فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت هفتادم

الشباب شعبه من الجنون
جوانی قسمی از دیوانگی است
گوساله ای جوان گاوی پیر را در صحرا دید که یوغی گران در گردن، به شخم کردن و زمین کندن عرق می ریزد، نه از زحمت می تواند بگریزد و نه بر صاحبش بستیزد؛ نالان قدمی بر می دارد و گریان کار می گذارد، دلش بر او بسوخت و بر او بر خود برافروخت، بر او بنالید و بر خود ببالید که الحمدلله دلشادم و از هر غمی آزاد، در این چمن پر علف می چرم و از هر گیاه سبز می خورم، بار سنگین ندارم و کار مشکل نکنم، از جوانی سر مستم و به خوش گذرانی پابست، در سایه درخت ها می خوابم و در هر جویبار و گلزار می شتابم. آن پیر سالخورده فلک زده آن همه می شنید و خاموش مشغول کار بود؛ غروب آفتاب با حالت خسته و نفس گسسته به طرف آخور پر کاه و کم نشخوار خود می رفت، دید آن گوساله جوان فربه شیر مست را دست و پا بسته در کار قربانند، نزدیک آمده گفت: ای جوان نادان! عاقبت عیش و عشرت و بطاعت غفلت این است، من اکنونت را همان وقت که لاف می زدی و گزاف می گفتی می دیدم که چه می خوری و خود را برای چه می پروری و به جهت چه آزادی و دلشاد.
نتیجه
جوانان کم تجربه کاهل بدون آن که تصور عاقبت را نمایند خود را به بی کاری و خوشگذرانی ضایع می کنند، بلکه بعضی اوقات به مخاطرت عظیمه می افتند که در تمام عمر تلافی آن را نمی توانند نمود، اگر چه شادی و خشنودی و بازی به جهت اطفال لازم است لیکن باید عاقلانه و به اذن و اجازه اولیای او باشد.

حکایت هفتاد و یکم

ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها
امتناع دارد خدا از این که جاری کند کارها را بدون اسباب
عرابه ای گویند که در راهی به گل فرو رفته و از ثقلت و سنگینی بیرون نمی آمد. صاحب آن در بیابان مانده و چاره ای نمی دانست.
دست نیاز به درگاه کار ساز بلند کرد که: الهی فرشته ای از فرشتگان را بفرست که این کار بسته را بگشاید و گاری به گل نشسته مرا برهاند! تیر دعوتش به هدف اجابت برخورده، ملکی ظاهر شد و سر مشق یک عمر به او تعلیم داد: این بود که اهمال مکن، چالاک باش پشت عرابه را بگیر و شلاق را به اسب زن و از خداوند مدد بخواه تا بر تو مدد فرماید، قوله تعالی لیس للانسان الا ما سعی.
نتیجه
هر گاه ما در کارها سعی و کوشش بجا نیاوریم و به دعا جمیع امور را بخواهیم اصلاح کنیم، بر آب جاری نقش نگاشتن و بر سنگ جدید تخم کاشتن را ماند.

گفت پیغمبر به آواز بلند - با توکل زانوی اشتر ببند

و هر گاه خداوند چنین دعاها را مستجاب نماید عالم را خراب نموده و دایره ای بر مرکز حقیقی خود حرکت نکند.

حکایت هفتاد و دوم قوله تعالی: لیس البر حتی تنفقوا مما تحبون

نیکویی نیست تا اینکه انفاق کنید از آنچه دوست می دارید
شخصی به جهت تجارت مسافرت نمود و نذر کرد که هر چه در این سفر از نعمت غیر متقربه به دستش آید نصف آن را فی سبیل الله انفاق نماید. در یکی از منازل بین راه، کیسه ای پر از خرما و بادام یافت و از ظاهر این و باطن آن، چرب و شیرین به هم بر آمیخته تا شکم را پر و کیسه را خالی ساخت! و بعد اتمام خرما و بادام، نذر را منظور کرد که به عهد وفا ننموده و با خدا صفا نکرده است. با خود گفت که نصف آن مانده هسته از خرما و پوست از بادام بر جااست؛ نذرم مقبول است و عملم مشکور، خیرم مبرور است و ذنبم مغفور.
نتیجه
ما همیشه باید بهترین چیزها را در راه خدا انفاق کنیم و در راه او در خفا به فقرا نفقه دهیم و منت بر آنها نگذاریم تا نزد خلاق و رزاق ما مقبول شود و این را هم باید بدانیم که روح و قلب ما مقامشان بالاتر است از بدن و شکم که برای او این قدر زحمت می کشیم.

دنیا طلبیدیم و به مطلب نرسیدیم - آیا چه شود آخرت نا طلبیده