فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت سی و دوم کل خادع یخدع نفسه

هر فریبنده نفس خود را فریب می دهد
گویند صیادی شیاد، دام خود گسترده مشغول اصلاح آن بود، که مرغی نادان نزد او فرود آمد که ای برادر چه می کنی؟ جواب داد که بنای شهری می گذارم تا خلقی را آسوده و مرفه دارم! مرغ مشغول تماشای طرح بنیان و وضع بنا بود که گرفتار دام بلا شد؛ صیاد دل سخت آن مرغ بدبخت را از دام و فخ به سمت مسلخ و مطبخ می برد و مرغ افسوس می خورد و می گفت: ای استاد! اگر آن شهر است که شما گفتید و ما دیدیم هرگز کسی در آنجا ساکن نشود بلکه دیگر گرد آن نگردد.
نتیجه
حاکم ظالم هادم بنیان ملک است؛ نه تنها رعیت را فریب می دهد بلکه خود و سلطان را چه ملک ویران خراج از کجا تواند زاد و رعیت بی سامان باخ از کجا تواند داد تا حاکم و سلطان از آن بهره مند شوند؟.

حکایت سی و سوم النجات فی الصدق و الهلاک فی الکذب

نجات در راستی و هلاک در کذب است
نجاری را گویند روزی بر لب رودخانه نشسته بود، تیشه اش در آب افتاد؛ بنای تضرع و زاری به درگاه حضرت باری بنهاد. فرشته ای تیشه ای طلایی از آب بر آورده به دست او داد. نجار راست گو گفت: این از آن من نیست! تیشه نقره ای آورد، باز قبول ننمود، بالاخره تیشه خود او را از آب برآورده تسلیم او کرد و آن دو دیگر را هم به او بخشید و نجار به این واسطه دولتمند و آوازه این حکایت در شهر بلند گردید!نجار دیگر در همان محل رفته تیشه خود را در آب انداخت و به دعا پرداخت؛ فرشته تیشه طلا بر آورد و از او سؤال کرد: آن این تیشه است؟ گفت: آری همین تیشه است! فرشته گفت: ای بی خرد آیا می توانی بفریبی آن که اسرار قلب تو را می داند و مستورات ضمیرت را می خواند؟ و تیشه را در آب انداخت و از نظر غایب شد و نجار دانست که اگر راست گفته بود مثل آن دیگری غنی و متمول می گشت.
نتیجه
این حکایت را حکما به ضرب المثل ساخته اند که ما بدانیم شخص درستکار راستگو، همیشه رستگار و کامجو خواهد بود و کج رفتار درغگو، همواره گرفتار و سیاه رو خواهد ماند.

حکایت سی و چهارم کثره المصاحبه تضر الوقار و المحبه

بسیاری همنشینی و معاشرت، وقار و محبت را مضر است
گویند، در اول مرتبه که روباه در محضر شیر ایستاد، بر خود بلرزید و بی هوش افتاد، در دفعه ثانی توانست خود را نگاه دارد و به جانب او نظر بگمارد، در کره ثالث ایستاد و سلام داد و بنای محاوره نهاد، و در چهارم جسور و دلیر بود و هم کفو شیر.
نتیجه
طول مؤانست و کثرت معاشرت، صغار را بر کبار جری و جسور می سازد و شخص را از وقار و هیبت می اندازد؛ لهذا باید با مردم کمتر مراوده نماییم خیر الامور اوسطها.