فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت چهل و نهم اشکر فی الصعب لئلا تقع فی الاصعب

شکر کن در امر مشکل تا نیفتی در مشکل تر
خانمی والاتبار، چند کنیز و خدمتکار داشت که به جهت امور معینه بایستی به بانگ خروس بیدار شده به خدمت مشغول گردند. آن بی خردان، شب خیزی را از جرم خروس دانسته، در قتل او یکدل و یک جهت شده، در وقت فرصت خون او را ریختند. خانم از ظلم ایشان آگاه شده، حکم داد که باید بعد از این، قبل از وقت معمول، در نیمه شب بکار مشغول گردند.
نتیجه
همیشه باید ملتفت باشیم که کار را سخت نسازیم. شخص باید شکور و صبور باشید و بی ملاحظه به امید خوب تر کردن، کار خوب خود را بر هم نزند. اغلب مردم از کار موجود خود راضی نیستند؛ اگر در آن تحمل نکنند، ممکن است که به واسطه تبدیل، و تعجیل، دچار اشکالات و مخاطرت شده و پشیمانی فایده نداشته باشد؛ مثلا کار کم دخل، از بی کاری و بی کاری بهتر از بدکاری است. فرنگیان گویند که پشم گوسفند برود بهتر از آن است که گوسفند برود و تلف گردد.

حکایت پنجاهم تعز من تشاء و تذل من تشاء

عزیز می کنی هر که را می خواهی، و ذلیل می نمایی هر که را اراده کنی
دو سگ را حکایت کنند که به خدمت یک صاحب اشتغال داشتند؛ یکی تازی و شکاری بود و دیگری برای بازی و خانه داری. هر چه آن یک به شکار و زحمت تحصل می کرد، این یک آسوده و راحت به تحلیل می برد؛ یعنی دخل آن، خرج این می شد. روزی تازی به مقام شکایت بر آمد که: ای برادر! به عدالت و انصاف راست نیاید که من به آفت و مخافت بیاورم و تو به رفاهیت و امنیت بخوری. سگ تازی جوابی به او بداد که الحق به آب طلا باید نوشت، که ای مصاحب مهربان! آن را از صاحب مختار ما باید پرسید که از من آن می خواهد که می کنم و از تو همان می طلبد که می نمایی، هر دو خادم یک درگاهیم و چاکر یک بارگاه یفعل ما یشاء و یحکم ما یرید.
نتیجه
خداوند به حکمت بالغه، مراتب را ما بین عباد تقسیم نموده و هر کسی را به جهت کاری آفریده و تکلیفی معین فرموده تا نظام سلسله امور عالم مرتب و منظم باشد؛ مثلا تازی را از بهر شکار و خانگی را برای پاسبانی خلق نموده، که اگر این حفظ خانه نکند، آن فرصت شکار ندارد و تمام خلق عالم به یکدیگر خدمت می نمایند و شخص کاهل به نوع ظلم می کند که رزق ایشان را می خورد و خدمت تقدیم نمی کند.
افسانه سرایان ستمکارترند که به علاوه به قصص کاذبه فطرت سلیمه نوع خود را ضایع می کند.

حکایت پنجاه و یکم کل حریص محروم

هر شخص حریص، همیشه محروم است
شیری حریص و خرسی خسیس، با یکدیگر بر سر لاشه آهویی منازعه داشتند و بر استیصال همدیگر همت می گماشتند؛ به نوعی با هم در آویختند و خون یکدیگر ریختند که هر دو از کار باز ماندند و به کناری در افتادند. روباه حیله باز که منتظر چنین وقتی بوده، با کمال جلادت و جرات، قدم پیش گذاشته و بی ادبانه در حضور هر دو، لاشه را برداشت. آن دو بیچاره، که قدرت ممانعت و طاقت مدافعت نداشتند، افسوس می خورند که چرا خود را به چنین حالت انداخته اند؛ لکن فرصت از دست رفته و وقت گذشته بود.
نتیجه
امتحان شده که به واسطه حرص، تا به حال چیزی عاید کسی نشده است، بلکه اکثر اوقات مال و آبرو و جان هم تلف گردیده است.

بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی - خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

پس ما نباید به جهت مال، با مردم در آویزیم و با ایشان چنان بستیزیم که فایده اش بر دیگران عاید گردد.