فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت شصت و ششم

تحصد ما تزرع
بر می دروی هر آنچه که خود می کاری
مریضی را گویند که اطبا از معالجه اش عاجز بودند، نذر نموده که اگر شفا یابد هزار گاو قربان کند. زنش پرسید هزار گاو از کجا آری؟ جواب داد ای نادان! اگر خدا شفا دهد مطالبه گاو نکند. باری محض امتحان خداوند به او شفا داد و آن بی حیا هزار کلیچه به شکل سکه طلا ساخته به فقرا قسمت نمود. همان شب در خواب دید که گفتندش در فلان موضع برای تو گنجی مدفون است، آن را بردار به روی اموال خود بگذار! صبح به آن موضع شتافت و زمین را می شکافت که دزدان به او رسیدند و او را گرفته به جای غلام به شهر دیگر برده و فروختند.
نتیجه
به تجربه یافته اند اشخاصی که به عهد و نذر خود وفا نمی کنند به مخاطره و مهلکه عظیم گرفتار می شوند.

دست وفا در کمر عهد کن - تا نشوی عهد شکن جهد کن

حکایت شصت و هفتم

ان تضحک فی الصیف تبک فی الشتاء
اگر بخندی در تابستان، گریه خواهی کرد در زمستان
در ایام زمستان که باران و برف راه ها را مسدود و دانه ها را در گل مفقود نموده بود، ملخی گرسنه و عریان، ترسان و گریان، به در خانه مور دولتمند آمد و با کمال عجز و لابه عرض نمود که ای جوانمرد غیرتمند!
به این فقیر ذلیل و عیالمند علیل ترحمی نموده، چند دانه عنایت فرمایید که کارم به جان کشیده و کاردم به استخوان رسیده، تن را توان حرکت و پر را قوت پرواز و زانو را نیروی رفتار نیست. مورچه ملخی دید ضعیف با پیکری نحیف، چشم فرو رفته، چانه بالا آمده، رنگ پریده، قامت خمیده؛ پیکری است بی جان، پوست است و استخوان، با کمال بی شرمی جواب داد: ای عیاش بد مست! ای پرخوار شکم پرست! آن وقت که در بساتین می پریدی و در مزارع می چریدی و بر جویبار می خرامیدی و شربت خوشگوار می آشامیدی! هیچ به یاد زمستان سرد و ایام برد بودی و فکری از فقر و فاقه خود می نمودی؟ اگر ربع خرج بهارت را ذخیره ایام خزانت می کردی، آه و ناله به هدیه نزد من نمی آوردی و من به تو اعانت نتوانم کرد، مبادا خرج اطفالم به پایان سال نرسد و هر که فکر عاقبت نکند روزی به روز تو بنشیند و به سختی روزگار تو ببیند.
نتیجه

هر که مزروع خود بخورد خوید - وقت خرمش خوشه باید چید

ما همواره باید در فکر عاقبت امور خود باشیم والا به روزی گرفتار خواهیم شد که حیف و پشیمانی فایده ندارد، سعدی گوید:

به کسری چنین گفت بوذر جمهر - که تا می خرامد به کامت سپهر
بنوش و بپوش و ببخش و بده - قلیلی هم از بهر پیری بنه
مبادا که در دهر دیرایستی - مصیبت بود پیری و نیستی

حکایت شصت و هشتم

اذا جاء القدر بطل الحذر
وقتی که تقدیر آید تدبیر باطل گردد
زنی ساحره سعی می نمود که به سحر خود تقدیرات الهیه را بر هم زند، بادی بوزاند یا بارانی بباراند، دوستی را دشمن و دشمنی را دوست نماید و به فریب و دغل جیب و بغل اشخاص خالی و کیسه و انبان خود را پر می کرد، خلاصه پس از مدتی او را به تقصیری متهم و حکم قتل او از دیوان محاکمت صادر شد. وقتی که او را به مقتل می بردند زن همسایه گفت: تو اگر می توانستی قضای یزدانی و تقدیر ربانی را تغییر دهی، چرا نمی توانی حکم دیوانی و فتوای انسانی را برگردانی؟ تقدیر سبحانی از تدبیر انسانی البته کمتر نیست!
نتیجه
یکی از حکمت های بالغه، پنهان داشتن امور آتیه است و بسیار خطا است که ما در تجسس و تفحص اموری برآییم که باید پنهان بماند؛ مثلا اطلاع از مرگ و بلیات ایام بعد چقدر بد است. لهذا ما نباید هیچ وقت گوش به فال گیر و طالع بین و رمال و منجم بدهیم که هر چه می گویند باطل و هر چه می کنند از عقل و شرع ممنوع است که فرموده اند: المنجم کذاب.