فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت بیست و نهم حرم الوفاء علی من لا اصل له

حرام است وفا بر کسانی که اصل ندارند
گویند خرچنگی ساده لوح، مار منقش خوش خط و خالی را دید، با خود خیال کرد که: الظاهر عنوان الباطن. این حیوان ملیح اگر نیش نزند و خود را کج نکند قابل مصاحبه بلکه معاشقه است؛ و چون این دو حالت اختیاری است نه اضطراری، شاید دفع آن به مواعظ حسنه و نصایح صالحه میسر شود. به قدم صدق پیش آمد و با مار طرح دوستی افکند و باب نصیحت گشود که: ای برادر! عاقبت ظالمین را ملاحظه کن و سزا و جزای اعمال را به چشم عبرت نظر نما، راستی پیشه کن و از نتیجه و ثمره کجی اندیشه نما، آزار خلق مجو تا آزارت نجویند، نیش زهر آلود به مردم نزن تا سرت نکوبند. باری نصیحت آن ناصح مشفق بر دل آن موذی منافق اثری نبخشید؛ درک فضایل ننمود و ترک رذائل نکرد، شرط مواخات نشناخت و رسم مواسات ندانست، تا آن که سنگ پشتی چنان گلویش بفشرد که با مرض اختناق بمرد. خرچنگ دلتنگ بر سر نعش او آمد او را دید با کمال راستی بر روی زمین افتاده است و جان داده، گفت: زهی طبیعت ابتر که مرگش از حیات بهتر.

ای مار تنت ز پند من راست نشد - ظلم و ستمت هیچ کم و کاست نشد
می خواست دلم به زندگی راست شوی - جز بعد هلاکت، آنچه دل خواست نشد

راستیت می خواستم اکنون در مرگت می بینم، فی الحقیقه مرگت از زندگیت بهتر است.
نتیجه
اشخاص بد ذات به نصیحت و موعظه خوش اخلاق نخواهند شد، پس ما باید با این گونه مردم معاشرت و آمیزش نکنیم مبادا اخلاق ما را نیز فاسد کنند.

درختی که تلخ است وی را سرشت - گرش بر نشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب - به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سر انجام، گوهر نه کار آورد - همان میوه تلخ بار آورد

حکایت سی ام ارحم ترحم

رحم کن که رحم کرده شوی
گویند در بحبوحه گرما، شیری در سایه درختی آرمیده و خوابیده بود؛ جماعتی از موشان در حوالی و اطراف او بازی می کردند و از روی او می جستند و می گذشتند تا شیر را از خواب بیدار و غضبناک ساختند، با کمال خشم یکی از آنها را به چنگ آورده خواست بکشد، موش حقیر ناله ای عاجزانه بلند کرد که: سزاوار شان و شوکت سلطانی نیست که پنجه به خون چنین رعیت ضعیف بیالاید. با وجود غضب و قدرت او را به جوانمردی فطری عفو فرمود و دست به خون او نیالود. چندی نگذشت که آن شیر شکار دام و بند گردید، به خود می پیچید و از هر طرف می غلطید و می کشید و چاره ای برای خود نمی دید، از خوف و دهشت شروع کرد به نالیدن که:

دام سخت است مگر یار شود لطف خدا

موش مذکور که رهین منت او بود و آماده خدمت، به جهت ادای قرض که بر ذمه او فرض بود، دوید و آن بند محکم را به زودی هر تمام تر به دندان و نیش برید.
نتیجه
باید بزرگان ترحم کنند کوچکان را و کوچکان مدد بدهند بزرگان را.
ما باید همیشه اوقات در صدد آن باشیم که فایده ای به نوع خود برسانیم، یعنی اگر در مقام پدریم تربیت پدرانه کنیم و اگر به جای پسریم خدمت پسرانه تقدیم نماییم.

حکایت سی و یکم رحم الله امرء یعرف قدره

خداوند ترحم فرماید مردی را که مرتبه خود را بشناسد
گویند شیر مذکور که بواسطه موش مسطور آزاد شده بود، نهایت امتنان و تشکر را داشت؛ روزی محض بروز فضل و عنایت و اظهار مکرمت و شفقت، فرمود که هر چه از من بطلبی مضایقه نخواهم نمود.
موش حقیر استدعای نکاح دختر شیر کرد و شیر با وجود کراهت طبع، نقض عهد را که شوم ترین رذایل است بر خود نپسندید، به این ننگ تن در داد. موش با کمال افتخار بساط نشاطی چید و بزم انبساطی فراهم آورد، در وقت ملاقات عروس، دست ملاطفتی بر سر داماد گذاشت.
دست گذاشتن عروس همان بود و از جان گذشتن داماد همان، عروسی مبدل به عزا و شیر از آن ننگ رها شد.
نتیجه
دولت و غنا و راحت و رخا در ازدواج است و به ملاحظه بقای سلسله نسل بنی نوع انسانی از لوازم است، دانست که زن را در خلقت از سر مرد نگرفته اند که سلطان باشد و از پا نه که رعیت گردد، بلکه از پهلو که رفیق و مددکار شود؛ یعنی ما باید همیشه ملاحظه مرتبه و شان خود را نموده، با کفو و هم شان خود وصلت کنیم و خود را به زحمت و ذلت نیندازیم.