فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت سی و یکم رحم الله امرء یعرف قدره

خداوند ترحم فرماید مردی را که مرتبه خود را بشناسد
گویند شیر مذکور که بواسطه موش مسطور آزاد شده بود، نهایت امتنان و تشکر را داشت؛ روزی محض بروز فضل و عنایت و اظهار مکرمت و شفقت، فرمود که هر چه از من بطلبی مضایقه نخواهم نمود.
موش حقیر استدعای نکاح دختر شیر کرد و شیر با وجود کراهت طبع، نقض عهد را که شوم ترین رذایل است بر خود نپسندید، به این ننگ تن در داد. موش با کمال افتخار بساط نشاطی چید و بزم انبساطی فراهم آورد، در وقت ملاقات عروس، دست ملاطفتی بر سر داماد گذاشت.
دست گذاشتن عروس همان بود و از جان گذشتن داماد همان، عروسی مبدل به عزا و شیر از آن ننگ رها شد.
نتیجه
دولت و غنا و راحت و رخا در ازدواج است و به ملاحظه بقای سلسله نسل بنی نوع انسانی از لوازم است، دانست که زن را در خلقت از سر مرد نگرفته اند که سلطان باشد و از پا نه که رعیت گردد، بلکه از پهلو که رفیق و مددکار شود؛ یعنی ما باید همیشه ملاحظه مرتبه و شان خود را نموده، با کفو و هم شان خود وصلت کنیم و خود را به زحمت و ذلت نیندازیم.

حکایت سی و دوم کل خادع یخدع نفسه

هر فریبنده نفس خود را فریب می دهد
گویند صیادی شیاد، دام خود گسترده مشغول اصلاح آن بود، که مرغی نادان نزد او فرود آمد که ای برادر چه می کنی؟ جواب داد که بنای شهری می گذارم تا خلقی را آسوده و مرفه دارم! مرغ مشغول تماشای طرح بنیان و وضع بنا بود که گرفتار دام بلا شد؛ صیاد دل سخت آن مرغ بدبخت را از دام و فخ به سمت مسلخ و مطبخ می برد و مرغ افسوس می خورد و می گفت: ای استاد! اگر آن شهر است که شما گفتید و ما دیدیم هرگز کسی در آنجا ساکن نشود بلکه دیگر گرد آن نگردد.
نتیجه
حاکم ظالم هادم بنیان ملک است؛ نه تنها رعیت را فریب می دهد بلکه خود و سلطان را چه ملک ویران خراج از کجا تواند زاد و رعیت بی سامان باخ از کجا تواند داد تا حاکم و سلطان از آن بهره مند شوند؟.

حکایت سی و سوم النجات فی الصدق و الهلاک فی الکذب

نجات در راستی و هلاک در کذب است
نجاری را گویند روزی بر لب رودخانه نشسته بود، تیشه اش در آب افتاد؛ بنای تضرع و زاری به درگاه حضرت باری بنهاد. فرشته ای تیشه ای طلایی از آب بر آورده به دست او داد. نجار راست گو گفت: این از آن من نیست! تیشه نقره ای آورد، باز قبول ننمود، بالاخره تیشه خود او را از آب برآورده تسلیم او کرد و آن دو دیگر را هم به او بخشید و نجار به این واسطه دولتمند و آوازه این حکایت در شهر بلند گردید!نجار دیگر در همان محل رفته تیشه خود را در آب انداخت و به دعا پرداخت؛ فرشته تیشه طلا بر آورد و از او سؤال کرد: آن این تیشه است؟ گفت: آری همین تیشه است! فرشته گفت: ای بی خرد آیا می توانی بفریبی آن که اسرار قلب تو را می داند و مستورات ضمیرت را می خواند؟ و تیشه را در آب انداخت و از نظر غایب شد و نجار دانست که اگر راست گفته بود مثل آن دیگری غنی و متمول می گشت.
نتیجه
این حکایت را حکما به ضرب المثل ساخته اند که ما بدانیم شخص درستکار راستگو، همیشه رستگار و کامجو خواهد بود و کج رفتار درغگو، همواره گرفتار و سیاه رو خواهد ماند.