فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت بیست و چهارم دبر الخروج قبل الولوج

تدبیر بیرون رفته را پیش از آمدن اندرون بکن
گویند دهقانی در مزرعه تخم پنبه می کاشت و امید پنبه می داشت و با خود زمزمه می کرد:

از مکافات عمل غافل مشو - گندم از گندم بروید جو ز جو

پرستویی مال اندیش از دور به تماشای آن، ملاحظه عاقبت تمام طیور را می نمود؛ غیرت حب جنس او را مبعوث نموده فریادی بلند بر آورد که: ای طوایف مختلف الشکل! با یکدیگر متفق الرای شوید تا این تخم فساد را از ریشه براندازیم که من به رای العین می بینم که این پنبه رشته و آن رشته بافته و آن بافته دام راه همه خواهد شد، علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد. هر قدر بیشتر گفت کمتر شنیدند، بلکه او را به اغراض شخصیه متهم داشتند که سروری می خواهد و مهتری می جوید و این را به مصلحت خود می گوید. مدتی گذشت، باز آن مصلح خیر اندیش آن کار پر زجر بی اجر را پیش گرفت که: ای مرغان هوا وای کولان بینوا! هنوز وقت باقی است و فرصت از دست نرفته، آن تخم سبز شده و ریشه گرفته برگ داده و غنچه کرده؛ همتی کنید و اقدامی نمایید که به هجوم عام غنچه ها را تمام به خاک ریزیم! باز استهزا نمودند و سخریه کردند. پرستوی بیچاره دید برای کوران می رقصد و به جهت کران می نوازد، اهد قومی انهم لا یعلمون گویان سر خود گرفت؛ او از گفتن و آنان هم از زحمت شنیدن فارغ شدند.
نتیجه
پس ما باید ملاحظه عاقبت کار خود را بنماییم و علاج واقعه را قبل از وقوع، و در کارهای خود مشورت با عقلا و دانایان بکنیم و در حفظ جان و مال و آبرو، نهایت دانایی و مال اندیشی را به کار بریم که کار از دست نرود و این مسئله خیلی مهم است که اول هر کاری ملاحظه آخر آن را بنمایند.

حکایت بیست و پنجم من جرب المجرب حلت به اندامه

هر که آزموده را بیازماید سزاوار پشیمانی است
جمعی از موشان در خانه ای منزل داشتند که گربه ای هم در آنجا مراقب و مواظب بود و هر روز در اعداد خودشان کم و کسر می یافتند؛ خلاصه آن بیچارگان، مجلس مشورتی تشکیل دادند و بالاخره مصلحت بر آن دیدند که مدتی در کنج خانه منزوی شده پی را به گربه گم کنند؛ یعنی کسی پا از خانه بیرون نگذراد تا آن بی انصاف دست از سرشان بردارد. خلاصه مدتی بر این منوال بود و گربه در دنبال بود، آن یک گرسنه در کمین و آنان هم گرسنه و خانه نشین. عاقبت گربه حیله ای اندیشیده خود را بر زمین انداخته به صورت مرده ساخت؛ شاید به این وسیله فریب خورده حرکتی نمایند و سبب برکتی شود. موشی زیرک از کنج خانه او را می دید تا نزدیک در دوید و گفت: ای رفیق حیله باز! زحمت به وجود مسعود مده و دام فریب در راه ما منه که هرگز مطمئن و خاطر جمع نمی گردیم، اگر پوستت را پر کاه کنند نزدیک آن نرویم و مغرور نشویم. العاقل لا یلدغ من حجر مرتین حدیثی است صحیح و مطلبی است صریح، خدا حافظ شما.
نتیجه
انسان باید اولا از کار دیگران عبرت بگیرد و اگر نگرفت اقلا هر وقت خود ضرری دید یا در خطری افتاد همیشه اوقات چشم خود را باز کند.
و باز نزدیک چنان خطر و ضرر نرود؛ عقلا گفته اند: فریبی که در جوانی شخص می خورد، منفعت تمام عمر است.

حکایت بیست و ششم حارس العین بالیدین

محافظت کن چشم را با دوست خود
گویند عضوی از اعضای سگ آبی را، اطبا به قیمت گران می خرند و در ادویه جات و معالجه به کار می برند؛ بدین سبب آن حیوان همیشه گرفتار تعرض صیادان است. گویند روزی از روزها آن بدبخت دچار حمله سخت شد و از چهار طرف خود را هدف و جان را در معرض تلف دید؛ از آن عضو منظور، چشم پوشیده به ضرب دندان برکند و دور افکند و جان را از دست صیاد آزاد نمود.
نتیجه
ما همیشه باید مال خود را در حفظ جان بخل ننماییم و بدانیم که جان از تن و تن از لباس عزیزتر است؛ در موقع لزوم اخیس را فدای اعز کنیم؛ مثلا در حفظ مال، جان را به باد ندهیم و به خرج یک قفل، خانه را به دزد نسپاریم.