فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت شصت و هفتم

ان تضحک فی الصیف تبک فی الشتاء
اگر بخندی در تابستان، گریه خواهی کرد در زمستان
در ایام زمستان که باران و برف راه ها را مسدود و دانه ها را در گل مفقود نموده بود، ملخی گرسنه و عریان، ترسان و گریان، به در خانه مور دولتمند آمد و با کمال عجز و لابه عرض نمود که ای جوانمرد غیرتمند!
به این فقیر ذلیل و عیالمند علیل ترحمی نموده، چند دانه عنایت فرمایید که کارم به جان کشیده و کاردم به استخوان رسیده، تن را توان حرکت و پر را قوت پرواز و زانو را نیروی رفتار نیست. مورچه ملخی دید ضعیف با پیکری نحیف، چشم فرو رفته، چانه بالا آمده، رنگ پریده، قامت خمیده؛ پیکری است بی جان، پوست است و استخوان، با کمال بی شرمی جواب داد: ای عیاش بد مست! ای پرخوار شکم پرست! آن وقت که در بساتین می پریدی و در مزارع می چریدی و بر جویبار می خرامیدی و شربت خوشگوار می آشامیدی! هیچ به یاد زمستان سرد و ایام برد بودی و فکری از فقر و فاقه خود می نمودی؟ اگر ربع خرج بهارت را ذخیره ایام خزانت می کردی، آه و ناله به هدیه نزد من نمی آوردی و من به تو اعانت نتوانم کرد، مبادا خرج اطفالم به پایان سال نرسد و هر که فکر عاقبت نکند روزی به روز تو بنشیند و به سختی روزگار تو ببیند.
نتیجه

هر که مزروع خود بخورد خوید - وقت خرمش خوشه باید چید

ما همواره باید در فکر عاقبت امور خود باشیم والا به روزی گرفتار خواهیم شد که حیف و پشیمانی فایده ندارد، سعدی گوید:

به کسری چنین گفت بوذر جمهر - که تا می خرامد به کامت سپهر
بنوش و بپوش و ببخش و بده - قلیلی هم از بهر پیری بنه
مبادا که در دهر دیرایستی - مصیبت بود پیری و نیستی

حکایت شصت و هشتم

اذا جاء القدر بطل الحذر
وقتی که تقدیر آید تدبیر باطل گردد
زنی ساحره سعی می نمود که به سحر خود تقدیرات الهیه را بر هم زند، بادی بوزاند یا بارانی بباراند، دوستی را دشمن و دشمنی را دوست نماید و به فریب و دغل جیب و بغل اشخاص خالی و کیسه و انبان خود را پر می کرد، خلاصه پس از مدتی او را به تقصیری متهم و حکم قتل او از دیوان محاکمت صادر شد. وقتی که او را به مقتل می بردند زن همسایه گفت: تو اگر می توانستی قضای یزدانی و تقدیر ربانی را تغییر دهی، چرا نمی توانی حکم دیوانی و فتوای انسانی را برگردانی؟ تقدیر سبحانی از تدبیر انسانی البته کمتر نیست!
نتیجه
یکی از حکمت های بالغه، پنهان داشتن امور آتیه است و بسیار خطا است که ما در تجسس و تفحص اموری برآییم که باید پنهان بماند؛ مثلا اطلاع از مرگ و بلیات ایام بعد چقدر بد است. لهذا ما نباید هیچ وقت گوش به فال گیر و طالع بین و رمال و منجم بدهیم که هر چه می گویند باطل و هر چه می کنند از عقل و شرع ممنوع است که فرموده اند: المنجم کذاب.

حکایت شصت و نهم

فاعتبر بغیرک قبل ان یعتبرون بک
عبرت گیر از دیگران پیش از آن که عبرت گیرند از تو
شیری مریض بود یا آن که تمارض می نمود، تمام حیوانات علی الرسم به عیادت سلطان خود می رفتند، روباه تکاهل می نمود و تجاهل می ورزید؛ شیر به توسط شغال پیغام داد که تمام رعایا به عیادت آمدند تو چرا تکلیف خود را به جا نمی آری؟ روباه عاقبت اندیش جواب فرستاد که مکرر تا نزدیک آستانه و درب خانه آمده ام که به پابوسی مشرف گردم لکن ملاحظه علامتی، این تا نزدیک آستانه و درب خانه آمده ام که پا بوسی مشرف گردم لکن ملاحظه علامتی، این نکته شناس را به خوف و هراس انداخت، چنان که نتوانسته ام قدمی پیش گذارم و احوال آن شهریار بپرسم و آن این بود که این سرگشته و بخت برگشته، جای پای درون آیندگان را بسیار دیده و جای پای برگشته هیچ ندید.
نتیجه
ما باید در هر مورد ملاحظه نماییم و با هر کس آمیزش نکنیم تا او را نشناسیم و از رفتار او به دیگران عبرت گیریم، مخصوصا اشخاصی که با پدر و مادر نیکو رفتار نباشند، از آن توقع وفا و صفا نداشته باشیم و بدانیم که ما در نزد ایشان از پدر و مادرشان عزیزتر نخواهیم شد.