فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت چهل و پنجم کن حلیما تعش سلیما

حلیم باش و زندگانی کن سلیم
گویند درخت بلوط بزرگی که از کنار رودخانه به واسطه طوفان شدیدی، از ریشه برکنده و بر روی آب در جریان بود، بوته های خار و علف های بی شمار را در هر جا استوار و پایدار دید، با کمال تعجب از ایشان پرسید که شما با این ضعف بنیه و کمی پایه و مایه، چگونه در مقابل حمله این خیل سیل هوا و افواج امواج بلا مقاومت نمودید؟ که او درختان قوی و ریشه دار و اشجار کهن و استوار را از پا در آورده، اینک به دریای فنا می برد. جواب گفتند که ما حلیمیم و سلیم، در نهایت انقیاد و تسلیم؛ به جای مخالفت، مؤالفت نماییم و در عوض منافقت، مراقبت کنیم؛ گردن افتخار نی فرازیم بلکه سر انکسار.

پیش اندازیم تعظیم کنیم و تسلیم شویم - کس نیاید به جنگ افتاده

نتیجه
ما همیشه باید در افعال و اعمال، با بزرگان به ضدیت و مخالفت بر نخیزیم و ایشان را به عداوت بر نینگیزیم و البته دوستی در جمیع امور بهتر از دشمنی است؛ گویند که:
به زبان نرم، نار را از سوراخ و مرغ از شاخ بر آید.

حکایت چهل و ششم فارجع البصر کرتین

هرچه یکبار دیدی باز هم ملاحظه کن ژ
گویند حوضی بی آب شد و دو وزغ بی منزل ماندند و به واسطه شدت گرما مجبور بودند که به محل نمناکی پناه برده جان بدر بردند؛ لهذا به اتفاق یکدیگر، مسافرت نموده، به گودال پر آبی رسیدند که الحق برای تعیش و سکونت ایشان فعلا نهایت مناسب را داشت. در هدایت نظر که غالبا فریبنده است، خواستند داخل شده، آبی بیاشامند و قدری بیارامند و شناوری به کام دل نمایند! وزغ بزرگ تر گفت: ای برادر در حدیث است که: العجله من الشیطان و التانی من الرحمن. اندک تامل و تدبر کنیم که اگر این گودال آب، فردا مثل آن حوض، خشک و بی آب شود، آیا تدبیری برای بیرون آمدن داریم یا خیر؟ بعد از تفکر دانستند که اگر داخل شده بودند دیگر نمی توانستند خارج شد؛ آن را گذاشتند و گذشتند.
نتیجه
تفکر و ملاحظه عاقبت قبل از شروع، در عمل و کار، بسیار لازم است. عجله و پشیمانی، همیشه با یکدیگر ملازم است. نظامی فرماید:

کامه وقت ار چه از جان خوشتر است - عاقبت اندیشی از آن خوشتر است

پس ما باید در هیچ کاری تعجیل نکنیم و تا نفهمیم و نسنجیم و مشورت ننماییم دست به کاری نزنیم.

حکایت چهل و هفتم رب کلمه حق یریدون بها الباطل

بسا کلمه ای که حق است و لکن از آن اراده باطل دارند
کلاغی را گویند که در شکستن صدفی سعی بیهوده می نمود و عقده آن را منقار تدبیر نمی توانست گشود. کلاغی دیگر گفت: ای رفیق! هر امری که به قوت بازو از دست بر نیاید، پنجه عقل و ناخن علم آن را می گشاید؛ که انسان ضعیف و عالم، حیوانات قوی و ظالم را به تدبیر مقهور و به اطاعت و انقیاد خود مجبور نموده است. تو نیز صدف را به منقار و چنگ بگیر و به قدر امکان بپر، و از بالا به زیر انداز، که البته صدف شکسته و گره بسته گشوده خواهد شد. آن کلاغ غافل، نصیحت کلاغ را صدق محض دانسته، به سمع قبول اصغا کرد و به بالا پریده، به پایین انداخت. حقه شکست، دانه گرانبها بیرون افتاد و لکن ناصح مغرض که منتظر بود فورا ببرد.
نتیجه
از نصیحت مغرض ما باید اندیشناک باشیم و این حکایت را در نظر گیریم که ناصح صحیح گفت، لکن برای نفع خود. و مضمون این آیه شریفه را اتبعوا من لا یسئلکم اجرا و هم مهتدون که کلام خدا و دلیل محکم انبیاست پذیرفته، قول ناصحی را بشنویم که مزد نخواهید و دزد نباشید.