فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت شصت و هشتم

اذا جاء القدر بطل الحذر
وقتی که تقدیر آید تدبیر باطل گردد
زنی ساحره سعی می نمود که به سحر خود تقدیرات الهیه را بر هم زند، بادی بوزاند یا بارانی بباراند، دوستی را دشمن و دشمنی را دوست نماید و به فریب و دغل جیب و بغل اشخاص خالی و کیسه و انبان خود را پر می کرد، خلاصه پس از مدتی او را به تقصیری متهم و حکم قتل او از دیوان محاکمت صادر شد. وقتی که او را به مقتل می بردند زن همسایه گفت: تو اگر می توانستی قضای یزدانی و تقدیر ربانی را تغییر دهی، چرا نمی توانی حکم دیوانی و فتوای انسانی را برگردانی؟ تقدیر سبحانی از تدبیر انسانی البته کمتر نیست!
نتیجه
یکی از حکمت های بالغه، پنهان داشتن امور آتیه است و بسیار خطا است که ما در تجسس و تفحص اموری برآییم که باید پنهان بماند؛ مثلا اطلاع از مرگ و بلیات ایام بعد چقدر بد است. لهذا ما نباید هیچ وقت گوش به فال گیر و طالع بین و رمال و منجم بدهیم که هر چه می گویند باطل و هر چه می کنند از عقل و شرع ممنوع است که فرموده اند: المنجم کذاب.

حکایت شصت و نهم

فاعتبر بغیرک قبل ان یعتبرون بک
عبرت گیر از دیگران پیش از آن که عبرت گیرند از تو
شیری مریض بود یا آن که تمارض می نمود، تمام حیوانات علی الرسم به عیادت سلطان خود می رفتند، روباه تکاهل می نمود و تجاهل می ورزید؛ شیر به توسط شغال پیغام داد که تمام رعایا به عیادت آمدند تو چرا تکلیف خود را به جا نمی آری؟ روباه عاقبت اندیش جواب فرستاد که مکرر تا نزدیک آستانه و درب خانه آمده ام که به پابوسی مشرف گردم لکن ملاحظه علامتی، این تا نزدیک آستانه و درب خانه آمده ام که پا بوسی مشرف گردم لکن ملاحظه علامتی، این نکته شناس را به خوف و هراس انداخت، چنان که نتوانسته ام قدمی پیش گذارم و احوال آن شهریار بپرسم و آن این بود که این سرگشته و بخت برگشته، جای پای درون آیندگان را بسیار دیده و جای پای برگشته هیچ ندید.
نتیجه
ما باید در هر مورد ملاحظه نماییم و با هر کس آمیزش نکنیم تا او را نشناسیم و از رفتار او به دیگران عبرت گیریم، مخصوصا اشخاصی که با پدر و مادر نیکو رفتار نباشند، از آن توقع وفا و صفا نداشته باشیم و بدانیم که ما در نزد ایشان از پدر و مادرشان عزیزتر نخواهیم شد.

حکایت هفتادم

الشباب شعبه من الجنون
جوانی قسمی از دیوانگی است
گوساله ای جوان گاوی پیر را در صحرا دید که یوغی گران در گردن، به شخم کردن و زمین کندن عرق می ریزد، نه از زحمت می تواند بگریزد و نه بر صاحبش بستیزد؛ نالان قدمی بر می دارد و گریان کار می گذارد، دلش بر او بسوخت و بر او بر خود برافروخت، بر او بنالید و بر خود ببالید که الحمدلله دلشادم و از هر غمی آزاد، در این چمن پر علف می چرم و از هر گیاه سبز می خورم، بار سنگین ندارم و کار مشکل نکنم، از جوانی سر مستم و به خوش گذرانی پابست، در سایه درخت ها می خوابم و در هر جویبار و گلزار می شتابم. آن پیر سالخورده فلک زده آن همه می شنید و خاموش مشغول کار بود؛ غروب آفتاب با حالت خسته و نفس گسسته به طرف آخور پر کاه و کم نشخوار خود می رفت، دید آن گوساله جوان فربه شیر مست را دست و پا بسته در کار قربانند، نزدیک آمده گفت: ای جوان نادان! عاقبت عیش و عشرت و بطاعت غفلت این است، من اکنونت را همان وقت که لاف می زدی و گزاف می گفتی می دیدم که چه می خوری و خود را برای چه می پروری و به جهت چه آزادی و دلشاد.
نتیجه
جوانان کم تجربه کاهل بدون آن که تصور عاقبت را نمایند خود را به بی کاری و خوشگذرانی ضایع می کنند، بلکه بعضی اوقات به مخاطرت عظیمه می افتند که در تمام عمر تلافی آن را نمی توانند نمود، اگر چه شادی و خشنودی و بازی به جهت اطفال لازم است لیکن باید عاقلانه و به اذن و اجازه اولیای او باشد.