فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت پنجاه و چهارم اذا عثرت رجلک فتحت عینک

وقتی که پایت بلغزد، چشمت باز گردد
گویند قصابی مشغول کار و سرگرم بازار بود؛ سگ پاسبان دل گوسفند را بربود. قصاب از عقب او دوید به او نرسید. فریاد زد: ای حیوان نادان! مرا منتفع ساختی و خود را در ضرر انداختی، فایده اول و آخرت همین بود؛ بعد از این، چنین واقعه اتفاق نخواهد افتاد.
نتیجه
ما باید تجربه و امتحان را، به قیمت گران ابتیاع کنیم که ما را برای ایام آتیه مطلع می سازد. پس هر ضرر و نقصانی که بر ما وارد آید یا فریبی که می خوریم، نباید که افسوس خوریم؛ زیرا که آن عملی و حکمتی یافته ایم که در همه عمر به آن منتفع خواهیم شد.

حکایت پنجاه و پنجم هلاک الزنبور فی لسعه

هلاک زنبور در گزیدن اوست
گویند زنبور، چون اراده داشت که به هر جا که نیش فرو برد آن محل را فاسد کند؛ لهذا خداوند هم به موجب اراده او، به او نیشی عطا نموده که به هر عضو فرو برد بر نیاید و در آن محل بماند تا جان هم به علاوه بر سر آن بگذارد.
نتیجه
ممکن نیست که شخصی اذیت کند و اذیت کرده نشود. پس ما نباید هیچ وقت، آزار شخصی را در خاطر بگذرانیم، که البته همان صدمه عاید ما خواهد گردید.

حکایت پنجاه و ششم البلیه اذا عمت طابت

آفتی که عام شد جای شکایت نیست
روزی طوفان شدیدی و انقلاب عظیمی در هوا پدید آمد که برگ های درختان به حرکت آمده، صدای غریب می دانند و خرگوشان در خوف و فزع مفرطی افتادند که این آواز از کجاست و برای چیست؛ به جهت حفظ جان به هر طرف می دویدند و مامنی نمی دیدند تا بالاخره نزدیک به دریاچه ای رسیدند؛ وزغ های چند دیدند که در میان آب شنا می کنند و غوطه می خورند. آن بی هوشان، از دیدن خرگوشان چنان برمیدند که اینان از ملاحظه طوفان. خرگوشی که از همه داناتر بود گفت: ای برادران عزیز! ملاحظه کنید که مثل ما اینها هم در آبند از ما در تملق و اضطرابند؛ پس ما باید مثل دیگران صبر کنیم و آرامی به جهت همه از خدا بخواهیم؛ خون ما از همه رنگین تر و عیش ما از از آنان شیرین تر نیست.
نتیجه
ما باید در بلیات که عمومیت دارد، خود را از خصوصیت ندهیم و هم رنگ جماعت باشیم. اگر غم بخوریم برای هم بخوریم که گفته اند:

بنی آدم اعضای یکدیگرند - که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار - دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی - نشاید که نامت ننهد آدمی