فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت بیست و هشتم لا یعلم الغیب الاالله

کسی غیب نمی داند به جز خدا
رمالی در بازار رمل می انداخت و خفایای امور مردم را ظاهر می ساخت؛ در آن اثنا طفلی شتابان آمد که ای بی خبر! بشتاب که خانه ات به باد فنا رفت؛ و هر چه داشتی دزد ببرد. فی الحین آن بیچاره به عجله و اضطراب می دوید که معلوم نمایید آن طفل به قصد تکلم نموده یا به کذب، از روی هزل بوده یا به جد. شخصی در راه از او سؤال نمود: شما که برای خود نمی دانید حال چیست و دزد کیست، راست است یا راست نیست، چگونه برای حل معما و ابراز خفایا می نمایی؟
نتیجه
به فال گیر و رمال و طالع بین و کف خوان و شانه بین و جام زن و پیسوز گردان و منجم اعتماد مکن، به جز خدا هیچ کس غیب نمی داند، اگر چه این ایام مشاعر چنان ترقی نموده است که هیچ لازم به نصیحت نیست. امام رضا علیه السلام می فرماید: العقل دلیل المؤمن.

حکایت بیست و نهم حرم الوفاء علی من لا اصل له

حرام است وفا بر کسانی که اصل ندارند
گویند خرچنگی ساده لوح، مار منقش خوش خط و خالی را دید، با خود خیال کرد که: الظاهر عنوان الباطن. این حیوان ملیح اگر نیش نزند و خود را کج نکند قابل مصاحبه بلکه معاشقه است؛ و چون این دو حالت اختیاری است نه اضطراری، شاید دفع آن به مواعظ حسنه و نصایح صالحه میسر شود. به قدم صدق پیش آمد و با مار طرح دوستی افکند و باب نصیحت گشود که: ای برادر! عاقبت ظالمین را ملاحظه کن و سزا و جزای اعمال را به چشم عبرت نظر نما، راستی پیشه کن و از نتیجه و ثمره کجی اندیشه نما، آزار خلق مجو تا آزارت نجویند، نیش زهر آلود به مردم نزن تا سرت نکوبند. باری نصیحت آن ناصح مشفق بر دل آن موذی منافق اثری نبخشید؛ درک فضایل ننمود و ترک رذائل نکرد، شرط مواخات نشناخت و رسم مواسات ندانست، تا آن که سنگ پشتی چنان گلویش بفشرد که با مرض اختناق بمرد. خرچنگ دلتنگ بر سر نعش او آمد او را دید با کمال راستی بر روی زمین افتاده است و جان داده، گفت: زهی طبیعت ابتر که مرگش از حیات بهتر.

ای مار تنت ز پند من راست نشد - ظلم و ستمت هیچ کم و کاست نشد
می خواست دلم به زندگی راست شوی - جز بعد هلاکت، آنچه دل خواست نشد

راستیت می خواستم اکنون در مرگت می بینم، فی الحقیقه مرگت از زندگیت بهتر است.
نتیجه
اشخاص بد ذات به نصیحت و موعظه خوش اخلاق نخواهند شد، پس ما باید با این گونه مردم معاشرت و آمیزش نکنیم مبادا اخلاق ما را نیز فاسد کنند.

درختی که تلخ است وی را سرشت - گرش بر نشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب - به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سر انجام، گوهر نه کار آورد - همان میوه تلخ بار آورد

حکایت سی ام ارحم ترحم

رحم کن که رحم کرده شوی
گویند در بحبوحه گرما، شیری در سایه درختی آرمیده و خوابیده بود؛ جماعتی از موشان در حوالی و اطراف او بازی می کردند و از روی او می جستند و می گذشتند تا شیر را از خواب بیدار و غضبناک ساختند، با کمال خشم یکی از آنها را به چنگ آورده خواست بکشد، موش حقیر ناله ای عاجزانه بلند کرد که: سزاوار شان و شوکت سلطانی نیست که پنجه به خون چنین رعیت ضعیف بیالاید. با وجود غضب و قدرت او را به جوانمردی فطری عفو فرمود و دست به خون او نیالود. چندی نگذشت که آن شیر شکار دام و بند گردید، به خود می پیچید و از هر طرف می غلطید و می کشید و چاره ای برای خود نمی دید، از خوف و دهشت شروع کرد به نالیدن که:

دام سخت است مگر یار شود لطف خدا

موش مذکور که رهین منت او بود و آماده خدمت، به جهت ادای قرض که بر ذمه او فرض بود، دوید و آن بند محکم را به زودی هر تمام تر به دندان و نیش برید.
نتیجه
باید بزرگان ترحم کنند کوچکان را و کوچکان مدد بدهند بزرگان را.
ما باید همیشه اوقات در صدد آن باشیم که فایده ای به نوع خود برسانیم، یعنی اگر در مقام پدریم تربیت پدرانه کنیم و اگر به جای پسریم خدمت پسرانه تقدیم نماییم.