دنیا طلبیدیم و به مطلب نرسیدیم - آیا چه شود آخرت نا طلبیده

حکایت هفتاد و سوم مصاحبه الاشرار متصله بالذله و الصغار

همنشینی با بدان پیوسته است به خاری و خاکساری
گویند دهقانی در مزرعه خود، دام برای گرفتاری غاز و کلنگی که او را متضرر می ساختند گذاشت هر روز یک یک و دو دو از ایشان در دام افتاده کشته می شدند، اتفاقا لک لکی در مصاحبت آنان بود، صید و قید گردید، دهقان به سر وقت آن دراز گردن نادان آمد، لک لک به جزع و فزع شروع کرد: که والله من غاز بد آواز و کلنگ بی فرهنگ نیستم، من مرغی هستم بی آزار و اذیت و زاهد خوش باطن، و نیت بار طاعت والدین را بر گردن می نهم و هنگام پیری ایشان را بر دوش گرفته به هر جا سیر می دهم. دهقان جواب داد که آنچه گفتی صحیح است و صریح و راست است و درست، لکن در میان رفیقان بد بودن بزرگ ترین علامت بدی است و البته مثل دیگران کشته شوی.
نتیجه
برای همه اشخاص خصوصا اطفال، هیچ چیز بدتر از مصاحبت و معاشرت بدان نیست، همچنان چیزی بهتر از مؤانست و مؤالفت نیکان نخواهد بود، چنان که مولوی می فرماید:

تا توانی می گریز از یار بد - یار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند - یار بد بر جان و بر ایمان زند

و این معلوم است که اگر انسان بالطبع نیک باشد با بدان هرگز انس نگیرد، چنان که گفته اند:

کبوتر با کبوتر باز با باز - کند همجنس با همجنس پرواز

پس ما باید همنشینی اختیار کنیم که از ما داناتر و متدین تر باشد، سعدی گوید:

همنشین تو از تو به باید - که تو را عقل و دین بیفزاید