فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت بیست و پنجم من جرب المجرب حلت به اندامه

هر که آزموده را بیازماید سزاوار پشیمانی است
جمعی از موشان در خانه ای منزل داشتند که گربه ای هم در آنجا مراقب و مواظب بود و هر روز در اعداد خودشان کم و کسر می یافتند؛ خلاصه آن بیچارگان، مجلس مشورتی تشکیل دادند و بالاخره مصلحت بر آن دیدند که مدتی در کنج خانه منزوی شده پی را به گربه گم کنند؛ یعنی کسی پا از خانه بیرون نگذراد تا آن بی انصاف دست از سرشان بردارد. خلاصه مدتی بر این منوال بود و گربه در دنبال بود، آن یک گرسنه در کمین و آنان هم گرسنه و خانه نشین. عاقبت گربه حیله ای اندیشیده خود را بر زمین انداخته به صورت مرده ساخت؛ شاید به این وسیله فریب خورده حرکتی نمایند و سبب برکتی شود. موشی زیرک از کنج خانه او را می دید تا نزدیک در دوید و گفت: ای رفیق حیله باز! زحمت به وجود مسعود مده و دام فریب در راه ما منه که هرگز مطمئن و خاطر جمع نمی گردیم، اگر پوستت را پر کاه کنند نزدیک آن نرویم و مغرور نشویم. العاقل لا یلدغ من حجر مرتین حدیثی است صحیح و مطلبی است صریح، خدا حافظ شما.
نتیجه
انسان باید اولا از کار دیگران عبرت بگیرد و اگر نگرفت اقلا هر وقت خود ضرری دید یا در خطری افتاد همیشه اوقات چشم خود را باز کند.
و باز نزدیک چنان خطر و ضرر نرود؛ عقلا گفته اند: فریبی که در جوانی شخص می خورد، منفعت تمام عمر است.

حکایت بیست و ششم حارس العین بالیدین

محافظت کن چشم را با دوست خود
گویند عضوی از اعضای سگ آبی را، اطبا به قیمت گران می خرند و در ادویه جات و معالجه به کار می برند؛ بدین سبب آن حیوان همیشه گرفتار تعرض صیادان است. گویند روزی از روزها آن بدبخت دچار حمله سخت شد و از چهار طرف خود را هدف و جان را در معرض تلف دید؛ از آن عضو منظور، چشم پوشیده به ضرب دندان برکند و دور افکند و جان را از دست صیاد آزاد نمود.
نتیجه
ما همیشه باید مال خود را در حفظ جان بخل ننماییم و بدانیم که جان از تن و تن از لباس عزیزتر است؛ در موقع لزوم اخیس را فدای اعز کنیم؛ مثلا در حفظ مال، جان را به باد ندهیم و به خرج یک قفل، خانه را به دزد نسپاریم.

حکایت بیست و هفتم لایکمل عملک الا بهم واحد

هیچ کارت تکمیل نشود تا یکدل نشوی
منجمی را گویند، چشمش به بالا و پایش در پایین؛ یعنی خیالش در آسمان و کارش در زمین، با فکر دقیق طی طریق می نمود، در چاه عمیق افتاد. ناصحی شفیق به او گفت: ای رفیق! در مثل می گویند همه کاره هیچ است، اگر در راه می گذری و به ماه می نگری؛ در چاه می افتی؛ با یک دست دو هندوانه نتوان برداشت و با یک تیر دو نشانه نتوان زد.
نتیجه
یک عمل کامل از دو کار ناقص بهتر است، همیشه باید سعی بکنیم در یک شغل تا به سر حد کمال برسیم، زیرا همیشه استاد یک فن، مشهور و معروف دنیا می شود و نادر است که یک نفر بتواند علوم و صنایع متعدد را تکمیل نماید؛ شخص بوالهوس هرگز کامل نمی شود.