فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت شصت و یکم کلب جوال خیر من اسد رابض

سگ دونده در شکار بهتر است از شیر خوابیده بی کار
روزی طاووس رنگین، خود را در نظر لک لکی خود بین جلوه می داد و تکبر می فروخت؛ بال و پر می گشاد و به حقارت و استهزا بر او نظر می کرد. آن تکبر و ناز بر طبع نازک آن گردن فراز گران آمده، خنده منان گفت: از حق نمی توان گذشت طاووسان در ظاهر منقش اند و دلکش و با جمالند و خوش پر و بال، لکن در پرشان مثل لک لکان پرواز نیست، که ایشان را در آسمان طیران و در هوا سیران نیست؛ لهذا شکر می کنم که چنین پر و بال حق تعالی به امثال ما نداده است.
در امثال گفته اند

چون پر طاووس آلتی است معوق - صد پر ایشان فدای یک پر لقلق

نتیجه
ما باید فریب صورت ظاهر و لباس را نخوریم، بلکه ملاحظه اخلاق و علم و هنر هر کسی را بکنیم؛ چه که ممکن است: عاقل و عادل و عالم و فاضل و حکیم، ملبس به لباس مندرس کهنه باشند و جاهل فاجر شریر در لباس فاخر حریر.

به چشم عجب و تکبر نظز به خلق مکن - که بندگان خدا ممکنند در او باش

حکایت شصت و دوم السعی فی المحال من الجهل و الضلال

سعی کردن در چیزی که ممکن نیست، از نادانی و گمراهی است
حکایت کنند که اژدهایی دمان در دکان حدادی، سوهان فولادی را در دهان گرفت که آن را در زیر دندان بخاید و آن را نرم بساید. سوهان گفت: ای نادان سبست! دست از این کار بیهوده بردار و دندان خود را میازار که آن در آهن و فولاد اثری ندارد، لیکن به جهت دندانت ضرر دارد و برای جانت خطر.
نتیجه
ما مثل بعضی مردم که در کارهایی که فوق قدرت ایشان است قدم می گذارند و خود را به عبث می اندازند نباید باشیم، بلکه باید که لقمه را به اندازه گلو برداریم تا خفه نشویم.

حکایت شصت و سوم

خری خسیس با خروسی در آخوری به خوراک خود مشغول بودند، ناگاه شیر مهیبی در آنجا پدید شد. خروس به فریاد آمد، گویند که طبعا شیر از آواز خروس گریزان است، لهذا بگریخت. خر احمق آن را از صولت خود دانسته او را تعاقب نمود. شیر برگشته دید که صید از پی صیاد می دود، اندک تاملی کرد تا آن رزق مقدر، مثل صرصر خود را به او رسانید، وقتی که زیر پنجه شیر دست و پا می زد با خود می گفت: ای کاش امروز هم مثل ایام گذشته شجاعت نمی کردم و در طویله ترسان و لرزان بسر می بردم.
نتیجه
ما باید همواره مؤدب باشیم و با بزرگان ضدیت و مخالفت نکنیم که گفته اند:

هر آن کهتر که با مهتر ستیزد - چنان افتد که هرگز بر نخیزد

و باید حد خود را بشناسیم و از بلند پروازی بی جا بهراسیم.