فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت پنجاهم تعز من تشاء و تذل من تشاء

عزیز می کنی هر که را می خواهی، و ذلیل می نمایی هر که را اراده کنی
دو سگ را حکایت کنند که به خدمت یک صاحب اشتغال داشتند؛ یکی تازی و شکاری بود و دیگری برای بازی و خانه داری. هر چه آن یک به شکار و زحمت تحصل می کرد، این یک آسوده و راحت به تحلیل می برد؛ یعنی دخل آن، خرج این می شد. روزی تازی به مقام شکایت بر آمد که: ای برادر! به عدالت و انصاف راست نیاید که من به آفت و مخافت بیاورم و تو به رفاهیت و امنیت بخوری. سگ تازی جوابی به او بداد که الحق به آب طلا باید نوشت، که ای مصاحب مهربان! آن را از صاحب مختار ما باید پرسید که از من آن می خواهد که می کنم و از تو همان می طلبد که می نمایی، هر دو خادم یک درگاهیم و چاکر یک بارگاه یفعل ما یشاء و یحکم ما یرید.
نتیجه
خداوند به حکمت بالغه، مراتب را ما بین عباد تقسیم نموده و هر کسی را به جهت کاری آفریده و تکلیفی معین فرموده تا نظام سلسله امور عالم مرتب و منظم باشد؛ مثلا تازی را از بهر شکار و خانگی را برای پاسبانی خلق نموده، که اگر این حفظ خانه نکند، آن فرصت شکار ندارد و تمام خلق عالم به یکدیگر خدمت می نمایند و شخص کاهل به نوع ظلم می کند که رزق ایشان را می خورد و خدمت تقدیم نمی کند.
افسانه سرایان ستمکارترند که به علاوه به قصص کاذبه فطرت سلیمه نوع خود را ضایع می کند.

حکایت پنجاه و یکم کل حریص محروم

هر شخص حریص، همیشه محروم است
شیری حریص و خرسی خسیس، با یکدیگر بر سر لاشه آهویی منازعه داشتند و بر استیصال همدیگر همت می گماشتند؛ به نوعی با هم در آویختند و خون یکدیگر ریختند که هر دو از کار باز ماندند و به کناری در افتادند. روباه حیله باز که منتظر چنین وقتی بوده، با کمال جلادت و جرات، قدم پیش گذاشته و بی ادبانه در حضور هر دو، لاشه را برداشت. آن دو بیچاره، که قدرت ممانعت و طاقت مدافعت نداشتند، افسوس می خورند که چرا خود را به چنین حالت انداخته اند؛ لکن فرصت از دست رفته و وقت گذشته بود.
نتیجه
امتحان شده که به واسطه حرص، تا به حال چیزی عاید کسی نشده است، بلکه اکثر اوقات مال و آبرو و جان هم تلف گردیده است.

بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی - خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

پس ما نباید به جهت مال، با مردم در آویزیم و با ایشان چنان بستیزیم که فایده اش بر دیگران عاید گردد.

حکایت پنجاه و دوم یقدر العلم و الحکمه ما لایقدر القوه و القدره

علم و حکمت، می تواند آنچه را که قدرت و فوت نتواند
کلاغی زیرک از تشنگی نزدیک به هلاکت بود و در طلب آب به هر طرف جست و جو می نمود. سبویی را به نظر آورد که آبش تا میان، و دست قدرت از دهن وصلش کوتاه بود. چنگ در دامن تدبیر زده از سنگ ریزه های اطراف بر می چید و در سبد می ریخت تا آب بر لب سبد رسید. و به این تدبیر صواب سیراب شد.
نتیجه
قوت و قدرت، بی عقل و علم فایده ای نبخشد، بلکه در بعضی موارد، ضرر کلی نتیجه دهد. قدرت تنها، مخصوص به حیوان و عقل، خاصه انسان است که بواسطه آن بر دیگران غلبه دارد و مخترع بدایع و صنایع شده است. هر جا که قوت و قدرت از کار باز می ماند، علم و عقل در کار می آید.