فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت چهل و هشتم الصلح خیر الامور

صلح و آشتی بهترین امور است
گویند به جهت ریاست سطح دجله، فی مابین موش بی هوش و غوک بد سلوک، اختلاف شدید بود و اصلاح مصلحین خیر اندیش، رفع افساد و مفسدین شرارت کیش را ننمود؛ تا رفته رفته کار به جنگ کشید.
می خواستند که سپاه بفرستند، چون موجود نبود ناچار هر دو به نفس نفیس و شخص شخیص خود، در طی این مشاجره پرداختند و دونی پیزری بر افراختند و چون شعله آذری به یکدیگر تاختند. تماشایشان از مار و مور و حوش و طیور در آن مجمع سرگرم نظاره بودند که کرکس ناکس از هوا بر زمین نزول نموده و هر دو را بر آسمان عروج داد و سطح دجله را بلا صاحب ساخت.
نتیجه
جنگ و خصومت اسباب خسارت و مرارت و ابتلای دنیا و آخرت است، پس ما باید همواره از عداوت بپرهیزیم و از دشمنی بگریزیم و به واسطه صلح و دوستی، راحت و منفعت خود را دریابیم؛ زیرا جنگ به جهت غالب و مغلوب، هر دو ضرر دارد و هر امری به صلح بهتر از جنگ انجام می پذیرد.

حکایت چهل و نهم اشکر فی الصعب لئلا تقع فی الاصعب

شکر کن در امر مشکل تا نیفتی در مشکل تر
خانمی والاتبار، چند کنیز و خدمتکار داشت که به جهت امور معینه بایستی به بانگ خروس بیدار شده به خدمت مشغول گردند. آن بی خردان، شب خیزی را از جرم خروس دانسته، در قتل او یکدل و یک جهت شده، در وقت فرصت خون او را ریختند. خانم از ظلم ایشان آگاه شده، حکم داد که باید بعد از این، قبل از وقت معمول، در نیمه شب بکار مشغول گردند.
نتیجه
همیشه باید ملتفت باشیم که کار را سخت نسازیم. شخص باید شکور و صبور باشید و بی ملاحظه به امید خوب تر کردن، کار خوب خود را بر هم نزند. اغلب مردم از کار موجود خود راضی نیستند؛ اگر در آن تحمل نکنند، ممکن است که به واسطه تبدیل، و تعجیل، دچار اشکالات و مخاطرت شده و پشیمانی فایده نداشته باشد؛ مثلا کار کم دخل، از بی کاری و بی کاری بهتر از بدکاری است. فرنگیان گویند که پشم گوسفند برود بهتر از آن است که گوسفند برود و تلف گردد.

حکایت پنجاهم تعز من تشاء و تذل من تشاء

عزیز می کنی هر که را می خواهی، و ذلیل می نمایی هر که را اراده کنی
دو سگ را حکایت کنند که به خدمت یک صاحب اشتغال داشتند؛ یکی تازی و شکاری بود و دیگری برای بازی و خانه داری. هر چه آن یک به شکار و زحمت تحصل می کرد، این یک آسوده و راحت به تحلیل می برد؛ یعنی دخل آن، خرج این می شد. روزی تازی به مقام شکایت بر آمد که: ای برادر! به عدالت و انصاف راست نیاید که من به آفت و مخافت بیاورم و تو به رفاهیت و امنیت بخوری. سگ تازی جوابی به او بداد که الحق به آب طلا باید نوشت، که ای مصاحب مهربان! آن را از صاحب مختار ما باید پرسید که از من آن می خواهد که می کنم و از تو همان می طلبد که می نمایی، هر دو خادم یک درگاهیم و چاکر یک بارگاه یفعل ما یشاء و یحکم ما یرید.
نتیجه
خداوند به حکمت بالغه، مراتب را ما بین عباد تقسیم نموده و هر کسی را به جهت کاری آفریده و تکلیفی معین فرموده تا نظام سلسله امور عالم مرتب و منظم باشد؛ مثلا تازی را از بهر شکار و خانگی را برای پاسبانی خلق نموده، که اگر این حفظ خانه نکند، آن فرصت شکار ندارد و تمام خلق عالم به یکدیگر خدمت می نمایند و شخص کاهل به نوع ظلم می کند که رزق ایشان را می خورد و خدمت تقدیم نمی کند.
افسانه سرایان ستمکارترند که به علاوه به قصص کاذبه فطرت سلیمه نوع خود را ضایع می کند.