فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت شصت و نهم

فاعتبر بغیرک قبل ان یعتبرون بک
عبرت گیر از دیگران پیش از آن که عبرت گیرند از تو
شیری مریض بود یا آن که تمارض می نمود، تمام حیوانات علی الرسم به عیادت سلطان خود می رفتند، روباه تکاهل می نمود و تجاهل می ورزید؛ شیر به توسط شغال پیغام داد که تمام رعایا به عیادت آمدند تو چرا تکلیف خود را به جا نمی آری؟ روباه عاقبت اندیش جواب فرستاد که مکرر تا نزدیک آستانه و درب خانه آمده ام که به پابوسی مشرف گردم لکن ملاحظه علامتی، این تا نزدیک آستانه و درب خانه آمده ام که پا بوسی مشرف گردم لکن ملاحظه علامتی، این نکته شناس را به خوف و هراس انداخت، چنان که نتوانسته ام قدمی پیش گذارم و احوال آن شهریار بپرسم و آن این بود که این سرگشته و بخت برگشته، جای پای درون آیندگان را بسیار دیده و جای پای برگشته هیچ ندید.
نتیجه
ما باید در هر مورد ملاحظه نماییم و با هر کس آمیزش نکنیم تا او را نشناسیم و از رفتار او به دیگران عبرت گیریم، مخصوصا اشخاصی که با پدر و مادر نیکو رفتار نباشند، از آن توقع وفا و صفا نداشته باشیم و بدانیم که ما در نزد ایشان از پدر و مادرشان عزیزتر نخواهیم شد.

حکایت هفتادم

الشباب شعبه من الجنون
جوانی قسمی از دیوانگی است
گوساله ای جوان گاوی پیر را در صحرا دید که یوغی گران در گردن، به شخم کردن و زمین کندن عرق می ریزد، نه از زحمت می تواند بگریزد و نه بر صاحبش بستیزد؛ نالان قدمی بر می دارد و گریان کار می گذارد، دلش بر او بسوخت و بر او بر خود برافروخت، بر او بنالید و بر خود ببالید که الحمدلله دلشادم و از هر غمی آزاد، در این چمن پر علف می چرم و از هر گیاه سبز می خورم، بار سنگین ندارم و کار مشکل نکنم، از جوانی سر مستم و به خوش گذرانی پابست، در سایه درخت ها می خوابم و در هر جویبار و گلزار می شتابم. آن پیر سالخورده فلک زده آن همه می شنید و خاموش مشغول کار بود؛ غروب آفتاب با حالت خسته و نفس گسسته به طرف آخور پر کاه و کم نشخوار خود می رفت، دید آن گوساله جوان فربه شیر مست را دست و پا بسته در کار قربانند، نزدیک آمده گفت: ای جوان نادان! عاقبت عیش و عشرت و بطاعت غفلت این است، من اکنونت را همان وقت که لاف می زدی و گزاف می گفتی می دیدم که چه می خوری و خود را برای چه می پروری و به جهت چه آزادی و دلشاد.
نتیجه
جوانان کم تجربه کاهل بدون آن که تصور عاقبت را نمایند خود را به بی کاری و خوشگذرانی ضایع می کنند، بلکه بعضی اوقات به مخاطرت عظیمه می افتند که در تمام عمر تلافی آن را نمی توانند نمود، اگر چه شادی و خشنودی و بازی به جهت اطفال لازم است لیکن باید عاقلانه و به اذن و اجازه اولیای او باشد.

حکایت هفتاد و یکم

ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها
امتناع دارد خدا از این که جاری کند کارها را بدون اسباب
عرابه ای گویند که در راهی به گل فرو رفته و از ثقلت و سنگینی بیرون نمی آمد. صاحب آن در بیابان مانده و چاره ای نمی دانست.
دست نیاز به درگاه کار ساز بلند کرد که: الهی فرشته ای از فرشتگان را بفرست که این کار بسته را بگشاید و گاری به گل نشسته مرا برهاند! تیر دعوتش به هدف اجابت برخورده، ملکی ظاهر شد و سر مشق یک عمر به او تعلیم داد: این بود که اهمال مکن، چالاک باش پشت عرابه را بگیر و شلاق را به اسب زن و از خداوند مدد بخواه تا بر تو مدد فرماید، قوله تعالی لیس للانسان الا ما سعی.
نتیجه
هر گاه ما در کارها سعی و کوشش بجا نیاوریم و به دعا جمیع امور را بخواهیم اصلاح کنیم، بر آب جاری نقش نگاشتن و بر سنگ جدید تخم کاشتن را ماند.

گفت پیغمبر به آواز بلند - با توکل زانوی اشتر ببند

و هر گاه خداوند چنین دعاها را مستجاب نماید عالم را خراب نموده و دایره ای بر مرکز حقیقی خود حرکت نکند.