فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت چهل و دوم النفاق اشد من الکفر

دو رویی بدتر از کفر است
گویند روزی بازی بلند پرواز، خفاش حیله ساز را صید کرد؛ او با نهایت عجز انکسار، اظهار داشت که: ای سلطان طیور! من موشم، بلکه موش کور، قابل قبول طبع سلطان غیور نیستم و پرهای خود را جمع نمود و به شهادت شباهت، دعویش ثابت و فرمان آزادیش صادر شد. گربه ای که در آن نزدیکی بود، ادعای او را می شنید، دیگ طمعش به جوش آمده، آن لقمه مجهول المالک را حق خود دانست که اقرار العقلاء علی انفسهم جائز دست تصرف در آن دراز نمود.
خفاش منافق، پرهای جمع کرده را باز نمود که من مرغم نه موش، چشم طمع از من بپوش! گربه گرسنه، گفت: ای مؤمن صادق! به گوش خود اقرات شنیدم، دیگر انکارت مسموع نیست و شرعا تکلیف ملاحظه پرو بال و استماع قیل و قال ندارم، ان شاء الله موشی و او را بلعید.
نتیجه
ما باید بدانیم که صاحب و جهین، مردود طرفین است؛ پس همیشه ظاهر و باطن خود را موافق و زبان و قلب خود را مطابق سازیم؛ در حضور مدح نگوییم و در غیاب قدح، که این نوع مردم نزد خلق شرمنده و پیش خالق سرافکنده اند خسر الدنیا و الاخره ذلک هو الخسران المبین.

حکایت چهل و سوم البخیل مذموم و الحریص محروم

ممسک مال مذموم، و حریص در طمع اموال، محروم است
شنیده ام که بخیلی حریص و متمولی خسیس، آن چه ذخیره داشت طلای خالص ساخته در خاک مدفون کرده و هر روز به زیارت آن مزار محترم می رفت. رندی بر آن اطلاع یافته، مانند ملک نقاله آن را در وقت فرصت، از محل خود حمل و نقل داد. آن بیچاره از فقدان آن عزیزتر از جان به عزاداری و سوگواری پرداخت. دوست دانای او، در آن تعزیت و تسلیت، خاطرش آمد که: ای رفیق شفیق! خداوند به شما صبر کرامت فرماید و اجر عنایت نماید، بقای شما باشد؛ چهره مخراشید و محزون نباشید، اگر گرسنگی از راه بردارید و به جای آن به تصور طلای ناب بگذارید، همان عشرت موهوم و عیش غیر معلوم را خواهید داشت

برای نهادن چه سنگ و چه زر

نتیجه
فائده مال آن است که با آن رفع حاجت از خود و عیال و دوستان و خویشان و مسکینان بنماییم، نه آن که آن را جمع آورده، خود و دیگران را از فایده آن محروم سازیم و البته چنین مال، هیچ منفعتی ندارد و پایدار نماند بشر مال البخیل بحادث او وارث. یعنی مژده بده مال بخیل را به حادثی یا به وارثی.

حکایت چهل و چهارم الاصل لا یخطی

اصل خطا نمی کند
روایت کنند که شیری و روباهی، دوستانه حکایت می نمودند و از هر مقوله سخن می راندند؛ به مضمون الکلام یجر الکلام صحبت به فواید حیوانات و تقدم آن ها بر یکدیگر منجر شد. روباه به شیر اظهار داشت که: اقدام و اشراف جمیع آنان فی الواقع روباه است که در سالی دو مرتبه، در هر مرتبه بچگان متعدد می زاید و عالم را به کثرت اولاد، زیاد می نماید. و عجب در این است که دیگران که در تمام عمر بیش از یک دو مرتبه بچه نمی آرند و آن هم منحصر به فرد، خود را سرور و سالار می شمارند و افضل و احمل از خود را تحت تسلط خویش می خواهند! شیر دانست که آن بدذات، از رذالت فطرت کنایه گوید و راه خیانت پوید. با وجود تغیر و غضب، با کمال ملایمت و ادب، جواب داد که آنچه بیان کردی، تصدیق کنم و آنچه زبان آوردی تکذیب ننماییم، ولی از در انصاف بشل الاسد را با هبس الوالد برابر نتوان نمود، آن که دیر می زاید شیر می زاید؛ یعنی یک شیر بهتر از عالمی روباه است.

لاف از سخن چو در توان زد - آن خشت بود که پر توان زد

نتیجه
اصل و نسب در علم و ادب، اگر چه کلیت ندارد ولی خیلی دخیل است و به تجربه رسیده که اغلب اطفال ایلیات، در مدارس به اشکال، نوشتن و خواندن تحصیل می توانند نمود.