فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت سی ام ارحم ترحم

رحم کن که رحم کرده شوی
گویند در بحبوحه گرما، شیری در سایه درختی آرمیده و خوابیده بود؛ جماعتی از موشان در حوالی و اطراف او بازی می کردند و از روی او می جستند و می گذشتند تا شیر را از خواب بیدار و غضبناک ساختند، با کمال خشم یکی از آنها را به چنگ آورده خواست بکشد، موش حقیر ناله ای عاجزانه بلند کرد که: سزاوار شان و شوکت سلطانی نیست که پنجه به خون چنین رعیت ضعیف بیالاید. با وجود غضب و قدرت او را به جوانمردی فطری عفو فرمود و دست به خون او نیالود. چندی نگذشت که آن شیر شکار دام و بند گردید، به خود می پیچید و از هر طرف می غلطید و می کشید و چاره ای برای خود نمی دید، از خوف و دهشت شروع کرد به نالیدن که:

دام سخت است مگر یار شود لطف خدا

موش مذکور که رهین منت او بود و آماده خدمت، به جهت ادای قرض که بر ذمه او فرض بود، دوید و آن بند محکم را به زودی هر تمام تر به دندان و نیش برید.
نتیجه
باید بزرگان ترحم کنند کوچکان را و کوچکان مدد بدهند بزرگان را.
ما باید همیشه اوقات در صدد آن باشیم که فایده ای به نوع خود برسانیم، یعنی اگر در مقام پدریم تربیت پدرانه کنیم و اگر به جای پسریم خدمت پسرانه تقدیم نماییم.

حکایت سی و یکم رحم الله امرء یعرف قدره

خداوند ترحم فرماید مردی را که مرتبه خود را بشناسد
گویند شیر مذکور که بواسطه موش مسطور آزاد شده بود، نهایت امتنان و تشکر را داشت؛ روزی محض بروز فضل و عنایت و اظهار مکرمت و شفقت، فرمود که هر چه از من بطلبی مضایقه نخواهم نمود.
موش حقیر استدعای نکاح دختر شیر کرد و شیر با وجود کراهت طبع، نقض عهد را که شوم ترین رذایل است بر خود نپسندید، به این ننگ تن در داد. موش با کمال افتخار بساط نشاطی چید و بزم انبساطی فراهم آورد، در وقت ملاقات عروس، دست ملاطفتی بر سر داماد گذاشت.
دست گذاشتن عروس همان بود و از جان گذشتن داماد همان، عروسی مبدل به عزا و شیر از آن ننگ رها شد.
نتیجه
دولت و غنا و راحت و رخا در ازدواج است و به ملاحظه بقای سلسله نسل بنی نوع انسانی از لوازم است، دانست که زن را در خلقت از سر مرد نگرفته اند که سلطان باشد و از پا نه که رعیت گردد، بلکه از پهلو که رفیق و مددکار شود؛ یعنی ما باید همیشه ملاحظه مرتبه و شان خود را نموده، با کفو و هم شان خود وصلت کنیم و خود را به زحمت و ذلت نیندازیم.

حکایت سی و دوم کل خادع یخدع نفسه

هر فریبنده نفس خود را فریب می دهد
گویند صیادی شیاد، دام خود گسترده مشغول اصلاح آن بود، که مرغی نادان نزد او فرود آمد که ای برادر چه می کنی؟ جواب داد که بنای شهری می گذارم تا خلقی را آسوده و مرفه دارم! مرغ مشغول تماشای طرح بنیان و وضع بنا بود که گرفتار دام بلا شد؛ صیاد دل سخت آن مرغ بدبخت را از دام و فخ به سمت مسلخ و مطبخ می برد و مرغ افسوس می خورد و می گفت: ای استاد! اگر آن شهر است که شما گفتید و ما دیدیم هرگز کسی در آنجا ساکن نشود بلکه دیگر گرد آن نگردد.
نتیجه
حاکم ظالم هادم بنیان ملک است؛ نه تنها رعیت را فریب می دهد بلکه خود و سلطان را چه ملک ویران خراج از کجا تواند زاد و رعیت بی سامان باخ از کجا تواند داد تا حاکم و سلطان از آن بهره مند شوند؟.