فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت شصت و چهارم

القرعاء تفتخر بشعر جاریتها
زن کل بر گیسوی همسایه خود فخر می کند
زاغی زشت را حکایت نمایند که پرهای طاووس جمیلی را جمع نموده، زینت بر و دوش منحوس خود ساخته؛ در میان مرغان همجنسان خود می خرامید و جلوه می فروخت. همگنان غیور یعنی جمیع طیور بر او هجوم آوردند و بال های عاریتی او را کندند و آن میشوم مذموم را سر شکسته و رسوا به صحرا افکندند. پس از مدتی با کمال ندامت و معذرت، خواست که خود را داخل جمع و همرنگ جماعت نماید، قبول ننمودند و از او احتراز جستند و به خود راه ندادند. یکی از آن ها به او گفت: ای برادر اگر به همان وضع و ترتیب اولی و طبیعی خود راضی می شدی، هرگز این ملامت وخواری و مذلت و شرمساری، قرین احوالت نمی شد.
نتیجه
اشخاصی که از حد خود تجاوز می نمایند گمان می برند که بدین واسطه ترقی و پیشرفت خواهند نمود، لیکن غافل از آن که خود را در مهلکه و مخمصه ای انداخته اند که من بعد هم به ترقیاتی که برای آن مستعدند نائل نخواهند شد. پس ما باید امانت و دیانت و صداقت و خدمت را پیشه خود سازیم و به راستی و درستی طالب ترقی گردیم و از حد خود تجاوز نکنیم. پس البته با کمال احترام به هر مقامی که مستعد آنیم نایل خواهیم گشت.

اگر قیمتی گوهری غم مدار - که ضایع نگرداندت روزگار

حکایت شصت و پنجم

الکاسب حبیب الله
کاسب را خداوند دوست می دارد
آورده اند که مور غیور و مگس بوالهوس، در تعیین مقام خود مناظره و مشاجره داشتند. مگس در مفاخرت خود می گفت: آوازه من مشهور عالم است و گوشزد بنی آدم، در بهترین منازل می نشینم و خوشترین ماکل می گزینم، در معابد و مساجد ملی، سر صف و پیش قدمم و در عمارات و قصور دولتی، مصدر و مقدم؛ پا بر سر ملوک می زنم، دست بر رخ مهوشان می کشم، بی زحمت می خورم و با راحت می آشامم، عالمم به کام است، جهانم بر مرام، شما کجا می توانید با من برابری کنید یا خیال همسری؟ که پایمال ستورانید و دست کش کوران، مور سلیمان همت، جواب مردانه به آن اشعث طبیعت داد که آری آن چه فرمودید راست است و بی کم و کاست، اما من زحمت می برم و ذلت نمی کشم؛ جایی نمی روم تا مرا نخوانند و در خانه خود می نشینم تا مرا نرانند.
آورده دیگران را نبرم و آماده دیگران را نخورم؛ آبرو را صرف نان و شکم نسازم و طبل بینوایی در گوش ها ننوازم. شما کجا می روید که شما را نگریزانند و کجا می نشینید که بر نخیزانند؛ طفیل خوان خوانین بودن و رهین منت سلاطین شدن، کار مردان نیست. علاوه بر آن، عیاشی و خوشگذرانی تابستانی شما، زحمت و عسرت بلکه مرگ زمستانی را از عقب دارد و تلاش ایام بهار، معاش زمان خزان را فراهم آورد. بطالت و کسالت تابستان ملازم فلاکت و هلاک زمستان است و راحت و رفاهیت ربیع مرادف زجر و زحمت خزان. من در زمستان سرد خانه گرم دارم و بالش نرم، نان آماده دارم و جان آزاده و آن وقت شما را زاد و برگ نیست و چاره جز مرگ نه!
نتیجه
مردم بر دو قسمند و مسمی بر دو اسم: جماعتی با غیرت و همت و هنرور که نان به کدیمین و عرق جبین به دست آرند و منت از فغفور چین نبرند؛ جمعی دیگر عیاش و تنبل و تن پرور که تن به کار ندهند و زیر بار نروند و به جای زحمت کار ذلت بسیار بر خود روا دارند! ما باید بدانیم که قسم اول در دنیا و آخرت و در دین و دولت عزیزند و شریف و قسم ثانی در انظار خوارند و نزد دوست و دشمن و مسلم و برهمن خفیف، لهذا باید هر روز ملاحظه کنیم که اقلا هشت ساعت را با کمال جد و جهد در کار مشغول باشیم و بی کاری را بدترین خصال رجال شماریم و بدین واسطه روز به روز به مدارج عزت ترقی جوییم و این را نیز بدانیم که بزرگترین سبب تنزل و ترقی هر ملت از این مسئله مهمه است.
خواهشمندم که این دو شعر را خاطر نشان فرموده فراموش ننمایید.

گفتن ز من از تو کار بستن - بی کار نمی توان نشستن

آن دو شعر این است که شیخ نظامی علیه الرحمه می گوید:

ای بسا کور دل که از تعلیم - گشت اقضی القضاه هفت اقلیم
ای بسا تیز هوش کاهل کوش - که شد از تنبلی سفال فروش

همین را هر روز اقلا دو بار بخوانید تا از خاطر شریفتان محو نشود.

حکایت شصت و ششم

تحصد ما تزرع
بر می دروی هر آنچه که خود می کاری
مریضی را گویند که اطبا از معالجه اش عاجز بودند، نذر نموده که اگر شفا یابد هزار گاو قربان کند. زنش پرسید هزار گاو از کجا آری؟ جواب داد ای نادان! اگر خدا شفا دهد مطالبه گاو نکند. باری محض امتحان خداوند به او شفا داد و آن بی حیا هزار کلیچه به شکل سکه طلا ساخته به فقرا قسمت نمود. همان شب در خواب دید که گفتندش در فلان موضع برای تو گنجی مدفون است، آن را بردار به روی اموال خود بگذار! صبح به آن موضع شتافت و زمین را می شکافت که دزدان به او رسیدند و او را گرفته به جای غلام به شهر دیگر برده و فروختند.
نتیجه
به تجربه یافته اند اشخاصی که به عهد و نذر خود وفا نمی کنند به مخاطره و مهلکه عظیم گرفتار می شوند.

دست وفا در کمر عهد کن - تا نشوی عهد شکن جهد کن