فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت شصت و پنجم

الکاسب حبیب الله
کاسب را خداوند دوست می دارد
آورده اند که مور غیور و مگس بوالهوس، در تعیین مقام خود مناظره و مشاجره داشتند. مگس در مفاخرت خود می گفت: آوازه من مشهور عالم است و گوشزد بنی آدم، در بهترین منازل می نشینم و خوشترین ماکل می گزینم، در معابد و مساجد ملی، سر صف و پیش قدمم و در عمارات و قصور دولتی، مصدر و مقدم؛ پا بر سر ملوک می زنم، دست بر رخ مهوشان می کشم، بی زحمت می خورم و با راحت می آشامم، عالمم به کام است، جهانم بر مرام، شما کجا می توانید با من برابری کنید یا خیال همسری؟ که پایمال ستورانید و دست کش کوران، مور سلیمان همت، جواب مردانه به آن اشعث طبیعت داد که آری آن چه فرمودید راست است و بی کم و کاست، اما من زحمت می برم و ذلت نمی کشم؛ جایی نمی روم تا مرا نخوانند و در خانه خود می نشینم تا مرا نرانند.
آورده دیگران را نبرم و آماده دیگران را نخورم؛ آبرو را صرف نان و شکم نسازم و طبل بینوایی در گوش ها ننوازم. شما کجا می روید که شما را نگریزانند و کجا می نشینید که بر نخیزانند؛ طفیل خوان خوانین بودن و رهین منت سلاطین شدن، کار مردان نیست. علاوه بر آن، عیاشی و خوشگذرانی تابستانی شما، زحمت و عسرت بلکه مرگ زمستانی را از عقب دارد و تلاش ایام بهار، معاش زمان خزان را فراهم آورد. بطالت و کسالت تابستان ملازم فلاکت و هلاک زمستان است و راحت و رفاهیت ربیع مرادف زجر و زحمت خزان. من در زمستان سرد خانه گرم دارم و بالش نرم، نان آماده دارم و جان آزاده و آن وقت شما را زاد و برگ نیست و چاره جز مرگ نه!
نتیجه
مردم بر دو قسمند و مسمی بر دو اسم: جماعتی با غیرت و همت و هنرور که نان به کدیمین و عرق جبین به دست آرند و منت از فغفور چین نبرند؛ جمعی دیگر عیاش و تنبل و تن پرور که تن به کار ندهند و زیر بار نروند و به جای زحمت کار ذلت بسیار بر خود روا دارند! ما باید بدانیم که قسم اول در دنیا و آخرت و در دین و دولت عزیزند و شریف و قسم ثانی در انظار خوارند و نزد دوست و دشمن و مسلم و برهمن خفیف، لهذا باید هر روز ملاحظه کنیم که اقلا هشت ساعت را با کمال جد و جهد در کار مشغول باشیم و بی کاری را بدترین خصال رجال شماریم و بدین واسطه روز به روز به مدارج عزت ترقی جوییم و این را نیز بدانیم که بزرگترین سبب تنزل و ترقی هر ملت از این مسئله مهمه است.
خواهشمندم که این دو شعر را خاطر نشان فرموده فراموش ننمایید.

گفتن ز من از تو کار بستن - بی کار نمی توان نشستن

آن دو شعر این است که شیخ نظامی علیه الرحمه می گوید:

ای بسا کور دل که از تعلیم - گشت اقضی القضاه هفت اقلیم
ای بسا تیز هوش کاهل کوش - که شد از تنبلی سفال فروش

همین را هر روز اقلا دو بار بخوانید تا از خاطر شریفتان محو نشود.

حکایت شصت و ششم

تحصد ما تزرع
بر می دروی هر آنچه که خود می کاری
مریضی را گویند که اطبا از معالجه اش عاجز بودند، نذر نموده که اگر شفا یابد هزار گاو قربان کند. زنش پرسید هزار گاو از کجا آری؟ جواب داد ای نادان! اگر خدا شفا دهد مطالبه گاو نکند. باری محض امتحان خداوند به او شفا داد و آن بی حیا هزار کلیچه به شکل سکه طلا ساخته به فقرا قسمت نمود. همان شب در خواب دید که گفتندش در فلان موضع برای تو گنجی مدفون است، آن را بردار به روی اموال خود بگذار! صبح به آن موضع شتافت و زمین را می شکافت که دزدان به او رسیدند و او را گرفته به جای غلام به شهر دیگر برده و فروختند.
نتیجه
به تجربه یافته اند اشخاصی که به عهد و نذر خود وفا نمی کنند به مخاطره و مهلکه عظیم گرفتار می شوند.

دست وفا در کمر عهد کن - تا نشوی عهد شکن جهد کن

حکایت شصت و هفتم

ان تضحک فی الصیف تبک فی الشتاء
اگر بخندی در تابستان، گریه خواهی کرد در زمستان
در ایام زمستان که باران و برف راه ها را مسدود و دانه ها را در گل مفقود نموده بود، ملخی گرسنه و عریان، ترسان و گریان، به در خانه مور دولتمند آمد و با کمال عجز و لابه عرض نمود که ای جوانمرد غیرتمند!
به این فقیر ذلیل و عیالمند علیل ترحمی نموده، چند دانه عنایت فرمایید که کارم به جان کشیده و کاردم به استخوان رسیده، تن را توان حرکت و پر را قوت پرواز و زانو را نیروی رفتار نیست. مورچه ملخی دید ضعیف با پیکری نحیف، چشم فرو رفته، چانه بالا آمده، رنگ پریده، قامت خمیده؛ پیکری است بی جان، پوست است و استخوان، با کمال بی شرمی جواب داد: ای عیاش بد مست! ای پرخوار شکم پرست! آن وقت که در بساتین می پریدی و در مزارع می چریدی و بر جویبار می خرامیدی و شربت خوشگوار می آشامیدی! هیچ به یاد زمستان سرد و ایام برد بودی و فکری از فقر و فاقه خود می نمودی؟ اگر ربع خرج بهارت را ذخیره ایام خزانت می کردی، آه و ناله به هدیه نزد من نمی آوردی و من به تو اعانت نتوانم کرد، مبادا خرج اطفالم به پایان سال نرسد و هر که فکر عاقبت نکند روزی به روز تو بنشیند و به سختی روزگار تو ببیند.
نتیجه

هر که مزروع خود بخورد خوید - وقت خرمش خوشه باید چید

ما همواره باید در فکر عاقبت امور خود باشیم والا به روزی گرفتار خواهیم شد که حیف و پشیمانی فایده ندارد، سعدی گوید:

به کسری چنین گفت بوذر جمهر - که تا می خرامد به کامت سپهر
بنوش و بپوش و ببخش و بده - قلیلی هم از بهر پیری بنه
مبادا که در دهر دیرایستی - مصیبت بود پیری و نیستی